۱۰ پاسخ

ن کار بدی نکردی،تو مادرشی بهتر از خودش میدونی اون الان کوچیکه شاید دوس داشته باشه همه جا با همه کس بره من همیشه میگم شاید بچم الان دوست داشته باشه هر روز پفک بخوره من مامان باید اجازه بدم
بهش فکر نکن تو داری تربیت میکنی بعضی وقتا نرسیدن و نشدن هم باید یاد بگیرن راحت بخواب من ک خوابم نمیبره از انرژی منفی ک گرفتم

کار خیلی خوبی کردی، اصلا عذاب وجدان نداشته باش، جامعه ناامن شده مامانت هم اذیت میشد

من ک خودم جایی نباشم بچمو نمیزارم بره

اینبار رو بیخیال شو حتما حکمتی بوده قسمت نشد بره شاید اتفاقا بدی میفتاد ..خداروشکر
بار دیگه اجازه دادی قبلش چندتا گوش زد و تذکر با چاشنی مهر ومحبت بذار بره...

الانم بخواب مامان مهربون 😘

عزیزم اصلا کار بدی نکردی و خیلی هم کارت خوب بوده.هیچوقت بچتو با هیچ کس جایی نفرست.اتفاقا بزار یاد بگیره هر بچه ای فقط باید با پدر مادر خودش جایی بره

کار خوبی کردی نزاشتی دیگه بزرگ شده باهاش حرف بزن اوضاع جامعه هم بد الان مادرت ی وقت حواست نیست بچه ات تو شلوغی می‌ره ی اتفاقی خدای نکرده می افته

ایقد اذیتم میکنه چون قبلا مثلا با مادرم میرفت خونه کسی .مادرم میگفت خیلی اذیت کرد و رفتارهای بد از خودش نشون داد دیگه گفتم با کسی نفرستم

دختر بزرگم

7 سال نیم

مگه دخترتون چند سالشه؟

سوال های مرتبط

مامان همتامهتا مامان همتامهتا ۳ سالگی
من واقعا نمیدونم دیگه چیکار کنم
دخترم خیلی وضعیتش بد شده
بزرگ شده حتی پریود شده اما اصلا رعایت نمیکنه.
ارامشو ازم گرفته .
همه براش فراهم کردم
محدودش نکردم هر جا دوست داره با دوستاش بره ببینم اوکی میزارمش بره

ولی واقعا هیچکدوم تاثیری نزاشت
همش سرش تو گوشی
درس نمیخونه گوشی میگرم ازش میگم درس بخون همش در حال خوردنه
اشغالاشو میریزه زیر تخت پشت کمد
لباسا شلخته
۱۲ سالشه تو عین این ۶ سالش ک دیگه حالیش میشه همه چی یک روز نیست من ارامش داشته باشم همش داد بیداد .
پدرشم ی معتادیه رفته زن گرفته زن باباش باهاش رابطش خوب نیست .نمیره اونجا شرایط زندگیشون خوب نیست..ک بگم یک سال بره پیششون
اصلا دلم نمیاد تا یک هفته میره پیششون دلم تنگ میشه میارمش پیش خودم

مادرم دلم نمیاد ازم دور شه
همش باهاش حرف میزنم
میگم نکن مامان ببین من همه کار دارم برات میکنم چرا اینقد اذیتم میکنی اصلا نمیفهمه .الان میوه ور داشت بهش گفتم رها هسته اشو بیا بنداز سطل نندازی جای
از لای در نگاش کردم دیدم انداخت پش تختش.
منم از کنترل خارج شدم زدمش .شوهرمم سر این مسئله ناراحت همش میگه خونه کثافت ور داشته با کارای این همش این چند مدت بحثیم باخاطرش
.مشاوره بردمش تاثیری هم نداشت.واقعا دلم دیگه شکسته از همه چی
از پدرش جدا شدم همش اذیتم میکرد
الان ک زندگی خوبی دارم این اینجوری میکنه.
همش میگم کاش مادر بدی بودم بی احساس همون موقع ک باباش از من گرفتش نمیگرفتمش ب زور داداگاه .