یا واکسن میزنه و مریضه همش میگه برید خونه مامانت میخواد خودش تو آرامش باشه منم مامانم شاغله خودش بیچاره صبح تا شب سرکاره اونکه نباید جور مارو بکشه ، حرف عادی باهاش میزنم میگه نرو رو مخم یا اصلا جوابمو نمیده هرچی حرف میزنم بهش بگم چرا جواب نمیدی هم پاچه میگیره ، یا مثلاً صبح تا شب خونس بخاطر اینکه با بچم بازی نکنه حوصله نداره گوشی منو میده دست بچم اونم معتاد گوشی شده هرچی میگم نده میگه کدوم خری گفته گوشی بده طوری نیس ، دختر من هنوز غذا و هیچی نمیخوره فقط پفک میگم نخر براش بذار جاش چیزای خوب بخوره میگه همینا خوبه دوست داره بخدا از حرص داغون شدم همه اینایی که گفتم تازه یه بخش کوچیکی از مشکلاتمونه ، توروخدا شما بگین چیکار کنم من واقعا دیگه مغزم جواب نمیده

یه رفیق داره که خیلی ساله باهم رفیقن به نظرتون به اون زنگ بزنم بگم باهاش حرف بزنه فایده داره ؟ بگم بگو بخاطر بچت آدم شو وگرنه طلاقم بده که هم من راحت شم هم خودش

#پوشک#نوزاد#کمکی#شیرخشک #پوشک#رفلاکس#پوشک #پوشک#شیرخشک

۱۴ پاسخ

اگ برات مهمه دخترت کنار پدرش بزرگ بشه
زیر سقفی زندگی کنه ک هم پدرش باشه هم مادرش
اگ شوهرتو دوست داری و نمیتونی جز اون ب کس دیگه ای فکر کنی یا زندگی دیگه ای بسازی باید اینو بهت بگم ک فقط ب خاطر دختر ت صبوری کنی و تحمل کنی
باید از خیلی چیزا بزنی،از محبت شوهرت،حمایت شوهرت،پول تو جیبی،حمایتش و و و...
زندگی خیلیا شبیه توعه یکی کمتر یکی بیشتر...
منم از سمت شوهرم محبتی نمیبینم،رابطه نداریم،از لحاظ مالی و پول تو حیبی صفر،فقط خریدای خونه رو انجام میده،صفر تا صد پسرم با پدر شوهرمه ...
خودم کار میکنم خرج خودمو میدم،
اما خودم دوست ندارم برگردم خونه پدر مادرم با اینکه میدونم حکایتم میکنن ولی ارامش خونه خودم ترجیح میدم و قید شوهرو زدم عاشقش بودما ولی دیگه نیستم فقط ته دلم دوسش دارم و دوست داشتنم داره کمتر و کمترم میشه

مگه مادرت نیس یکم برو پیش اونا بمون خودت به آرامش برسی بچه هم گناه داره این شرایط رو نبینه شاید تنها بمونه یه مدت قدر زندگی و بچه رو بدونه

پدرشوهر من خیلی مرد خوبیه ولی اخلاقیات خاص داره . مادر شوهرم وقتی باهام حرف میزنه کلمه به کلمه ش درس زندگیه ... میگفت که من وقتی با باباشون خواستم ازدواج کنم اخلاقشو میدونستم ...میدونستم که از نه سالگی کار کرده پدرشون از دست دادن خرج خانوادشو داده سختی کشیده و ....درکش کردم و هیچوقت تو این همه سال زندگی مشترک بهش بی احترامی نکردم چون من خودم انتخابش کردم و آدم وقتی میخواد زندگی کنه باید بپذیره یه سری چیزا رو ...منم پذیرفتم ...میگفت وقتی باباشون خسته بود از سر کار میومد نمیذاشتم بچه ها برن دورش اذیتش کنن چون دوست نداشتم یه موقع بچه ها رو دعوا کنه . خلاصه که خواستم بهت بگم اگه قراره بمونی و زندگی کنی اخلاقیات بد شوهرتو بپذیر و با سیاست زندگیتو جلو ببر .

ازهرچیزی سمی تر برای دختر پدر بی توجه و بی عاطفه س مادر اصلا اونقدی ک پدر رودخترو ایندش تاثیرداره نداره
دختر عاطفه رو اولین بار ازیه مرد ازطرف پدرش باید دریافت کنه ک دنبال محبت تو اغوش بقیه نباشه بهش بگو داری خراب میکنی بدم خراب میکنی بی نوجهی تو علاوه بر نابود کردن ارزوهای من اینده دخترتم داره نابودمیکنه بین اخلاق مزخرفت اه اه حالم بهم خورد ازش 😒

ببین طلاق آخرین مرحله هست.تا جایی که میتونه برای زندگیت بجنگ.طلاق ضربه خیلی بیشتری به بچه میزنه .

بعدشم از مردا زیاد نباید انتظار بچه داری داشته باشی البته اخلاقای مردا فرق میکنه.مثلا مادرشوهرم تعریف میکنه که شوهرش بچه هارو حتی یکبار آروم نکرد یا یکبار باهاشون بازی نکرد چون حال و حوصله بچه نداشت ولی خیلی میخواست پسراشو ولی روش ابراز بلد نبود و کمک هم نمی کرد

سلام عزیزم.همه ما هم مثل تو تو زندگیامون مشکل داریم به ظاهر هیچ زندگی نگاه نکن.بعدشم باید بفهمی درد شوهرت چی.مردا اگه جیب شون خالی باشه یا مثلا بیکار بشینن تو خونه و جایی نرن خیلی بد اخلاق میشن و زندگی رو تباه میکنن.من خودم اگه یه روز شوهرم از صبح خونه باشه واقعا تحملش سخت میشه به بهانه خریدن نونی چیزی میفرستمش بیرون وقتی میاد خونه خیلی عوض میشه

ن عزیزم به رفیقش اصن زنگ نزن و این کار اشتباهه

خداصبرت بده
درسته همه در زندگیامون مشکل داشته ایم ولی شوهرتونابغست
اخه چه کسی به بچه خودش مخبت نمیکنه
این به همخون ‌خودش محبت نمیکنه انتظارداری براتوکه فقط حکم زنش روداری محبت کنه
اول برین مشاور اگه درست نشد،یمدت به قهربروخونه مامانت
اگه درست نشد چاره ای جزجداشذن نداری

هییی هرچی تاپیک میخونم میبینم یکیمون ازته دل خوشبخت نیست همه ظاهر فقط

فقط اینو میدونم هیچ ادمی عوض نمیشه 😔😔😔

فقط میتونم بگم هر چه زودتر خودت و دخترت رو نجات بده
یکم دیگه بزرگتر میشه خیلی چیزارو میفهمه و ضربه ی روحی بدی میخوره
اگر شاغلی و خانوادت حمایتت میکنن دیگه اشتباه قبلت رو تکرار نکن و جون خودتو بچه اتو بردار و در رو.
تجربه ثابت کرده علایق ممکنه عوض بشه ولی اخلاق و تربیت نه اگر تغییر کنه یه مقدار خیلی خیلی کم
با تاپیک هات دلم برا بچت تیکه تیکه شد

همیشه اینجوری بوده یا از وقتی بچه‌دار شدین؟ اگه بتونی از مشاور کمک بگیری خیلی خوبه حتی انلاین، بنظرت با دوستش حرف نزن راجع‌به مشکلاتتون شاید خوشش نیاد همسرت بدترم بشه اخلاقش

خدا صبرت بده فقط ولی بنظذم هی مسئولیت بنداز گردنش کارای بچرم بهش بگو تا عادت کنه

سوال های مرتبط

مامان شرین🍯🌻 مامان شرین🍯🌻 ۱ سالگی
مامانا شبتون به خیر خوبین چند نفر اینجا هستن که بچه هاشون تو سن ۲۱ ماهگی هنوز حرف نمیزنن؟
دختر من فقط میگه مامان بابا هاااا. چییی نه
خیلی نگرانم همش نامفهوم حرف میزنه هرکی میبینه میگه چرا حرف نمیزنه میبرم خانه بازی همسن و سالاش راحت حرف میزنن
همین مامان بابا هم بزور هرچندروزیبارمیگه اصلا وابداحرف نمیزنه تلویزیون زیاد میبینه نمیتونمم قطع کنم به شوهرم میگم بیا ببرم گفتاردرمانی میگه تخم کفرقبول نمیکنه دکتر میگه بچه مشکلی نداره میترسه بره ایرادبزارن روبچه
خیلی هم معاشرت داره با بقیه مرتب همه باهاش صحبت میکنن بچه دوروبرش زیاد هست اما فایده نداره چیزی یاد نگرفته یه متخصص گفتاردرمانی انلاین هست میگه هر جلسه898تومن میگیره و تمرین میده و انلاین تماس میگیره تاثیر منده میگه بچت باید 100 کلمه روبلد باشه مشکل دیرگفتار داره ذهنش انگار رو یکسالست در دررایطه یاگفتار با تست و درمان هایی که میگم درست میشه اما من فعلا پول یه جلسه898تومن رو دارم ولی بقیش روچه کنم شوهرمم میگه ولشکن کن نگرانم خیلی چه کنم به خدا خیلی باهاش حرف میزنم شهر میخونم اما کتاب نه خیلیا میگن کتاب شهر داستان اینا بخون اما چطور نمیزاره که فقط میخواد پاره کنه چیکارکنم توروخدا راهنمایی کنید

فرزند پروری

فرزند پروری

نوزاد

کودک

واكسسسن

پاراکیپید

استااا

سرما خوردگیییی
مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون