پارت چهاردهم

من تو دلم یه نی نی داشتم و داشتم باهاش عشق میکردم، با اینکه حالت تهوع داشتم حال روحی بد داشتم به خاطر تغییر هورمونی ولی بازم داشتم با نی نیم عشق میکردم، بعد سه ماه حالت تهوع ها تموم شد و حالم خیلی خوب شد و هیچ مشکلی نداشتم تو بارداری، من عاشق دختر بود و همش از خدا میخواستم اول سالم باشه و بعد دختر باشه، تو نه ماه بارداری حتی یک بار هم سعید باهام نه دکتر اومد نه سونو نه آزمایش منم انگار اصلا برام مهم نبود.
۵ ماهم شد و رفتم غلباگری و تو سونو دکتر بهم گفت بچت دختره، چنان جیغی از خوشحالی زدم که همه داشتن نگام میکردن، از سونو اومدم بیرون و به سعید پیام دادم بچمون دختره، هیچ جوابی نداد، منتظر بودم زنگ بزنه و بپرسه چی شد دکتر چی گفت ولی نزد، رسیدم خونه و دیدم خونس، گفتم پیاممو دیدی؟ گفت اره فهمیدم دختره
گفتم خب پس چرا جواب ندادی
گفت خب پشت فرمون بودم
گفتم آخه چجوری میتونی انقد بی احساس باشی، جنسیت بچمون مشخص شد، چجوری یه زنگ بهم نزدی
خیلی حساس بود که بهش بگم بی احساس، یه دعوای اساسی افتادیم و کلی داد و بیداد کرد و یکی از بهترین روزای زندگیمو خیلی راحت خراب کرد

۷ پاسخ

چطور پس به اون دختره ابراز احساسات کرده بود گفته بود که دلش واسش تنگ شده ولیاد دفتر ببینتش ..واسه تو احساسشو خرج نمی‌کرد؟ مطمئنی بهت علاقه داشته؟

شوهر من با اینکه بچه اول مون دختره دعا می‌کنه چند سال دیگه خدا بهمون دختر بده

عزیزم منم خوندم 😓

خب خب خببببب

خب بقیه شو بگو.... از ظهر منتظرم

الهی بمیرم

دو دختر داری عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت
مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت سیزدهم

گفتم برم با مشاور حرف میزنم حتما میتونه کمکم کنه، رفتم پیش مشاور، چند جلسه رفتم و گفت خودشم باید بیاد که بتونم بهتون کمک کنم، اومدم گفتم سعید من رفتم پیش مشاور و گفت توهم باید بیای
گفت چی؟؟؟؟ مشاور؟؟؟؟ واسه چی؟؟؟ مگه ما مشکلی باهم داریم؟ مشاور واسه چی؟ من که مشکلی باهات ندارم اگه تو مشکلی داری خودت برو
مشاور گفت خب پس اون بلد نیس که باید چجوری باهات رفتار کنه، بلد نیس چجوری محبت کنه، یاد میگیره ازت کم کم، تو تلاش کن
منم ساده، چقد خوشحال شدم که همه چی درست میشه، و منی که عاشق بچه بودم، عاشق مادر شدن بودن، اینجای زندگی تصمیم گرفتیم بچه دار شیم…
اونم که از خداش بود که بچه دار شیم و من موندگار شم و خیالش راحت‌شه
یه روز صبح از خواب بیدار شدم و پیش خودم گفتم بذار یه بی بی چک بزنم ببینم چی میشه، بی بی چک زدم و دیدم مثبته، واااااای جدا از هر حال و اتفاق زندگیم، اون لحظه واقعا یکی از قشنگترین لحظه های زندگیم بود، خیلییییی حس قشنگی بود برام، نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم، فقط تو خونه راه میرفتم و دستمو میذاشتم رو شکممو ذوق میکردم، ظهر شد و سعید اومد خونه رفتم با چشای پر از اشک از ذوق بهش گفتم داری بابا میشی، گفت
حالا صب کن ببین چی میشه، هنو که نرفتی سونو، هنو که چیزی معلوم نیس، یه بی بی چک زدی فقط…
اون همه ذوق من کجا و این حرفا کجا…
اینهمه خیانت و تفاوت عقاید و افکار و رفتار بینمون انگار برام اصلا دلیلی برای طلاق نبود چون یه بابای سنتی داشتم که به شدت رو عقاید رفتاریش پایبند بود و منم همینطوری بزرگ کرده بود که طلاق از گوشه ذهنم نگذره
بیشتر از همه از نداشتن جسارت و شجاعتم ناراحتم
مامان یارا مامان یارا ۲ سالگی
مامانا یچیزی می‌خوام براتون تعریف کنم اگر ناراحت میشین نخونین
داستان زندگی خودمه
من و همسرم سال ۹۹ ازدواج کردیم دوسال بعد چون خیلی عاشق دختر بچه بودیم اقدام کردیم ومن تو همون ماه اول باردار شدم ما از دوران دوستیمون عاشق دختر بودیم و دوست داشتیم بچمون دختر بشه گذشت و زمان تعیین جنسیتش شد رفتم سونو گفت جنسیتش دختره داشتیم بال در می‌آوردیم از
خوشحالی به همه خبر دادیم و شروع کردیم کلی وسایل ناز و گوگولی خریدن تمام غربالگری و سونو و آزمایش هارو انجام دادم همه ش سالم بود رسید موعد دنیا اومدن فرشته من که صبح اول وقت دردام شروع شد رفتیم بیمارستان چون تجربه ای از زایمان نداشتم به شدت میترسیدم و دردای بدی داشتم ولی توی دو ساعت زایمان کردم یه زایمان طبیعی بدون برش و بخیه کوچولومو بهش شیر دادم و بردن که کارای واکسنشو انجام بدن وقتی آوردنش دوباره بغلش کردم که بهش شیر بدم ولی دچار خونریزی ریوی شدید شده بود من فکر کردم که زود خوب میشه ولی بردنش دیگه نیاوردنش اون شب بدترین و تلخ ترین شب زندگیم بود تا صبح خواب به چشمام نیومد مثل مرده متحرک بودم همش دخترم ۵ ساعت بعد تولدش فوت کرد بدون هیچ علتی ....
با حالی افسرده و سینه ی پر شیر و تخت خالی بچم گوشه ی خونه ۶ ماه گذشت دوباره با هزاران ترس و لرز اقدام کردیم همون ماه اول باردار شدم فقط دلم میخواست اون ۹ ماه بگذره خدا یه بچه سالم بده بهم دیگه فرقی نداشت برام دختر و پسر بودنش ته دلم دختر میخواستم چون از دستش داده بودم ولی دیگه راضی بودم به رضای خودش....
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
همه میگن بچه رو کمتر از دوسال از شیر نگیر ولی به نظرم نمیشه یه نسخه رو برای همه پیچید
دختر من به شدت وابسته ی شیر بود ،توی طول رور کلا من همش یه سره داشتم شیر میدادم و بهم آویزون بود حتی سر سفره هم من غذا میخوردم دخترم رو پام داشت شیر میخورد،شبا هم که قشنگ 10 بار بیشتر بیدار میشد شیر میخورد حتی اگر سیرش میکردم و کلی به زور و بازی بهش غذا میدادم باید مثل پستونک تو دهنش بود،نگین چرا شیر شبو قطع نکردی چون من تمااام سعی خودمو کردم ولی نشد که نشد و برای دختر من تعریف نشده بود که صبحا میشه شیر بخوره و شبا شیر نمیتونه بخوره و اینکه کلا دخترم بدون شیر نمیخوابید یعنی کلا با سینه خوابش میبرد وشیر شب باعث خرابی دندونش داشت میشد و روی دندنش لکه افتاده ..
غذا هم یا کلا نمیخورد یا کم میخورد چون شکمش رو با شیر سیر میکرد و کلا بعد از یکسال و نیم وزنش به 9 کیلو هم نمیرسه😑😢
و اینکه من یکسال و هشت ماه بود آرزوی خوااااب داشتم و چون خودش شبا تا صبح شیر میخورد خواب آرومی نداشت و میگن بچه تو خواب رشد میکنه ولی حتی یک ساعت خواب عمیق نداشت😑
خلاصه دوست داشتم تا دوسالگی بهش شیر بدم ولی درحقش لطف که نمیکردم هیچ،باعث ظلم بهش داشتم میشدم چون بعد از یکسالگی هم اولویت با غذا هست نه شیر مادر
خلاصه یکسال و هشت ماه کامل شیر خورد و تصمیم بر این شد که اول یکسال و نه ماه ازش شیرو بگیرم و تماااام
و پنجشنبه صبح چسب زخم زدم روی سینم و یه تیکه از موهام رو چیدم و زیر چسب زخم وصل کردم و گفتم اوف شده ،شب اول خیلی گریه کرد ولی بعدش کم کم باهاش کنار اومد،الانم شبا یه بار بیدار میشه آب میخوره و میخوابه
با امروز شش روز هست شیرو قطع کردم و به شدت از کاری که کردم راضی هستم و بی نهایت از تصمیمم خوشحالم😍