۹ پاسخ

من قبل ازدواج هر کاری دلم خواست میکردم ،از بیست هفت سالگی دلم بچه میخواست ،دیگه شوهرم راضی شد بعد ده سال بچه بیاریم اونم یکی دختر داشته باشه .
وقتی بدنیا اومد شوهرم همش غصه میخوره که چرا زودتر نیاوردیم و الان چهل سالشه .
و همش همه کاراشو می‌کنه .
میگم یکی دیگه بیاریم باز پشیمون میشیا بچه تنها ست میگه نه .
من کلا آدم راضی ای هستم و فضای فکریم همین مدل زندگیه و آدمیم که مثل موم هستم

عزیزم خودت ناامید نکن همه مثل همیم ما باید پر قدرت تر از این حرفا باشیم منم بعضی موقع ها به آخر میرسم ولی بعداً خدا رو بخاطر داشتن یه وروجک شکر میکنم این روز ها هم می‌گذرن

سلام خانوما اگه گروهی چیزی دارین منم دعوت کنین 🥲

سلام
منم ماه دیگه پسرم دوسالش میشه
تا قبل دنیااومدنش بادوستام بیرون میرفتم، باشگاه، کلاس عکاسی
الان دیگه همه چی تعطیل شده..
کل تایمم تو خونم ، هیچ کمکی هم ندارم.
همسرمم فقط برای خاب میاد خونه،
از خانوادمم دورم ..
خیلی خستم و کم آوردم 🥺

همین هایی گفتی منم من زایمان کردم اومدم خونه هیچ کس نبود منا نگهداری کنه بچ مو مامانم فوت شده خاهر ندارم مادرشوهرم خاهرشوهرام خبر مرگشون

منم مث توام

از بس ک پسرم شلوغ و شیطون بده به گه خوردن افتادم

یه فلوکستین بخور صبحا باز از دکتر بپرس ،

وای درکت میکنم منکه کمکم مامان بابامن پدرم در اومده تو این دوسال

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۲ سالگی
سلام صبح همگی بخیررر
یادش بخیر دوسال پیش ساعت هشت تشکیل پرونده دادم ساعت هشت و پنجاه دقیقه بچم بدنیا اومد 😭😍 زایمان طبیعی بود
تو این دوسال خیلی به غذا و لباس بچم رسیدم
اما مادر خوبی براش نبودم
مخصوصا این سه ماه اخیر احساس میکنم افسرده شدم
حوصله ندارم انگیزه و امید ندارم
بارها به همسرم گفتم بچه مانع کار و پیشرفت من شد 😔و خیلی بابت این افکار و حرفام احساس گناه و ناشکری و عذاب وجدان دارم
خدا منو ببخشه که یه بچه سالم و مثل دسته گل بهم داده اما من هیچ لذتی از این لحظه ها نمیبرم و همش خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم و به آینده امیدی ندارم و از حالمم لذت نمیبرم
از صبح تا شب به بچه میرسم اما همشو به باد دادم با بعضی حرفام
شب ها هم که شوهرم میاد همش سکوت ‌قیافه گرفتن براش ،چون ازش انتظار درک و همکاری بیشتر دارم
بیسترین مشکلم اینه که ما طبقه بالا مادرشوهرم زندگی می‌کنیم اما بچم پیشش واینمیسه که من برم بیرون به کارام برسم و بارها به شوهرم گفتم اگه خونه نزدیک مامانم بود من این دوسال ابن همه اذیت نمیشدم و زجر نمیکشیدم
بخاطر همین مقصر میدونمش و باهاش سرسنگین شدم و حوصله شوهرمم ندارم دیگه