پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت

۹ پاسخ

وای خداروشکر که بلاخره موفق شدی و تونستی زندگی کنی گلم ❤️

😭😭😭😭😭

تموم شد

🥹🥹🥹🥹

دوس دارم بدونم سعید دوباره ازدواج کرد؟

چقد مجرد موندی؟!

خداروشکر خداروشکر هزاااار‌مرتبه😍😍✨️✨️✨️✨️

امید هم بچه داشت؟

جونم خدا حفظش کنه چه حس خوبی کنار عشقت نی نی داشته باشی

سوال های مرتبط

مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت سیزدهم

گفتم برم با مشاور حرف میزنم حتما میتونه کمکم کنه، رفتم پیش مشاور، چند جلسه رفتم و گفت خودشم باید بیاد که بتونم بهتون کمک کنم، اومدم گفتم سعید من رفتم پیش مشاور و گفت توهم باید بیای
گفت چی؟؟؟؟ مشاور؟؟؟؟ واسه چی؟؟؟ مگه ما مشکلی باهم داریم؟ مشاور واسه چی؟ من که مشکلی باهات ندارم اگه تو مشکلی داری خودت برو
مشاور گفت خب پس اون بلد نیس که باید چجوری باهات رفتار کنه، بلد نیس چجوری محبت کنه، یاد میگیره ازت کم کم، تو تلاش کن
منم ساده، چقد خوشحال شدم که همه چی درست میشه، و منی که عاشق بچه بودم، عاشق مادر شدن بودن، اینجای زندگی تصمیم گرفتیم بچه دار شیم…
اونم که از خداش بود که بچه دار شیم و من موندگار شم و خیالش راحت‌شه
یه روز صبح از خواب بیدار شدم و پیش خودم گفتم بذار یه بی بی چک بزنم ببینم چی میشه، بی بی چک زدم و دیدم مثبته، واااااای جدا از هر حال و اتفاق زندگیم، اون لحظه واقعا یکی از قشنگترین لحظه های زندگیم بود، خیلییییی حس قشنگی بود برام، نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم، فقط تو خونه راه میرفتم و دستمو میذاشتم رو شکممو ذوق میکردم، ظهر شد و سعید اومد خونه رفتم با چشای پر از اشک از ذوق بهش گفتم داری بابا میشی، گفت
حالا صب کن ببین چی میشه، هنو که نرفتی سونو، هنو که چیزی معلوم نیس، یه بی بی چک زدی فقط…
اون همه ذوق من کجا و این حرفا کجا…
اینهمه خیانت و تفاوت عقاید و افکار و رفتار بینمون انگار برام اصلا دلیلی برای طلاق نبود چون یه بابای سنتی داشتم که به شدت رو عقاید رفتاریش پایبند بود و منم همینطوری بزرگ کرده بود که طلاق از گوشه ذهنم نگذره
بیشتر از همه از نداشتن جسارت و شجاعتم ناراحتم
مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و دوم

بارداری سختم با کمک امید بالاخره به آخرش رسید و رفتم واسه سزارین، آمپول بی حسی رو که بهم زدن بدنم به شدت بهش واکنش داد و انگار حساسیت داشتم تا دم مرگ رفتم و برگشتم، دخترمو که از شکمم آوردن بیرون امیدو صدا زدن بیاد واسه اینکه بند نافشو قیچی بزنه، امید تا وارد اتاق عمل شد بدون اینکه حتی بره دیدن بچش اول اومد بالا سر من گفت خوبی؟ و من کلا یادم رفت که تا چند دقیقه پیش دم مرگ بودم، وای تو که خوبی خیالم راحت شد، بعد رفت دیدن دخترش، چقد اون لحظه برام قشنگ بود و تا آخر عمر فراموشش نمیکنم که چقد واسه امید سلامتیم و حالم مهمه.
آیرا دنیا اومد و الان رابطشون با گیسو فوق العاده شده، انقد دو تا خواهر عاشق هم هستن که میگم کاش میشد همیشه کنار هم باشن
میدونم که وقتی گیسو بزرگتر شه و جرات پیدا کنه حتما واسه زندگی میاد پیش خودم تا اون موقع بازم صبوری میکنم
بابای گیسو هم با یه خانوم خوب ازدواج کرد و هر روزم داره پولدارتر میشه، نمیدونم زندگی شخصیشون چجوریه ولی من ازش گذشتم و انقد برام بی اهمیته که حتی نفرینشم نمیکنم، حتی نمیدونم عدالت خدا کجاست
گیسو هم چون خیلی بزرگ و فهمیده شده خداروشکر از شرایطش راضیه و همه چی در حال حاضر خوب و آرومه
من و امیدم مثل همه زن و شوهرا زندگیمون پر از پستی و بلندیه ولی کنار هم حالمون انقد خوبه که بعد سه سال زندگی هنو یوقتایی که میره سرکار دلم براش شدیدا تنگ میشه تا برگرده، هنوزم عاشق تک تک لحظات بودن کنار امیدم، و این حس قشنگ رو مدیون وجود امیدم

مرسی از همراهیتون واسه خوندن داستان زندگیم
واسه تک تکتون همچین عشق دو طرفه ای رو از ته دل آرزو میکنم
مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهاردهم

من تو دلم یه نی نی داشتم و داشتم باهاش عشق میکردم، با اینکه حالت تهوع داشتم حال روحی بد داشتم به خاطر تغییر هورمونی ولی بازم داشتم با نی نیم عشق میکردم، بعد سه ماه حالت تهوع ها تموم شد و حالم خیلی خوب شد و هیچ مشکلی نداشتم تو بارداری، من عاشق دختر بود و همش از خدا میخواستم اول سالم باشه و بعد دختر باشه، تو نه ماه بارداری حتی یک بار هم سعید باهام نه دکتر اومد نه سونو نه آزمایش منم انگار اصلا برام مهم نبود.
۵ ماهم شد و رفتم غلباگری و تو سونو دکتر بهم گفت بچت دختره، چنان جیغی از خوشحالی زدم که همه داشتن نگام میکردن، از سونو اومدم بیرون و به سعید پیام دادم بچمون دختره، هیچ جوابی نداد، منتظر بودم زنگ بزنه و بپرسه چی شد دکتر چی گفت ولی نزد، رسیدم خونه و دیدم خونس، گفتم پیاممو دیدی؟ گفت اره فهمیدم دختره
گفتم خب پس چرا جواب ندادی
گفت خب پشت فرمون بودم
گفتم آخه چجوری میتونی انقد بی احساس باشی، جنسیت بچمون مشخص شد، چجوری یه زنگ بهم نزدی
خیلی حساس بود که بهش بگم بی احساس، یه دعوای اساسی افتادیم و کلی داد و بیداد کرد و یکی از بهترین روزای زندگیمو خیلی راحت خراب کرد
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد