داشتم میرفتم مهد پسرمو بیارم نصف راه هنوز مونده بود که خوردم زمین با بچه تو بغلم پخش زمین شدم با بدبختی بلند شدم پام هم درد میکرد بچمم گیر داده بود بغلش کنم گفتم خدارو شکر کسی نبود و ندید چند قدم رفتم جلو دیدم وای سرم داره گیج میرع بازم خواستم بیوفتم سریع نشستم زمین زیر آفتاب با پسرم مونده بودیم یکم جون نداشتم برم جلو تر تو سایه بشینم یکم که گذشت کم کم به سختی خودمو رسوندم تو سایه بازم سرم گیج می‌رفت نشستم هی خدا خدا میکردم یکی پیدا شه از دستم بگیره منو ببره تو مهد پسرم دیدم یه زنه که پسرش با پسرم تو یه کلاسه اومد گفت خوبی گفتم نه سرم داره گیج میره نمیتونم بلند شم گفت یه چیز شیرین بخور و رفت هیچ کمکی هم نکرد یه لحظه همونجا موندم داشتم گریه میکردم دیر شده پسرم میترسه چیکار کنم گوشی هم نبرده بودم یه باد خوشایندی اومد یه لحظه سر حال شدم دویدم خودمو رسوندم پسرمو گرفتم اومدیم خونه الانم پام درد می‌کنه هم بیجون افتادم خیلی هم سردمه دوتا پتو دادم روم چیشده یعنی ؟ چی بخورم حالم یکم خوب بشه ؟؟

۵ پاسخ

اونم ترسیده ویروس چیزی داشته باشی مخصوصا الان که میگن کرونا اومده
اونم بچه کوچیک داشته ترسیده

وای دقیقا منم باردار بودم دخترم رو پله برقی نشست من خم شدم بلندش کنم آخرای پله برقی بود داشتیم می‌رسیدیم افتادم همینجور بقیه نگاه میکردن به جای اینکه بیان دستم رو بگیرن بعد که بلند شدم فقط گفتن خدا رحم کرد و اینا

واای خدا به خودت و بچه ت رحم کرده که سرتون نخورده زمین به نظرم شب برو دکتر
ممکنه ویروس باشه یا یه لحظه قندت افتاده
دیابت پنهان نداری؟
خانومه چه بی تفاوت بوده

چقققد حس بدیه میبینی حالت خرابه و نمی تونی تکون بخوری و یه بچه داری که به تو نیاز داره🥲
گرمازده شده باشی گرمت میشه تو میگی سردمه

مردم چقدر بی رحم شدن

احتمالا گرما زده شدی یه شربت خاکشیر بخور عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت