۷ پاسخ

وقتی پسرعموت دست بلند کرد سر پسرت باید میزدی تو دهنش که نره غول خودشو با یه بچه همسطح میکنه بیشرف با تسبیح میزنه تو چشمش . بیشرف رو باید میزدی میترکوندی

یکی دست رو بچه من بلند کنه دستاشو میشکونم. مرتیکه حیوون نمیگه چشم بچه ممکنه آسیب ببینه . اجازه نده کسی همچین غلطی کنه .. دور این آدمارو خط بکش.

فقط بهش میگفتی تو از این بچه بچه تری! همه کوچیکا با هم دعوا میکنن ما بزرگترا باید بهشون بگیم زشته و انجامش ندن اونوقت اونم اینکار بچگونه رو تکرار میکنه؟! همون بهتر بره به جهنم من بودم تا ابد و دهر نگاش نمیکردم!

عزیزم بچت خط قرمزت باشه

تو اول باید میگفتی دیگه برامن مردین.
و الانم بعد مدتی اگه طبیعی رفتار کردی بزرگیتو نشون دادی
اونارو ولشون کن خدا جوابشونو میده
و دیگه هم حسابشون نکن
هر چی آدمای سمی اطرافتو حذف کنی برد کردی

چه وحشیه پسر عموت ، ببرید باغ وحش اونجا زندگی کنه

ننه کسی نیست ی کم با من بگه

من دقیق متوجه نشدم کی چیکار کرده ولی شما چرا اجازه دادی بچتو عموت بزنه؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری
مامان سیدعلی طاها مامان سیدعلی طاها ۶ سالگی
بارداری#فرزندپروری#فرزندپروری#فرزندپروری#فرزندپروری#شیردهی#زایمان#تب#واکسن
خانوما از دیروز کفری ام ، گفته بودم که پسرم بردم دکتر و سونو کلیه اش سنگ داشت ، بعد چون شهرستان بودم و شوهرمم سرکار
و تو بیمارستان الافی زیاد داشت پسر کوچیک ام گذاشتم خونه مادر شوهرم چون هم محیط بیمارستان کثیف هم هزار جور آدم میاد دیگه نبردم ، بعد مادرشوهر من از همون مجردیش کلا ول خونه این و اون ، اصلا خونه بمونه یه چیش میشه ، حالا من شاید خواستم کسی مشکل بچم خبردار نشه ، شاید جدی نبود و بعد چندروز حل میشد ، دیروز رفته بودم خونه دوستای مشترک یعنی دعوت کرده بودن ، بعد مادرشوهرمم با یکی از دوستاش بود
همین که رسیده دوستش برگشته پسرت چطوره کلیه اش خوبه
مال ما فلانی اینجور بود فلان چیز خورد خوب شد اونجا خواستم بلند بگم دور زمونه جوری شده مردم خونشون بگوزن ، بقیه جلو جلو خبردار میشن ، دیگه نگفتم و پاشدم اومدم ، خونه پریدم شوهرم
که نخود تو دهن مامانت خیس نمی‌مونه ، فقط دیگه چیزی خونه شد تعریف ننه ات کردی با تو می‌دونم ، مامانت شبیه بی بی سی
عالم عالم پر می‌کنه ، دقیقا هم همینه باز بی بی سی خوبه از یه چیزای بی خبر، اینو ابجیش از صبح که باهم تلفنی حرف میزنند تا خود شب ، فلانی اینو خورد، فلانی مرد ،فلانی اینو پوشید ،فلانی باردار ، فلانی زایید
از کسی نیست که اینا خبر داشته باشن
حالم از اینجور آدما بهم میخوره