۴ پاسخ

به نظرم خیلی سخت میگیری اگه اونا پدربزرگ و مادربزرگش باشن ک اشکالی نداره بالاخره نوه خودشون خورده
اما با دعوا نه با زبون بهش بفهمون ک کارش بده و اگه جایی غیر از این خونه این کارو بکنه شاید صاحب خونه ناراحت بشه
ولی بازم پسرتون فعلا کوچیکه یکم که بزرگ تر بشه متوجه میشه
دوتربیته نکن بچه رو تو بگی بده اونابگن خوبه بردار بچه از تو دیگه حرف شنوی نداره و میگه اونا چون همه چی میدن خوبن
من دخترم اینشکلی شد ولی از ۵ سالگی که رفت و امدش ب خونه مادربزرگش از هرروز رفتن رسبد به چندروز یه بار داره عادت میکنه که حرف حرفه منه دخترم ۶ سال و نیمس تازه داره عادت کرده که برای هرجیزی اجازه بگیره

به نظرم سخت نگیر عزیزم اینجوری فقط اعصاب خودتو خوردمیکنی اینبارهم ک دستشم اسیب دید بچه

بچه س حالیش نیس
بعدم خونه غریبه ک نیست
اونموقع ک خواهر شوهرم اینا پایین بودن رادینم ک میرفت هربار یه چیزشون میاورد بالا حتی عروسک های دخترشو

متاسفانه پسر منم همینه
هزاربارگفتم دوست ندارم بری خونه پدربزرگت. دوست ندارم ازش چیزی بگیری ولی عصری رفته اونجا همدونه داده دستش منم درحد انفجاربودم فرستادمش همونجاگفتم برو شبم اونجابخاب حق نداری بیای پیش من. بازیشو کرده آب ریخته اب بازی کرده حالاکه میخان بخابن بچمو اورده گذاشته رو دیوار میگه بپر برو خونه خودتون. 😭

سوال های مرتبط

مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت:
مامان نارنگی مامان نارنگی ۳ سالگی
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۵ سالگی
خیلی خسته ام چیکار کنم از دست این بچه از ی طرف نگران و دلشوره چشمش از ی طرف بیش از حد تصور اذیتم میکنه خیلی لجبازه و شیطنت بسیار هرجا میرم ابروم میره خیلی گریه و زاری و باجیغ های بد با بچه های همسن خودش نمیسازه هروسیله ای ببینه میخواد مهمون میاد خونمون انقدر اذیت میکنه با سرو صدا طرف میگه غلط کردم اومدم از مبلا میکشه بالا اصلانم با اسباب بازیاش بازی نمیکنه قبلا باز با اونام سرگرم میشد مهمونی برم همینجوریه مهمونم بیاد همینه دیشب خونه مامانم اینا مهمون اومد اشتباهی اسمش صدا زد زن دایم داد میزد ک من فلانی نیستم رفته اتاق در بسته میگه من از زندایت خوشم نمیاد ب زور خودش ب خواب یا سر سفره سبزی میبره میندازه تو ترشی با دست غذای پامیشه راه میفته کل خونه رو دستمالی میکنه منم باید فقط حرص بخورم یعنی نگم عمق فاجعه هست عصبی شدم نمیدونم باید چیکار کنم الانم نشستم دارم گریه میکنم ک از این زندگی هیچ شانس نیاوردم
ظهر خونه مامانم اینا خواب بودیم اومد گفت مامان بده برم سر تراس با خاله بشینم اهنگ گوش بدم وقصه ببینم دیدم رفته لخت شده اب بازی میکنه از خواب بیدار شدم رفتم لباسش عوض کردم گفتم اب باز نکنی گفت باشه دیدم رفته گوشیمو از دو طبقه انداخت پایین گوشیم صفحش خورد شده پشتشم ی کم شکسته
مثلا اومدم شهرستان ی کم حال روحیم عوض شه برا عمل چشمش این بلاها سرم میاره مجبور شدم دوتا بزنم ب پشت پاش از عصبانیت
ببخشید طولانی شد ب نظرتون بچم مشکل داره ببرمش روانشناس بخدا افسرده شدم
مامان علی مامان علی ۴ سالگی