۱۱ پاسخ

مامان قشنگ برای امنیت بچه هیچ وقت بچه جلو نزار 🥺🥲
عقب باشه و روی صندلی ماشین واقعا پیش اومده برام که میگم یه عمر پشیمونیه

ای خوداااا🥲

اخی عزیزم اینارو گفتی یاد خودم افتادم اینا همشششس میگذره بچت ی چند روز دیگه ک بزرگتر بشه دیگه قلقش میاد دستت همچی برات اسون میشه منم اینجوری بودم مامانم و خواهرشوهرم تا ۴۰روزگی هرشب یکی میموند پیشم اما واقعا خب سخت بود خونه زندگی دارن دیگه گزاشتن رفتن من موندمو تنهایی و بچهام دیگ عادت کردم میگذره همش نگران نباش

دقیقا خواهر منم یه شهر دیگه زندگی میکنه برای زایمانم اومد ۱۳ روز پیشم موند من با اینکه مامانمم بود وقتی خواهرم بود انگار بیشتر استراحت میکردم هم کمک من بود هم مادرم خواهر من ۱۲ ساله ک ازمون دوره ما هنوز به دوریش عادت نکردیم هر بار ک میاد و میخواد بره یا ما میریم پیشش موقع خداحافظی گریه میکنیم

من مامانم تاچله پیشم بودبعدکه رفت کلی گریه کردم وخیلی ترسیدم اماخداروشکرخیلی هم سخت نبود ماخیلی عادت کردیم

خواهر خوبش خوبه عزیزم
خداروشکر که خواهر به این خوبی داری
منم یکی دارم ولی کاش نداشتم
همه کاری براش کردم و میکنم دریغ از یه ذره خواهری که ببینم

خداروشکر خواهرای خوبی هستید برای هم…خواهرم منم تقریبا با شما زایمان کرده به من میگه حسودی بچمو میکنی بچه نداری حسودی میکنی بغلش میکنم بچشو ناراحت میشه دلم داره میترکه حالم از خواهر داشتن بهم میخوره…خودشم بلد نیست بچشو آروم کنه خدا به داد مادرم و بچه اش برسه

آخه ک دست گذاشتی. رو دلم اشکم در آمد منم خواهر ۲۰ قراره بیاد ۱۰ روز بیشتر نمیکنه از الان دلم گرفته خیلی سخته دوری

عزیزم سخته ولی خب چه میشه کرد اونم زندگی داره هرچقد بمونه باس بره ی روز‌خونش
باز خداروشکر مامانت هست پیش اون بمون برو بیا یادت میگیری همه چیو کم کم فقد اولاش سخته

باز خداروشکر کن که داری چقدر سخته که ن خودت خواهر داشته باشی ن شوهرت ن جاری داشته باشی ن مادرشوهر... فقد یدونه مادر خودم هست که اونم نبود تنها ترین بودم

منم خواهر میخوام داشته باشم

سوال های مرتبط

مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۷

وقتی اومدم تو سالن همسرم و مادرم و خواهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم اومدن کنار تختم همسرم دستامو گرفت و محکم فشار داد گفت خوبی گفتم اره خوبم خداروشکر سریع ازش پرسیدم بچه رو دیدی گفت نه هنوز به ما نشون ندادن دارن لباس تنش میکنن دل تو دلم نبود که زودتر بچه رو بیارن بهشون نشون بدن همسرم وقتی بچه رو دید کلی گریه کرد خیلییی حس قشنگی بود همه دور بچه جمع شده بودن و داشتن قربون صدقه اش میرفتن پرستارا منو بردن تو اتاق گذاشتن رو تخت برام پوشک گذاشتن جامو درست کردن بعدش بچه مو اوردن کنارم یه تیکه از لباس بیمارستانمو پاره کردن بهش شیر دادن خود پرستارا برام شیاف گذاشتن و برام پد عوض کردن خداروشکر همراهام هیچ کدوم از اینکارارو انجام ندادن چون واقعا اصلا دوست نداشتم بعدشم که یکم بهتر شدم خودم برای خودم شیاف گذاشتم بلافاصله بعد اینکه اومدم تو بخش یه پرستار اومد بالاسرم که فهمیدم اومده شکممو فشار بده اصلا سکته کردم وقتی دیدمش استرس ماساژ رحمی از خود زایمان بدتر بود بهش التماس میکردم تروخدا ماساژ انجام نده میگفت نمیشه برای سلامتی خودت مجبوریم انجام بدیم شکممو فشار میداد منم داد میزدم تروخدا بسه دیگه به خواهرم میگفت دستاشو بگیر نمیذاره فشار بدم خواهرمم گریه اش گرفته بود دلش نمیومد دستامو بگیره فقط میگفت تحمل کن الان تموم میشه خلاصه ۳۰ثانیه هم نکشید که تموم شد و رفت راحت شدم ولی همش استرس داشتم که نکنه باز دوباره بیاد ولی خداروشکر دیگه نیومد😒🤣