سلام خانما. یه سوال و مشورت:
من دوستم حدودا دوماه پیش یعنی زمانی که دخترم ۸ ۹ ماهش بود اومد خونمون دیدن دخترم.. بعدش میگفت دخترتو خونمون هم بیار. کلا یعنی تعارف میکرد که خونشون هم برم. روز بعدش میگفت عکسشو نشون مامانم دادم،مامانم گفته توروخدا بیارش خونمون و این حرفا.گفتم باشه حالا یه روز میام. یکماه بعدش همزمان نزدیک تولدش بود گفتم اگه بخوام برم کادوی تولدش هم ببرم. یه سری وسایلای ارایشی دخترونه مثل کرم، رژلب، اینه، کیف پول کارتی، شونه، کلیپس، کش مو و این چیزا خریدم که پک بشه براش ببرم. ولی همش مدام برا خودم کار پیش میومد، یا درگیر بچه بودم و.. فرصت نمیشد که بخوام برم یا بهش بگم که مثلا فلان روز میخوام بیام و هی عقب میفتاد! تا اینکه برخورد کرد به مسافرتمون، یک هفته هم اونجوری عقب افتاد تا اینکه شد مردادماه و بهش گفتم میخواستم بیام برنامه جور نمیشد و مسافرت پیش اومد و.. بعد گفت اشکال نداره هرموقع خواستی بیا. دیگه گفتم ببینم خودش کی وقت داره. چون خودشم معمولا صبح تا عصر سرکاره و اخر هفته ها تعطیله! دیگه گفت باشه یه موقع که خونه بودم خبرت میدم که بیای.
ادامش پایین تر میذارم..

۵ پاسخ

شاید برا اینه خیلی اصرار کرده ونرفتی دلسرد شده خودت تماس بگیر برو با کادوش

لازم نیست بگی برا تولدت خریدم

عصر زنگش بزن بگو هستی بیام خونتون؟؟ اگع گفت نیستم بگو خو باش فردا میام 😂

اگه خیلی گذشت خودت استفاده کن

خلاصه از مردادماه تا الان که خبری نشده. در ضمن دختری هم نیست که نخواد کسی خونشون بره. خیلیم با معرفت و اهل معاشرت و دست به جیب و از اینایی که جایی بره دست خالی نمیره و اینا هست! ولی نمیدونم چرا تا هنوز بهم خبرنداده! حتی گاهیم تو اینستا برا همدیگـه کلیپ و اینا میفرستیم، یعنی در ارتباطیم. ولی نمیدونم چرا خبرم نداده! دیگه از تولدش که گذشت،الانم که شهریوره. ولی از بابت اینکه بعدا دست خالی خونشون نرم بنظرتون کادوشو نگهدارم تا هر وقت که شد ببرم براش و بعد بگم قبل از تولدت برات گرفته بودم و میخواستم بیام و فرصت نمیشده، یا اینکه میگید کلا نرم و بیخیال بشم و اوناییم که خریدم رو خودم استفاده کنم!؟😅🤔 چه کنم؟؟

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۲ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد