۶ پاسخ

😂وایی یه دورانی مد بود همه یه اسم دیگه میگفتن انگار مافیا بودن
بعد دوتا از پسر دایی هام دوس دختراشونو گرفتن
تو شناسنامه فاطمه صداش میکنن سارا
یکی دیگه هم زهرا صداش میکنن آیناز 😂😂😂

😂😂😂😂😂😂این خوب بودچون منم همینکارارومیکردم جالب اینجابودکه یه دوستی داشتم اسم فیکمویادش میرفتم یهووودادمیزدسمیرااا

😂😂😂😂

😁😊😊هی چه روزایی بود

کاش برگردیم به همون دوران که هممون کصخول و ساده بودیم
واقعا چرا اسمای واقعیمون نمیگفتیم انگیزمون چی بود 🤣🤣

😂😂😂😂

سوال های مرتبط

.... .... قصد بارداری
اکنون برای تو مینوسیم پسرکم...
نمیدانم به کجایه آسمان خیره شوم تا تورا پیدا کنم
حرف تو که میشود بیصدا میشکنم،بماند که حال من دیگر خوب نمیشود
پسرم؟!تو هم نبخششون دورت بگردم همیشه از خدا بخا که تاوان قلبی که از میتپید،تاوان اشک های نیمه شبم،تاوان بغضی که الان حتی سر شل شدن موهام میشکنه رو بدن
آرمانم من بعد تو از هرچی نوزاده متنفر شدم،حس میکنم دنیا دیگه قشنگ نیس حس میکنم هیچ بچه ای خوب نیس،آرمانم شاید اگه تو بودی باباتم اینطوری تا نمیکرد و ماهم یه زندگی سه تایی داشتیم نه که دنبال جدایی
آرمانم؛پاره تنِ من تورا تا ابد دوست دارم یه گوشه از قلبم همیشه جای توست، آرمان خجالت روت ببخش من مامان خوبی نبودم نتونستم درست نگهت دارم مامان جان
تروخدا برام دعا کن قلب من دعا کن سال دیگه این موقع منم پیش تو باشم این زندگی دیگه بدرد نمیخوره دنیا بدون تو بدرد نمیخوره آرمان کاش بودی تورو بغل میکردم چ گریه میکردم لااقل
خدایااا چرا جفت دسته گلامو ازم گرفتی خدا بچم کم بود شوهرمم گرفتی؟؟؟
خدایاااا قربون عدالتت برم خدایا
پوشک پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری پوشک شیرخشک بارداری
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۲ ماهگی
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!