استرس روزانم شروع شد
هر روز فکرم این بود ک نکنه برم سونو بگن نینی قلب نداره
نکنه .....
تا این ک یه روز از خواب بیدار شدم شدیدا زیر دلم تیر کشید
به دکترم پیام دادم و درجا بهم شیاف پروژسترون تجویز کرد
این بارداری از اولش مشخص بود ک عادی نیست
کی تو ۵ هفتگی انقباض میگیره اخه
اخرش نتونستم منتظر ۸ هفتگی بشم
۶ هقته بودم رفتم سونو هی استرس داشتم نکنه با اون انقباض ها یه بلایی سر نینی توی دلیم افتاده باشه
تا دکتر سونوگرافی پروفو توی شکمم گزاشت گفت اواین سونویی که میای
گفتم اره اخه هفتم خیلی کمه اینم از نگرانی اومدم
خندید گفت مانیتورو میبینی
یه‌مانیتور جلو چشمم بود
میدیما سه تا چیز گرد کنار هم دیدست ولی نمیدونستم چیه
گفت خانوم سه قلو بارداری
پاشدم نشستم ( اونروز خیلی خوشحال بودم الان بغضم گرفته دارم مینویسمش )
گفتم برو خودتو مسخره کن
گفت وا من چرا باید مسخرت کنم سه قلو بارداری ببین هر کدوم از این گردی ها یه کیسه ی بارداریه
هنگ موندم باورم نمیشد
دوقلو بین فامیل ها داشتیم ولی سه قلو نه
ضربان قلبم رفت بالا
خود دکتر ذوق کرده بود
یه خانومی داشت اماده میشد بعد من سونو شه
اون منشی ها همه اومدن بالاسرم ک این خانوم سه قلو داره
دکتر گشت دنبال قلبشون
گفت این قلب اولی این دومی سر سومی ک کوچولو تر بود خیلی دنبال قلبش گشت اخرش پیدا کرد گفت ببین یکیشم نخواست از دستت بده
از اتاق ک دراومدم همسرم یه ذوق کامل تو چهرم دید
گفتم اگه گفتی چی شده
گفت قلب نینی تشکیل شده ک اینطور داری میخندی
دستتم داشت میلرزید صدامم داشت میلرزید
گفتم امیر سه قلوعه نینی
زد زیر خنده گفت نه بابا گفتم بخدا
حالا اون بخند من بخند اون ذوق میکنه من ذوق میکنم
اصلا یه حال خیلی عجیبی بود
ترس استرس خوشحالی خیلی زیاد

۳ پاسخ

🥹😭خیلی خیلی خیلی حس قشنگیه وقتی میشنوی سه تان منم همین حال و داشتم میلرزیدم ولی ته دلم کلی ذوق کرده بودم تا رسیدیم به ماجرای ریداکت و دوتاهمسانامو هر جا رفتم گفتم باید حذف بشه انقدر گریه کردم قندم رفت بالا حال روحیم داغون و حالا هنوزم تو همین راهم تا هفته ی بعد برم دنبال آمینوسنتز 😞

ای جانم عزیزم مبارکه قدمشون پر خیر و روزی

عزیزمممم بغض کردمم🥺🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
قل های دخترم جفت هاشون فرق داشت و به مدل جفتشون اسمشونو گزاشته بودم
پسرم دیار دختر جفت خلفی دلارا و دختر جفت قدامی دلنیا بود
دلنیامو گفتن مشکل قلبی داره
خود سونوگرافی گفت اصلااا مهم نیست خانوم منتهی من باید قید کنم
چشمتون روز بد نبینه تا رفتم پیش دکتر ک کاملا بیسواد بود
یک روز مونده به عید منم ۱۰ روزه سرکلاژ کردم اجازه ندارم زیاد اینور اونور برم
جنگنده ها باسرمون ویراژ میدن و استرس تمام
این خانوم به اصطلاع دکتر به من گفت مستقیم این قل رو ریداکت کن
منم گفتم ک نه من ریداکت انجام نمیدم
گفت من فقط یه اکو قلب رو اونم توی شهرک غرب قبول دارم باید بری پیش اون
من هر چقدر با اون مرکز تماس میگرفتم ایشون میگفت ما نیستیم برمیگشتم مطب دکتر میگفت باید بری اونجا اونم باید همین الان بری تا ۱۸ هفته نشدی اگر جنین مشکلاتش زیاد بشاه زیر ۱۸ هفته ای ک بفرستیمت مال ریداکت اون قل
به هزار تا جا زنگ زدیم خیلی از مراکز باز نبودن
اونجاهایی ک باز بود هم یا سه قلو قبول نمیکردن و یا ۱۷ هفته قبول نمیکردن اکو قلب انجام بدن
اخرسر توی اکباتان یه جارو پیدا کردیم و اونجا همون مشکل قلبی دلنیا رو هم گفتش نیستش
گفت به خاطر خیلی چیزا میتونست اون تفاوت رو اعلام کنن
بهم گفت هر سه تا قل کاملا سالم هستن و از هیچی نگران نباش

سر اون اذیتی ک شده بودم به همسرم گفتم اگر بمیررمم دیگه تو شهرک خودمون دکتر نمیرم و فقط و فقط باید برم تهران پیش متخصص خوب
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
یه مدلی بود دلم نینی میخواست
گذشت و یه تایمی عروسی دختر خالم بود و من سنگ تموم گزاشتم هر روز رقص و کار کردن و بدو بدو
چون اصلا انتظار بارداری نداشتم
یه روزی هم لک قهوه ای دیدم بعد عروسی و گفتم ک دارم پریود میشم
چند روزی گذشت و پریود نشدم شک کردم به بارداری
با زدن اولین بیبی چک دو سه روز مونده به موعد منفی شد و گزاشتمش توی سرویس و اومدم خوابیدم
نیم ساعت بعدش ک بیدار شدم رفتم دیدم یه هاله ی کمرنگ افتاد
هر جا خوندم گفتن ک این به معنی منفی بودن بارداریه
ولی یه چی ته دلم میگفت ک باردارم
از فرداش شروع کردم هر روز بیبی چک زدن😁
هر روزم خیلی کمرنگ هاله میافتاد
اخر دلو زدم به دریا و ازمایش بتا دادم
از ازمایشگاه ک تماس گرفتن گفتن خانوم شما باردارید یا ن
گقتم والا من ازمایش دادم ک شما بگید من باردارم
گفت اخه عدد بتاتون پایینه نسبت به روزی ک گفتید
من متوجه شدم ک باردارم و خیللللی خوشحال بودم خیلی
همیشه تصورم تو زندگیم با یه نینی ی قشننننگ بود
فرداش خیلی خوشحال رفتم دکتر گفت ۸ هفته شدی برو سونو قلب بده
مامان بلوبری🫐 مامان بلوبری🫐 ۷ ماهگی
پارت سوم سزارین🥰

رفتیم رو تخت اتاق عمل نشستیم و داخل دستم یه امپول زدن و گفت الان احساس گیجی میکنی درسته گفتم بله تو همون حین یه دکتر داخل کمرم سوزن زد و پاهام کم کم سر شد و انقدر گیج بودم خیلی خوب بود اون حس😂
ب نظرم دکتری ک تو کارش وارد باشه ازت نمیپرسه پاهاتو میتونی تکون بدی یا نه ک بفهمه سر شدی🥰
خابیدم و یه خانوم خوش قلب سن دار اومد پیشم گفت استرس ک نداری گفتم ن ذوق دارم گفت من تا انتهای عمل پیشت هستم🥹🥹🥰

و دستش همش تو دستم بود و حس خوبی انتقال میداد
و خلاصه بهش گفتم هنوز شروع نکرردن!؟☹️
گفت شروع کردن نینی هم بدنیا اومد🥹😂
گفتم جدیییی
چرا پس دخترم گریه نکرد!!!چرا صداشو نمیشنوم؟؟؟؟چیزیشعهه!؟؟توروخدا بهم بگیددد زدم زیر گریه😭🥺
گفت ن بخدا هیچیش نیس گفتم پس بیارید من ببینمش چرا صداش نیس چرا گریه نمیکنه
بزنیدش گریه کنه🥹😂
دکتره گغت حالا هم ک یه بچه ساکت خدا بهت داده میخای گریشو‌در بیاری😂😂😂😂😂😂
خلاصه دیدمش با چشای تارم و دیگ گریم بند نیومد🥹🥹
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان هستی مامان هستی ۴ ماهگی
مامان دختری پسری🩵❤️ مامان دختری پسری🩵❤️ ۲ ماهگی
یاد سزارینم افتادم یهو
رفتم پیش دکتر خودم ۳۶ هفته و ۲ روز بودم گفت بیا معاینت کنم گفتم نه هروقت معاینه شدم لکه بینی افتادم سر بارداری قبلم. گفت باشه ولی نمیتونم ببینم دهانه رحمت بازه یا بستس گفتم اشکال نداره درد ندارم ک ترشح موکوسی هم ندارم گفت باشه . واسه نامه سزارینم گفت نمیتونم من ارجاعت میدم به کسی دیگع خودشم باردار بود.
قرداش گفتم من ک دکتر خودم نشد میرم بیمارستان دولتی سزارین دوم.همسرم منو برد چکاپ شدم توی درمانگاه زنان بیمارستان گفتن ضربان قلب تاکی کاردی داره دوباره بده دوباره دادم خوب بود رفتم خونه. نصف شب دیدم دلم میپیچه ول میکنه مخصوصا سمت معدم صبح تا غروبم ک همسرم بیاد برم مطب یه دکتر توی همون بیمارستان دولتی ک بیاد اون عملم کنه همینجور وسط کمرم پایین درد میگرفت مامانم گفت رفتی نگی درد دارم معاینه میکنه. .
رفتم مطبش ک نامه سزارین بگیرم نامه روهم نوشت من بعد تهش گفتم یکم درد دارم درلز کشیدم با دستش شکممو معاینه کرد گفت خانوم انقباض داری پاشو برو زایشگاه .
گفتم کی زایمان میکنم گفت شاید همین امشب.هیچی خاهرجان ۳۶ هفته و ۴روز با دهانه رحم دوسانت باز هردو دقیقه انقباض سزارین شدم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان نیهاد مامان نیهاد ۱ سالگی
سلام مادرای عزیز تورخدا اگ کسی تجربه ای داره یا چیزی میدونه جواب بده چون خیلی برام مهمه
پسرم دوسه روز دیگه ۲ماهش کامل میشه بد موقعی که زایمان کردم تا دو هفته همه چی اوکی بود شیر خودمو میخورد هر بار ک پوشکشو عوض میکردم حسابی خیس میکرد هربارم دفع داشت بد دو هفته یهو بیقراری هاش شروع شد کلا شبا نمیخوابید همش گریه میکرد بد دیگه از اون موقع سینمو وس میزد خودشو میکشید زور میزد نمیخورد بد مثلا ۲تا۳ ساعت گشنه میموند من میگفتم باکه سینمو بخوره تواین زمان ک گشنه میومد در حد۵ یا۶مک میزد دیگه نمیخورد بردمش دکتر اونجا دکتر گفت که تا ازش سونو وازمایش نگیرم چیزی نمینونم بگم سونو ازمایش ک همچن روز دادیم بردیم گفت ک کلیش ورم داره دارو داد گفت ک تا ۱۵روز دیگه بده بد بیار تا اون ۱۵زوز هم ک گذشت همون خیلی کم سینه میخورد ۴۰روزش ک شد باز بردبم دکتر گفت که وزنش کمه خیلی کم اضافه کرده مثلا تو ۴۰روز ۶۰۰گرم اضافه کرده بود باز یه یار دیگه همون دارو هارو داد بازم خوب نشد روز به روز بد تر شد گفت ک کمکی هم بدو یکی دوبار شیر خشکو خوب خورد بد دیگه سه چهار روز بود ک شیر نمیخورد یعنی نه سینه نه شیشه بعضی وقت ها نصف یه پیمونه رو میخورد دوسه روز با قطره چکون دادم دیدم بهتر نشد بردمش دکتر بیمارستان مطهری اونجا ک همه چیزو بهش گفتم وزنشو ک گرفت زود فرستادمون اورژانس اونجا گفت ک باید بستری بشه منم گفتم نه بد قبول نکردن گفتن مگه به اوه این بچه یه مشکلی داره دوسه روز بستری بود ازمایش هاش سالم بودن با سونوش که اوکی بود فقط بخدا اونجا عذابش میدادن طفل معصوم و دا شب ده بار میبردن رگ گیری برا سرم بخدا میگفتم الانه که چیزیش بشه از بس ک عذاب میدادن همه جاش سوراغ میکردن
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۱۰ ماهگی
داستان بارداری پارت (چهار)

خب دیگ بلاخره روز سونو رسید صبح بود شوهرم سره کار بود نتونست باهام بیاد گفت بزار مادرم یا خواهرم همراهت بیاد تنها نباشی گفتم ن میخوام تنها برم حوصله ندارم کسی باهام بیاد خببب من رفتم اونجا از بدبختی کد کار نمیکنه من باز رفتم ویزیت شدم دکتر عمومی تا برام بنویسه سونو از ساعت ‌7 صب رفته بودم تا نوبتم شد و کارام درست شد ساعت حدود 8 نیم بود داشتم از عصبانیت پا...ره میشدم ولی چیزی نمی‌گفتم سعی می‌کردم آروم باشم و تمرکزم روی جواب سونو بزارم هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
نوبتم شد رفتم سونو یه دکتر پدر س.. گی اونجا بود هیچ وقت نمیبخشمش یعنی میتونم بگم ب معنای واقعی قیافم زار بود بعد گفت سونو چی داری؟ گفتم نوشته برام گفت تو باردارییی؟ گفتم ن آمدم ببینم هستم یا ن بعد مادر خوشگله در آمد بهم گفت تو اصلا ازدواج کردی؟ اگه در حالت عادی بودم مطمن بودم یچزی بهش میگم ولی اون زمان حتی حوصله چرت پرت گفتنش هم نداشتم گفت چجوریه دکتر برات سونو قلب جنین نوشته حالا بیا معاینه کنم شروع کرد معاینه کردن گفت بسلامتی ک گل کاشتی
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۹ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱ سالگی
تجربه من از سزارین
دیگه ببخشید یکم دیر گذاشتم این چند وقت اصلا وقت نمیکردم
سزارین من اختیاری بود خودم انتخاب کردم و زیر میزی هم ازم گرفتن ساعت 10شب بود رفتم بیمارستان سرم بهم زدن اون پرستاری که سرم زد خیلی اذیتم کرد الکی میگفت رگت پیدا نمیشه خیلی خون رفت از دستم تاحدی که تخت و کاشی اون اتاق خونی شد بعدش رفتو اتاق عمل گفت چرا دستت رو اینجوری کردن دیگه خودشون رگ گرفتن ازم اصلا اذیت نشدم ب پرستار گفتم چرا دستم رو اینجوری کردی میگفت تحمل این رو نداری الان بری اتاق عمل میفهمی چکارت میکنن اینو گفت اینقد استرس گرفتم کل بدنم میلرزید بعد سوند وصل کردن اصلا دردنداشت بعد رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی خیلی امید داد بهم گفت بخدا اصلا اذیت نمیشی بعدش امپول بی حسی بهم زدن اینقد استرس داشتم ک بی حس نمیشدم سه بار بهم زدن ولی اصلا درد نداشت به اندازه یه امپول عادی درد داشت بعد اون دیگه بی حس شدم عملم کردن کل عملم15دقیقه طول نکشید همه استرس هام بی دلیل بود اپن پرستاری دروغ گفت اذیت میشی بعدش نزدیک یک ساعت ریکاوری بودم دیگه اومدم بخش تاصبح هیچی نخوردم وساعت 12بلند شدم فقط اولین بار ک بلند میشی یکم سخته اونم باید قبلش عسل و آبجوش بخوری ک سرگیجه نداشته باشی کمپوت آناناس بخورید آبنبات بخورید اینا خیلی خوبه براتون امیدوارم که همه نی نی های خوشکل شون رو ب سلامتی بغل کنن