سوال های مرتبط

مامان mahlin مامان mahlin ۱ سالگی
خانوما تجربم از شیر گرفتن
امروز رو سومه
روز اول صبح به سینم زردچوبه زدم دید گفت اه ولی بازم خورد ولی تا حد امکان سرشو گرم کردم که کمتر بدمش شب قبل خواب و تو خواب هم دادم
فرداش صبح که بیدار شد دیگه نوک سینمو دارچین پیزدم قهوه ای بود هی گفتم ممه اه شده ایییییی
خودشم هی میگفت شیشه بهش میدادم ولی و شیر پاستوریزه چون خشک هم نمیخوره ظهر که شد چون همش با سینه میخوابید اینقدر گریه کرد و ممه میخواست ولی تا دیدش گفت اه و بغلش کردم اینقدر راهش بردم تا خوابید دیگه این ادامه داشت تا شب شب گفت گفت ممه دید اه شده رفت روی شکم شوهرم خوابید ولی تو خواب بازم بهش دادم
از صبح هم چندبار گفته و برای خواب ظهر هم اینقدر گریه کرد و گفت ممه روی پاهام خوابوندمش قبلشم بردمش حموم که خوابش بگیره حالا ددرم کارامو میکنم عصر برم خونه مامانم تا فردا یکم سرگرم بشه کمتر بهونه بگیره

تو دل خودم اشوبه وقتی میگه ممه بده😭😭🥺🥺 ولی برای خودش خوبه بزرگتر بشه بیشتر عادت میکنه ولی راحت تر از اونی بود که تو فکر خودم ساختم



پوشک شیرخشک مایبیبی
مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد