تحربه زایمان پارت سوم
دکترم اومد فشارمو دوباره گرفتن فشارم ۱۳ شده بود یه دستمم ۱۲ بود دکتر گفت بستریش کنید سر درد خطرناکه دیگه آمپول فشاارو شروع کنید براش زایمان کنه معاینمم کرد گفت دهانه رحمت نرمه
دیگه دکتر رفت ماما ها شروع کردن واقعا از اخلاق رفتار و رسیدگیشون تعجب کردم
حتی تا سرویس بهداشتی نمیزاشتن تنها برم چون میگفتن یهو نیفتی خدای نکرده
دیگه من دردام شروع شد و خیلی خوب داشتم کنترل میکردم به خیال خودم میگفتم من ۱۲ ظهر فول میشم زایمان میکنم 😑😑
هیچچی تا صب دکترم هی زنگ میزد حالمو میپرسید و وضعیتمو‌چک میکرد
ساعت شد ۱۰ صب دهانه رحم من از ۵ سانت دیگه پیشرفت نکرد دکترم اومد بالا سرم دوباره معاینه‌کرد
من بهش گفتم‌ من دوباره سر دردام داره شروع میشه چشمام تار میبینه دکترم گفت فشار چند بوده ماما گفت نیم ساعت پیش ۱۲
دکترم دوباره خودش فشار گرفت تو نیم ساعت فشارم رفته بود ۱۵ بیحال شده بودم میگفتم حالم خوب نیست
دکترم دیگه داد زد گفت برید بگید اتاق عملو برام اماده کنن مریض میره سزارین امادش کنید

۲ پاسخ

از اولم باید سزارین میکردن نباید میذاشتن الکی درد بکشی

عزیزم دکترتون کی بود

سوال های مرتبط

سه فرشته 🩷🩵 سه فرشته 🩷🩵 قصد بارداری
بعد رفتم زایشگاه تا تاریخ سونو رو نگا کردن دیدن ۳۵ هفته ۴روزم گفتند برگرد برو گفتم درد دارم دهانه رحمم بازه گفتند تا دوهفته دیگه میتونی نگه داری خلاصه خیلی اذیتم کردن تا بستری کردنم دکترم زنگ زد بهشون دعوا کرد گفت مریضم زایمان میکنه
بعد منو بردن او اتاق گفتند که باید باشی با دردای خودت پیش بری ساعت ۱۲ بود اومدن آمپول ریه زدن بعد خلاصه منم کم وبیش درد داشتم همینجوری ادامه داشت تا ساعت پنج ونیم دکترم اومد گفتم که من امروز زایمان میکنم یا نه گفت بعداز مطب میام کیسه آبتو پاره میکنم تا زایمان کنی
خلاصه دکترم ساعت ۱۰شب اومد کیسه آبم پاره کرد همچنان کم درد داشتم از ۱۱دردام وحشتناک شروع شد دکتر اومد معاینه کرد گفت ۵سانتی
البته هیچ آمپول فشاری بهم نزدن اینا دردای خودم بود
دکتر معاینه کرد رفت ساعت ۱۲ اومد واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم دردارو دکترم با فوت کردن که بهم یاد داد عالی بود به محض اینکه دردام شروع می‌شد با فوت کنترل می‌کردم تا یه ربع به یک احساس مدفوع داشتم دکترم گفت سر بچه دیده میشه تا کاراشونو کردن بایه زور عالی
ساعت ۱شب به دنیا اومد پسرم
بعد دیگه دکتر شروع کرد به بخیه زدن ترمیم هم کردم
۳۵ هفته ۵روزم بود پسرمم با وزن ۲۸۰۰
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
و منم هم زایمان کردم تحربه من از یه زایمان بد و پرخطر😐
جمعه ساعت ۱۲ بستری شدم با دوسانت نیم ساعت یک کیسه ابم پاره شد امپول فشارم بهم زدن دردای بدی داشتم تا ساعت شیش عصر خیلی درد داشتم فقط چهار ساعت باز شده بود امپول اپیدروال زدم بخاطر درد زیاد تا ۹ شب درد نفهمیدم خیلی میومدن معاینه میکردن تا کمک کنن دهانه رحمم باز بشه انواع ورزش روم انجام دادن اتاق پر خون بود ساعت ۹ شب ۶ سانت بودم دو تا همزمان سرم فشار بهم وصل کردن بی حسی امپول پریده بود دردام شروع شد بود داشتم میمردم همش معاینه میکردن تا ۱۱ شب ۸ سانت بودم ماماها به دکترم میگفتن پیشرفتی نداره بیشتر از ۸ سانت باز نمیشه دکترم میگفت ن خوبه ۱۲ شب شد باز نشد همش میگفتن مادر فرزند از دست میدیم دکترم قبول نمیکرد حالم خیلی افتضاح بود در حال مردن بودم اخر گفت تا دوشب صبر کنید باز نشد بیارید اتاق عمل دو شد من ۸ سانت بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم اخر بردن سزارین بچه رو برداشتن من زایمان کردم
مامان لوتوس مامان لوتوس ۱۴ ماهگی
سلام خاله ها.
سه شنبه نوبت دکتر داشتم به دکترم گفتم حرکتاش خیلی کم شده گفت برو nst.
ساعت ۷ شب تا ۱۲ شب هزارتا چیز خوردم ۴ بار nst گرفتن هی برا دکترم فرستادن
ولی راضی نبود دکترم.ضربان قلبش خیلی بالا و پایین میشد شدید.دیگه دستور داد بستریم کنن واسه زایمان.۱۲ونیم بستری شدم شوهرمم اومد پیشم ولی بیشترشو دستگاه وصل بود فقط کلا دوبار به مدت ۱۰ دقیقه راه رفتم.موقع بستری یه معاینه تحریکی کرد ولی خیلی درد نداشت.ساعت ۳ قرص دادن بهم یکم بعد رفتم دستشوی لکه دیدم اومد آمپول زد ساعت ۳ونیم کیسه آبمو پاره کرد ۳ سانت شده بودم دیگه همون لحظه دردام شروع شد وحشتناک و یهو.با تنفس با کمک شوهرم کنترل میکردم ولی سخت بود برام.اومد معاینه کرد ۴ سانت شدم نیم ساعت بعدش.اپیدورال گرفتم ساعت ۵.تا دکتر اپیدورال رفت دردام قط شد کامل ماما همراهمم اومد بهش گفتم برم دسشوی مدفوع دارم سریع به پریتار گفت چک کن فک کنم داره زایمان میکنه.چک کردن دیدن بله یهو فول شدم..درد نداشتم دیگه ولی حس دفع وحشتناکی بود زنگ زدن دکترم ساعت ۵ونیم که خودتو برسون.با تنفس کمکم کردن که زور نزنم تا دکترم برسه و همه چیزو سریع اماده کردن ۶ دکترم اومد و ۶ و ۱۰ دقیقه با سه بار زور به دنیا اومد پناه مامان.
مامان الین و آوین مامان الین و آوین ۱۴ ماهگی
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان نیکان 😍 مامان نیکان 😍 ۱۶ ماهگی
مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۴ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان اِلا🩷 مامان اِلا🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمانم پارت ۳:
دکترم ساعت ۱۲ شب بود زنگ زد گفت میخوام بهت استراحت بدم و داروی فشارو قطع کنم یخورده بخواب انرژی بگیری ساعت ۴ صبح دوباره شروع میکنیم خیالت راحت سزارین نمیبرمت آخه من قبلش خیلی به دکترم تاکیید کرده بودم که تا جای ممکن سزارین نشم بعد من به خیال خودم گفتم الان دارو رو قطع می‌کنه من راحت استراحت میکنم ولی واقعا بودو نبود دارو فرقی برام نداشت من هر ۲ دقیقه درد شدید داشتم تا ساعت ۴ صبح چشم رو هم نزاشتم دیگه اونجا بود ب ماما گفتم من علت کردم من نمی‌خوام طبیعی زایمان کنم کن خسته شدم آخه ماما اومد معاینه کرد گفت هنوز ۳ سانتی دیگه واقعا قاطی کرده بودم دکترم ساعت پنج صبح اومد بالا سرم معاینه کرد گفت اینکه پنج سانته میگید ۳ سانته آقا من خوشحال نشدم گفتم توروخدا سریع اپیدورال بزنید دکترم از اونجایی ک پروسه زایمانم خیلی طولانی شده بود مخالفت کرد گفت اپیدورال خودش طولانی تر می‌کنه نمیزاره زور بزنی هیچی گفتش که بیان بهم مسکن بزنن
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۸ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان آقا کارن مامان آقا کارن ۱۰ ماهگی
پارت ۳ زایمان
خلاصه اماده شدیم و بردنم بلوک زایمان ، اینم بگم واقعا اگه همکاری کنید با دکتر و ماما بهترین هستند منم هرچی که میگفتن میگفتم چشم و انجام میدادم ، و همه دکتر و ماماها باهام مهربون بودن دکتر و ماما ها میومدن معاینه و حین معاینه یک سانت شده بودم
اتاقمون سه تخته بود هم تختیای من بعد شیش ساعت چهار ساعت اینا فول شدن و رفتن برای زایمان
اما من با تزریق ۱۰۰۰ میل سرم و امپول فشار همچنان بی درد خوابیدم گفتن الان بخواب بقیش فردا ساعت چهار صبح اومدن دوباره ۵۰۰ میل سرم و یه امپول فشارم زدن بازم تاثیری نکرد تا هفتو نیم
هفتو نیم دکتر و ماماها معاینه کردن با معاینه شدم دو سانت
و ماما گفت دهانه رحمت L و خیلی سفت و بستس
بعد دوتا گاز استریل و دوتا شیاف گل مغربی گزاشت داخل واژنم که اولش سوختم بعد دیگه حس نکردم
بعد یک ساعت درش اورد و گفت هنوز همون دو سانتی اما دهانه رحمت نرم شده حالا ساعت شده ۹ صبح و من بی درد و سه بار اتاق خالی شد و خانما زایمان کردن و رفتن بخش 🤣من اونجا پیشکسوت مونده بودم
ساعت ده صبح شد دکتر اومد گفت چند میل خیلی کم امپول فشار مستقیم بهش بزنید بدون سرم ، ماماهم چند میل زد و همانا شروع دردام همانا
ساعت ۱۱ صبح دردای پریودی زیر دل و کمر درد منو گرفت
داشتم بال در میوردم با گریه خدارو شکر میکردم میگفتم خدااااایا شکرت بلاخره دردام شروع شد
بعد ورزش رو توپ و قدم زدنو و بشین پاشو هم میرفتم
از اون طرفم خانوادمو شوهرم پشت در میگفتن سه نوبت خانما زایمان کردن این چرا هنوز نزاییده چ نگران زنگ میزدن به داخل بلوک زایمان دکترا هم به من میگفتن میخندیدم میگفتم چه سادن بنده خداها فکر میکنن من الان زاییدم