قل های دخترم جفت هاشون فرق داشت و به مدل جفتشون اسمشونو گزاشته بودم
پسرم دیار دختر جفت خلفی دلارا و دختر جفت قدامی دلنیا بود
دلنیامو گفتن مشکل قلبی داره
خود سونوگرافی گفت اصلااا مهم نیست خانوم منتهی من باید قید کنم
چشمتون روز بد نبینه تا رفتم پیش دکتر ک کاملا بیسواد بود
یک روز مونده به عید منم ۱۰ روزه سرکلاژ کردم اجازه ندارم زیاد اینور اونور برم
جنگنده ها باسرمون ویراژ میدن و استرس تمام
این خانوم به اصطلاع دکتر به من گفت مستقیم این قل رو ریداکت کن
منم گفتم ک نه من ریداکت انجام نمیدم
گفت من فقط یه اکو قلب رو اونم توی شهرک غرب قبول دارم باید بری پیش اون
من هر چقدر با اون مرکز تماس میگرفتم ایشون میگفت ما نیستیم برمیگشتم مطب دکتر میگفت باید بری اونجا اونم باید همین الان بری تا ۱۸ هفته نشدی اگر جنین مشکلاتش زیاد بشاه زیر ۱۸ هفته ای ک بفرستیمت مال ریداکت اون قل
به هزار تا جا زنگ زدیم خیلی از مراکز باز نبودن
اونجاهایی ک باز بود هم یا سه قلو قبول نمیکردن و یا ۱۷ هفته قبول نمیکردن اکو قلب انجام بدن
اخرسر توی اکباتان یه جارو پیدا کردیم و اونجا همون مشکل قلبی دلنیا رو هم گفتش نیستش
گفت به خاطر خیلی چیزا میتونست اون تفاوت رو اعلام کنن
بهم گفت هر سه تا قل کاملا سالم هستن و از هیچی نگران نباش

سر اون اذیتی ک شده بودم به همسرم گفتم اگر بمیررمم دیگه تو شهرک خودمون دکتر نمیرم و فقط و فقط باید برم تهران پیش متخصص خوب

۳ پاسخ

پیش همون آتوساآیریا؟

عزیزم کجای اسلامشهری؟

الان سالمه جوجه ؟؟

سوال های مرتبط

مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
استرس روزانم شروع شد
هر روز فکرم این بود ک نکنه برم سونو بگن نینی قلب نداره
نکنه .....
تا این ک یه روز از خواب بیدار شدم شدیدا زیر دلم تیر کشید
به دکترم پیام دادم و درجا بهم شیاف پروژسترون تجویز کرد
این بارداری از اولش مشخص بود ک عادی نیست
کی تو ۵ هفتگی انقباض میگیره اخه
اخرش نتونستم منتظر ۸ هفتگی بشم
۶ هقته بودم رفتم سونو هی استرس داشتم نکنه با اون انقباض ها یه بلایی سر نینی توی دلیم افتاده باشه
تا دکتر سونوگرافی پروفو توی شکمم گزاشت گفت اواین سونویی که میای
گفتم اره اخه هفتم خیلی کمه اینم از نگرانی اومدم
خندید گفت مانیتورو میبینی
یه‌مانیتور جلو چشمم بود
میدیما سه تا چیز گرد کنار هم دیدست ولی نمیدونستم چیه
گفت خانوم سه قلو بارداری
پاشدم نشستم ( اونروز خیلی خوشحال بودم الان بغضم گرفته دارم مینویسمش )
گفتم برو خودتو مسخره کن
گفت وا من چرا باید مسخرت کنم سه قلو بارداری ببین هر کدوم از این گردی ها یه کیسه ی بارداریه
هنگ موندم باورم نمیشد
دوقلو بین فامیل ها داشتیم ولی سه قلو نه
ضربان قلبم رفت بالا
خود دکتر ذوق کرده بود
یه خانومی داشت اماده میشد بعد من سونو شه
اون منشی ها همه اومدن بالاسرم ک این خانوم سه قلو داره
دکتر گشت دنبال قلبشون
گفت این قلب اولی این دومی سر سومی ک کوچولو تر بود خیلی دنبال قلبش گشت اخرش پیدا کرد گفت ببین یکیشم نخواست از دستت بده
از اتاق ک دراومدم همسرم یه ذوق کامل تو چهرم دید
گفتم اگه گفتی چی شده
گفت قلب نینی تشکیل شده ک اینطور داری میخندی
دستتم داشت میلرزید صدامم داشت میلرزید
گفتم امیر سه قلوعه نینی
زد زیر خنده گفت نه بابا گفتم بخدا
حالا اون بخند من بخند اون ذوق میکنه من ذوق میکنم
اصلا یه حال خیلی عجیبی بود
ترس استرس خوشحالی خیلی زیاد
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۷ ماهگی
#پارت۵
وارد بخش زایشگاه شدم شوهرم و اجازه ندادن بیاد من رفتم داخل گفت بخواب تا معاینت کنم خوابیدم رو تخت معاینم کرد گفت خانم سرکلاژی هستی گفتم بله گفت با اینکه سرکلاژی هستی ولی یک سانت رحمت از زیر سرکلاژ بازه و اورژانسی میفرستیمت اهواز باید حتماً بری الان باید بستری بشی چون زایمان زود رس داری منم گفتم چرا اهواز گفت بخاطر اینکه بچت اگه به دنیا بیاد ریه هاش هنوز تشکیل نشده باید بره تو دستگاه که ما اینجا این دستگاه رو نداریم اگه همین الان نری اهواز بچت به دنیا بیاد میمیره رفت بیرون شوهرمو صدا کرد همین حرفارو به شوهرمم زدن اونم از استرس نمیدونست چیکار کنه اون یه پرستاره هم اومد بهم همین حرفارو زد که حتماً برم اهواز منم از استرس گریم گرفته بود ترسیده بودم که نکنه بلایی سر بچم بیاد خلاصه پرستاره گفت فقط همین الان برو وسایل خودت و بچت و بردار و برو بعد اینکه دستگاه های انقباض و ازم باز کردن پوشم و بهم دادن و رفتم تو ماشین دردم بهتر شده بود به شوهرم گفتم منو نبر اهواز بزار بعد ظهر برم پیش دکتر خودم ببینم اون چی میگه گفتم من فعلا دردم کم شد صبر کن تا ساعت ۵ که برم پیش دکتر خودم اولش قبول نکرد گفتم اگه به موقعی دوباره دردم گرفت ببرم اهواز هرچی تو بگی ولی الان نبرم، قبول کرد.
رفتم خونه مادر شوهرم استراحت کردم ظهر بعد ظهر زنگ زدم به دکتر خودم نوبت گرفتم رفتم پیشش بهش ماجرا هارو تعریف کردم گفت اصلا همچین چیزی نیست همیشه این پرستارا کارشونه به جون مردم استرس بندازن بهش گفتم پس برام آمپول تشکیل ریه رو بنویس که بخرم برام بزنی گفت گرون میشه گفتم اشکالی ندارم فدای یه تار موی بچم برام ۷ تا آمپول نوشت بعد آزمایش خونمو که چند روز قبلش گرفته بودم دید ۴ گانه رو گفت تو که عفونت ادراری داری شدید....
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان نیهاد مامان نیهاد ۱ سالگی
سلام مادرای عزیز تورخدا اگ کسی تجربه ای داره یا چیزی میدونه جواب بده چون خیلی برام مهمه
پسرم دوسه روز دیگه ۲ماهش کامل میشه بد موقعی که زایمان کردم تا دو هفته همه چی اوکی بود شیر خودمو میخورد هر بار ک پوشکشو عوض میکردم حسابی خیس میکرد هربارم دفع داشت بد دو هفته یهو بیقراری هاش شروع شد کلا شبا نمیخوابید همش گریه میکرد بد دیگه از اون موقع سینمو وس میزد خودشو میکشید زور میزد نمیخورد بد مثلا ۲تا۳ ساعت گشنه میموند من میگفتم باکه سینمو بخوره تواین زمان ک گشنه میومد در حد۵ یا۶مک میزد دیگه نمیخورد بردمش دکتر اونجا دکتر گفت که تا ازش سونو وازمایش نگیرم چیزی نمینونم بگم سونو ازمایش ک همچن روز دادیم بردیم گفت ک کلیش ورم داره دارو داد گفت ک تا ۱۵روز دیگه بده بد بیار تا اون ۱۵زوز هم ک گذشت همون خیلی کم سینه میخورد ۴۰روزش ک شد باز بردبم دکتر گفت که وزنش کمه خیلی کم اضافه کرده مثلا تو ۴۰روز ۶۰۰گرم اضافه کرده بود باز یه یار دیگه همون دارو هارو داد بازم خوب نشد روز به روز بد تر شد گفت ک کمکی هم بدو یکی دوبار شیر خشکو خوب خورد بد دیگه سه چهار روز بود ک شیر نمیخورد یعنی نه سینه نه شیشه بعضی وقت ها نصف یه پیمونه رو میخورد دوسه روز با قطره چکون دادم دیدم بهتر نشد بردمش دکتر بیمارستان مطهری اونجا ک همه چیزو بهش گفتم وزنشو ک گرفت زود فرستادمون اورژانس اونجا گفت ک باید بستری بشه منم گفتم نه بد قبول نکردن گفتن مگه به اوه این بچه یه مشکلی داره دوسه روز بستری بود ازمایش هاش سالم بودن با سونوش که اوکی بود فقط بخدا اونجا عذابش میدادن طفل معصوم و دا شب ده بار میبردن رگ گیری برا سرم بخدا میگفتم الانه که چیزیش بشه از بس ک عذاب میدادن همه جاش سوراغ میکردن
مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
توی اتاق عمل شدیدا میلرزیدم خیلی نگران بودم تا این که اولین صدای گریه اومد پشت سرش دومین صدا
گریم گرفت هیچ چیزی رو باور نمیکردم
پسرم ک بالاتر بود و قل سوم بود رو سخت تر از شکمم دراوردن
قل اول و دوم یه دیقه فاصله سنی داشتن و قل سوم رو ۴ دیقه بعد دراوردن
صدای گریه ی بچه ها اتاق عمل رو برداشته بود منم شنیده بودم ک گریه کنن یعنی خوبه و هی میگفتم خداروشکر خداروشکر
همونجا پزشک اصفال تنفس بهشون وصل کرد و درجا بردن ان ای سیو و من کلا بچهارو ندیدم
دوروزی ک بستری بودم با گریه گذشت

خدا به هیچ کس نشون نده فرداش تایم ملاقات مامانای بخش تو ان ای سیو بود
با ویلچر بردنم پایین برای اولین بار بچه هامو دیدم و شدیدا گریه کردم
خیللللی کوچیک بودن خیییلی غیر قابل تصور
درجا اینتوبشون کرده بودن و مستقیم امپول به ریشون برای تشکیل ریه زده بودن
دلنیا با وزن ۱۶۰۰ دلارا وزن ۱۳۶۰ و دیار وزن ۱۲۸۰ به دنیا اومدن
تا از دکتر اطفال حالشونو پرسیدم گفت ما هطچی نمیدونیم ولی خیلی بدحالن مخصوصا دلارا ک ضربان قلبش افت کرده بود
روزام با گریه میگذشت با زخم عمل میرفتم بیمارستان
خودمو پیش همه قوی نشون میدادم ک بهم نگن نرو پیش بچه ها تا خوب شی
همش درحال گریه بودم
اصلا ریسک نمیکردن ک بچه هارو از نظر تنفسی جلو ببرن چون خیلی ضعیف بودن
تازه بعد از ۱۰ روز تو اینتوبه بودن سعی کردن از اینتوبه دربیارن
ک دلنیا جدا شد و تنفس از بینی گرفت دیار و دلارا تحمل نکردن و باز اینتوبه موندن
مامان هانا و آنا مامان هانا و آنا ۱۱ ماهگی
مامانا قشنگ میگم من در کنار هزار و یک مشکل بچه داری که توی اغلبمون مشترکه یه مشکل دیگه هم بهم اضافه شده
دخترم وقتی به دنیا اومد دوبار توی بیمارستان حالت خفگی بهش دست داد و اومدن بردنش و اوکی شد، بعدش که آوردیمش خونه همش ناله میکرد توی خواب،بردیمش دکتر و دکتر متخصص گفت که سرشو یکم به سمت بالاتر بذارین و مشکلی نیست،بازم ما خیالمون راحت نشد بردیمش پیش فوق تخصص و اون یه سونویی کرد و گفت توی مجاری گلو هیچ مشکلی نیست و به اصطلاح اسمش نرمه تراشست! که خوب میشه و سرشو به سمت بالا بذارین...
گفتیم ریفلاکس داره و خیلی بالا میاره گفت به هیچ وجه به پهلو نخوابونین و سرشو یکم کج کنید! خلاصه که منم تا همین چند روز پیش همین روال رو ادامه دادم .. حالا مامانم چند روز پیش با هام دعوا کرد و میگه از بس سر بچه رو به پشت گذاشتی پشت کلش صاف شده!! من بالش فرم دهی دارم ولی این وروجک سرشو تکون میده توی خواب و باز‌صاف میخوابه! به نظرتون از اون بالش استفاده کنم و لی همینحوری سرشو برنگردونم این ور و اونور سرش درست میشه یا نه؟ کلش خیلی بد شده😅😅
ضمنا سرشم دو هفته توی سونو ها بزرگتر بود😕
مامان پسرچه آلوچه 💙 مامان پسرچه آلوچه 💙 ۴ ماهگی
من از هفته ۱۲ بارداری تحت نظر دکتر معصومه فوائدی بودم.و اوایل هر ماه و چند ماه بعد هم هر هفته توسط ایشون ویزیت میشدم.و هر سری بمن میگفت من سونوی متخصص دیگه ای رو قبول ندارم و باید خودم سونو کنم.شاید اگه پیش متخصص دیگه ای میرفتم نارسایی جفت منو میفهمید.هر سری سونو میکرد و گاهی ۵ تومن و گاهی ۸ تومن بغیر از ویزیت از من میگرفت.و از هفته ۱۲ تا هفته ۲۹ متوجه نارسایی جفت من نشد.تو هفته ۲۶ بارداری خودم خیلی اتفاقی فهمیدم فشار خونم بالا رفته و سریع مراجعه کردم به مطبش حتی اون موقع هم بمن قرص کنترل فشار بارداری نداد و در هفته ۲۹ بمن گفت خونرسانی به جنین خیلی ضعیفه برو بیمارستان دولتی بستری شو و توسط پزشک آنکال زایمان کن.و خودم جهت اطمینان به پریناتولوژیست دیگه ای مراجعه کردم که این یکی بمن گفت دکترت باید از زیر هفته ۲۰ بارداری بهت قرص آ اس آ میداد و همینطور از همون هفته ۲۶ که باید قرص کنترل فشار بارداری (متیل دوپا)میداد که هیچکدوم ازین کارارو برات نکرد.و الان خیلی دیره برای آ اس آ.فقط قرص متیل دوپا رو بهم داد که دیگه فشارم خارج از کنترل شده بود