سوال های مرتبط

مامان دُخملی مامان دُخملی روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۳
گفتم این کیسه اب نیس الکیه اومدم گهواره پرسیدم گفتن کیسه ابه خلاصه با دستمال خودمو خشک کردم دیدم بازم میاد رفتم سرویس سرفه کردم دیدم بیشترم میاد ساعت ۱ شب بود زنگ زدم ب مامانم ک کیسه پاره شه چجوریه گفت الان میام تا اماده شد وسایل گرف اومد و رفتیم زایشگاه گفتم کیسه ابم پاره شده ساعت از ۱۲ رد بود و من شدم ۳۷ هفته و ۱ روز معاینه کردن گفتن بچه با پاعه سه نفر معاینه کرد گفتم مگه دستگاه سونو ندارین دستگاهو اوردن گفتن بله با پاعه بریچه دکتر اومد شرح حال دادم عصبانی شد کچرا زودتر نیومدی چرا نیومدی نامه بدم بهت برا سزارین گفتم چون منتظر بودم بچه بچرخه خلاصه خواست معاینم کنه گفتن بریچه گفت اشکال نداره بزار اذیت شه که نیومده نامه بدم بهش ( چون نامه نداده بود ۱۵ تومن کمتر گیرش میومد )
خلاصه اتاق عمل بردنم خیلی عصبی بود دارو بیحسی زدن ب کمرم پاهام انگار یهو برقم گرف بچه هم کلی اومده بود پایین و سه سانت باز بودم یهو تیغو کشید رو شکمم گفتم من حس میکنم درد دارم
بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان دُخملی مامان دُخملی روزهای ابتدایی تولد
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

دکتر بیهوشی می‌خواست آمپول بی‌حسی رو بزنه که دکتر گفت صبر کن باید آزمایش بگیریم
دوباره ازم خون گرفتن دکترم گفت هنوز هموگلوبین خونش پایینه خطرناکه بگید یه کیسه خون دیگه براش رزرو کنن

بعدش آمپول بی حسی رو زدن که اصلا حسش نکردم اصلا درد نداشت

پرده سبز رو کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد من ساعت ۹:۳۰ رفتم اتاق عمل ساعت ۹:۵۰ دخترم به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد دکتر گفت بچه ۳ دور بند ناف داره خیلی ترسیدم ازش پرسیدم خانوم دکتر بچم سالمه گفت آره سالمه خداروشکر به بعدش رو یادم نمیاد بیهوش شدم که وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی تشنم شده بود به پرستار گفتم خیلی تشنمه اومد یذره آب مقطر بهم داد خیلی هم لرز داشتم که تو اتاق ریکاوری بخاری جلومون میاوردن

بعد از ریکاوری چون وضعیتم باید همش چک میشد منو به جای بخش بردن زایشگاه بعد از چند ساعت منتقلم کردن بخش

دخترمم برده بودن ان آی سیو چون تنفسش یکم مشکل داشت

ادامه پارت بعدی ❤️

بارداری سزارین زایمان نوزاد
مامان نيكي مامان نيكي ۲ ماهگی
تجربه سزارين پارت دوم
خلاصه منو بردن اتاق عمل خوابوندن رو تخت دكتر بيهوشي اومد گفت بشين از كمر اسپاينال كرد گفت دراز بكش پاهات گرم شد گفتم بله ولي انگشتاي پامو ميتونستم تكون بدم كه نگفتم بعد گفت ببين از زير ناف بي حس شدي ولي بالاي شكمت حس داري كه اونو فشار دادن واسه دراوردن بچه نترس گفتم نه دكتر ميدونم گفت بچه چندمته گفتم اول گفت پس درساتو خوب خوندي گفتم اره (اينقد كه تو گهواره تجربه زايمان خونده بودم از قدم بعديشون باخبر بودم)يه ده ديقه وايسادن من سر شدم بعد دكترم اوكد حال و احوال كردن باهام و بعد شروع كرد همين كه اومد برش زد من سوزش و درد و فهميدم فوري گفتم ااااااي من ميفهمم همه پشماشون ريخت😲دكتر بيهوشي رو صدا زدن اومد دوباره به من دارو زد اين دفعه حالت تهوع سرگيجه نفس تنگي گرفتم گفتم حالم خوب نيس دوباره دارو زد گفت دكتر امتحان كن باز شروع كرد من فهميدم ااااااي درد دارم
اونا مجدد همه پشماشون ريخت😂باز به من دارو زدن ماسك اكسيژن گزاشتن اين دفعه وقتي بريد نفهميدم درد و ولي متوجه حركاتشون بودم ده ديقه بعد نيكي من با سر و صدااااي فراوان ديده به جهان گشود و اونجارو گذاشت رو سرش اولين چيزي هم كه گفتن يه فندوق پر از مو اومده☺️با من كه ارتباط پوستي گرفت و حرف زدم گريه اش قطع شد
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین ۵]
ناخواسته داشتم زور میزدم ، خیلی افتضاح بود وضعم ، دست پرستار کناری رو گرفتم ، گفتم توروخدا ییهوشم کن دارم از درد میمیرم ، دوباره دست ماما رو با گریه گرفتم ، گفتم کمکم کن دارم میمیرم ، توروخدا بچم رو نجات بدین 😭💔 بعد گفتن این حرفا بیهوش شدم دیگه هیچی متوجه نشدم ، وقتی بهوش اومدم دیدم یه پرستار بالا سرمه گفت اسمت چیه و این حرفا بعدش با دستاش شکمم رو فشار داد ، از درد جیغ زدم و بعد با شدت زیاد کلی خون از بدنم خارج شد و دوباره بی‌حال شدم از شدت ترس اینکه بچم رو از دست داده باشم از پرستار نپرسیدم که بچم سالمه یا نه 😔 یادم رفت اینم بگم تو ۳ سانت که بودم ماما اومد کیسه آبم رو پاره کرد ، خیلی تعجب کرده بود چون هر کار می‌کردم، کلی آب ازم خارج میشد از صبح تا شبش که رفتم سزارین ، گفت آب دور بچه خیلی خیلی زیاد بوده واسه همین تموم نمیشده ... بماند که پشت در اتاق عمل به مامانم و شوهرم چی گذشت ، مامانم گفت وقتی پرستار از اتاق عمل اومد بیرون گفتیم مادر بچه سالمن گفت مادر سالمه من بچه رو ندیدم ولی 💔😫😭 وای مامانم میگه از ترس داشتیم سکته میکردیم دوباره همون ماما اومد بیرون گفت نگران نباشین بچه سالمه، مامانم و شوهرم التماس کردن بچه رو بیارن ، وقتی بچه رو آوردن بیرون ، مامانم میگه شوهرت زد زیر گریه ، میگه همه اشک شوق ریختیم و خداروشکر کردیم😭💕 خدایا شکرت واقعا ... خدایا شکرت که مهدیارم رو دوباره بهمون بخشیدی🤲🙏❤️👼🩵😭😭😭😭😭
مامان دیارا مامان دیارا ۱۱ ماهگی
پارت دو تنها بودم شب ساعت پنچ از خواب پاشدم دیدم خیلی کم درد دارم و بچه سفت میکنه منم دکتر نداشتم عملم کنه چندتا دکتر میشناختم زنگ زدم یا جواب ندادن یا قبول نکردن زنگ زدم بابا مامانم رفتم بیمارستان شهر خودمون دولتی گفتن معاینه کنیم نذاشتم گفتم اونوقت بدنیا میاد چون دهانه رحمم بازه خودم رضایت دادم روندیم تبریز توراه خیلی خیلی کم درد ذاشتم زود اومدیم امام سجاد دکتر شیفت خداروشکر مهربون بود معاینه کرد گفت بچه داره بدنیا میاد طبیعی کن گفتم نمیخوام گفت پس زود برو بستری شو تا یه ساعت عملت کنن زنگ زدم شوهرم اومد بستریم کردن برپن اتاق عمل بی حسی زدن درد نداشت سونت هم درد نداشت ولی وقتی شکممو بریدن درد داشتم گفتم بیهوشم کردن چشامو باز کردم دیدم تو ریکاوری هستم اول بچه رو پزسیدم گفتن سالمه بعد شوهرمو پرستاراهم همه با اخلاق بعد اوردنم بخش ولی بچه چون زود بدنیا اومده بود وزنشم کم تو ان آی سیو هست من الان رفتم دیدمش شیرخشک میدن مامانم میره سر میزنه ولی شوهرم اصلا نمیره میگه نمیتونم اون جور ببینمش ولی درد سزارین خیلی ژیاده مخصوصا راه رفتن منو چون خونریزیم خیلی کم بود ماساژ رحمی ندادن ولی الان هم با شیاف یکم کنترل میکنم ولی بازم درد دارم اینم از تجربه من
مامان دُخملی مامان دُخملی روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۵
شوهرمو صدا زدن با ی اقای پرستار بود چی بود منو بردن بخش انداختنم رو تخت خلاصه شوهرم تبریک گفت و .. رفت بیرون احساس تشنگی یا گشنگی نداشتم میگفتن سرتو بلند نکن ک سردرد نشی بچه رو نمیتونستم ببینم بچم ۲ نیم کیلو بود ریزه میزه بود خلاصه مامانم عکسشو نشونم داد برا شیر دادم مامانم بچه رو میخوابوند رو سینم تا میک بزنه شیری هم درکار نبود تا دوروز اول خیلی سینه ام درد میگرفت ولی خب طبیعی بود بچه خیلی بیقراری میکرد و میگفتن انقد سینتو بده تا آغوز بیاد خلاصه این داستان تا سه روز ادامه داشت تا اینکه شیرم اومد بچه زردیش رو ۵ بود گفتن بستری شه گفتیم نه میبریم خونه خلاصه دردناک ترین قسمت سزارین ک یادم رف بگم ماساژ شکمی بود که توی اوج بیحسی دردش وحشتناک بود بازم
و موقع ماساژ با تمام وجود جیغ میزدم خلاصه گذشت همش اولین راه رفتن بعد سزارین خیلی سخته ولی هر چی بیشتر سعی کنین راه برین به نفع خودتونه زودتر سرپا میشین هر چی بیتشر استراحت کنین برا خودتون سخت میشه وقتی راه میرین جای بخیه خودشو نرم میکنه و کم کم میتونین راه برین ولی هر چی بیشتر استراحت کنین بدنتون حالت گرفتگی میگیره و دردناک تره براتون

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری