۴ پاسخ

بذار دندون در بیاره
بذار چهار دست و پا راه بره
بذار خودش راه بره
خرابکاری کنه بزنه بشکونه
و......
اینا چیزایی که فقط دهنشونو باز میکنن به جای دلداری میگن
والا ما خودمونم میدونیم چالش داریم دیگه نمیخواد آینه بشین و یاداوری کنین

برای ما هم همین بود هیچکس درک نداشت ، ۳ ماه اول واقعا سخته منم هرچی میگن جلوتر میره سخت تره میگم چرت میگن الان خیلی بهتره اون اوایل نه خودت رو به راهی نه یه لحظه خواب داری همه جوره تو فشاری مخصوصا بچه اول بی تجربه ای من میخواستن برن همش گریه میکردم از ترس

منم هیچکس درک نمیکنه فقط بلدن غر بزنن ک چرا خونه هات بهم ریختس چرا غذات آماده نیس اصلا درک نمیکنن ک بابا شبا خواب کامل ندارم روزا کلی کار انجام میدم از طرفی هنوز بدنم رو ب راه نشده جای بخیه هام درد دارم..مامان و بابام از همه بدترن هم میگم بابا یکم درک کنین میگن بچت ساکته .مثلا تو هفته شاید یکساعت بچه منو ببینن همون ک ساکته دیگ حرف منو قبول ک نمیکنن میگم غرمیزنه یاگریه میکنه میگن ما ک هروقت دیدیمش ساکت بوده والا

اون اوایل واقعا زندگی افتضاح به تمام معنا بود
مخصوصا تا دو ماه سه ماه.
درسته هر مرحله چالش خودشو داره ولی الان خیلی شرایط بهتره.‌‌.

سوال های مرتبط

مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱ سالگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۱ ماهگی
پارسال این موقع ها حالت تهوع داشتم
تو سرم هزارتا مسئله ی حل نشده بود
تو دلم ترس
حالم اصلا خوب نبود
نمیدونستم چی قراره بشه
دو دل بودم که نگهش دارم یا نه
اصلا نمی‌خواستم اگ هم نگهش داشتم فقط به اصرار همسرم بود
خانواده ام هم میگفتن نمیتونی‌
وقتی از پس یه بچه برنمیای
چطور میتونی دوتا رو نگه داری
یکی می‌گفت چرا مراقبت نکردی
یکی می‌گفت مگ تازه عروسی ک نفهمی
یکی می‌گفت آخه تو این گرونی
یکی می‌گفت حتما دلت پسر میخواست ک اوردی
یکی می‌گفت چرا هول بودی میزاشتی بچه ات بره مدرسه
حال روحی و جسمی داغون خودم یه طرف
حرف های بقیه یه طرف
ترس از زایمان افتضاح اولم
از اینکه دوباره تکرار بشه
نمیدونم حالت تهوعم از ترس بود یا از هورمون ها
ولی دست و پامو میلرزوند
تصمیم گرفتم که نگهش دارم
سختی هاشو به جون بخرم
خداروشکر
الان خوشحالم که خدا یکی از قشنگ ترین فرشته هاش رو دوباره برام فرستاد
خیلی سخت بود خیییییلی
ولی همین الان حاضرم ده تا بچه مثل ماهلین و مهوا داشته باشم اما حامله نباشم
حاملگی برام مثل مردنه
ولی زایمانم انقد خوب بود برعکس اولی که حس میکنم خدا خواسته برام جبران کنه
از روز زایمانم هیچی جز راحتی و خوشحالی یادم نمیاد
اگ تو شرایط من هستین
تحمل کنید
و حرف بقیه به یه طرفتون باشه