۸ پاسخ

نگو که میخای بگی خدای نکرده سومی رو از دست دادی

خداحفظشون کنه😍♥️از چشم بد دور باشن
ان شاالله نصیب ماهم بشه چند قلو😁🤲🏻
کار خدارو ببین همونی ک میگفتن ضعیفه وقتی عمرش ب دنیا باشه خدا خودش نگهش میداره

الهی بگردم

🥺🥺🥺سلامت باشن

اگ حالتو بد نمیکنه بگو

الحمدالله برای گل دخترات

عزیزم 🥹خدا حافظ و نگهدارشون باشه خیلی سخته منم الان۱۳روزه nicuدخترم

اگ تونستی بگو

ولی اگه تعریفش باعث تشدید حال بدت میشه نگو عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
قل های دخترم جفت هاشون فرق داشت و به مدل جفتشون اسمشونو گزاشته بودم
پسرم دیار دختر جفت خلفی دلارا و دختر جفت قدامی دلنیا بود
دلنیامو گفتن مشکل قلبی داره
خود سونوگرافی گفت اصلااا مهم نیست خانوم منتهی من باید قید کنم
چشمتون روز بد نبینه تا رفتم پیش دکتر ک کاملا بیسواد بود
یک روز مونده به عید منم ۱۰ روزه سرکلاژ کردم اجازه ندارم زیاد اینور اونور برم
جنگنده ها باسرمون ویراژ میدن و استرس تمام
این خانوم به اصطلاع دکتر به من گفت مستقیم این قل رو ریداکت کن
منم گفتم ک نه من ریداکت انجام نمیدم
گفت من فقط یه اکو قلب رو اونم توی شهرک غرب قبول دارم باید بری پیش اون
من هر چقدر با اون مرکز تماس میگرفتم ایشون میگفت ما نیستیم برمیگشتم مطب دکتر میگفت باید بری اونجا اونم باید همین الان بری تا ۱۸ هفته نشدی اگر جنین مشکلاتش زیاد بشاه زیر ۱۸ هفته ای ک بفرستیمت مال ریداکت اون قل
به هزار تا جا زنگ زدیم خیلی از مراکز باز نبودن
اونجاهایی ک باز بود هم یا سه قلو قبول نمیکردن و یا ۱۷ هفته قبول نمیکردن اکو قلب انجام بدن
اخرسر توی اکباتان یه جارو پیدا کردیم و اونجا همون مشکل قلبی دلنیا رو هم گفتش نیستش
گفت به خاطر خیلی چیزا میتونست اون تفاوت رو اعلام کنن
بهم گفت هر سه تا قل کاملا سالم هستن و از هیچی نگران نباش

سر اون اذیتی ک شده بودم به همسرم گفتم اگر بمیررمم دیگه تو شهرک خودمون دکتر نمیرم و فقط و فقط باید برم تهران پیش متخصص خوب
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
توی اتاق عمل شدیدا میلرزیدم خیلی نگران بودم تا این که اولین صدای گریه اومد پشت سرش دومین صدا
گریم گرفت هیچ چیزی رو باور نمیکردم
پسرم ک بالاتر بود و قل سوم بود رو سخت تر از شکمم دراوردن
قل اول و دوم یه دیقه فاصله سنی داشتن و قل سوم رو ۴ دیقه بعد دراوردن
صدای گریه ی بچه ها اتاق عمل رو برداشته بود منم شنیده بودم ک گریه کنن یعنی خوبه و هی میگفتم خداروشکر خداروشکر
همونجا پزشک اصفال تنفس بهشون وصل کرد و درجا بردن ان ای سیو و من کلا بچهارو ندیدم
دوروزی ک بستری بودم با گریه گذشت

خدا به هیچ کس نشون نده فرداش تایم ملاقات مامانای بخش تو ان ای سیو بود
با ویلچر بردنم پایین برای اولین بار بچه هامو دیدم و شدیدا گریه کردم
خیللللی کوچیک بودن خیییلی غیر قابل تصور
درجا اینتوبشون کرده بودن و مستقیم امپول به ریشون برای تشکیل ریه زده بودن
دلنیا با وزن ۱۶۰۰ دلارا وزن ۱۳۶۰ و دیار وزن ۱۲۸۰ به دنیا اومدن
تا از دکتر اطفال حالشونو پرسیدم گفت ما هطچی نمیدونیم ولی خیلی بدحالن مخصوصا دلارا ک ضربان قلبش افت کرده بود
روزام با گریه میگذشت با زخم عمل میرفتم بیمارستان
خودمو پیش همه قوی نشون میدادم ک بهم نگن نرو پیش بچه ها تا خوب شی
همش درحال گریه بودم
اصلا ریسک نمیکردن ک بچه هارو از نظر تنفسی جلو ببرن چون خیلی ضعیف بودن
تازه بعد از ۱۰ روز تو اینتوبه بودن سعی کردن از اینتوبه دربیارن
ک دلنیا جدا شد و تنفس از بینی گرفت دیار و دلارا تحمل نکردن و باز اینتوبه موندن