۸ پاسخ

چرا نمیگن خانومی که تازه زایمان کرده نیاز به استراحت داره ! فرهنگ ندارن اینا

دقیقا 😔😔دختر من بیمارستان بستری شد شش روز خدا ب سر شاهده مادرشوهرم خونه ما بود با خواهرام ومامانم مادرشوهرم دخترمو که بستری کردیم صبحش رفت خونه دخترش که از اونجا برن مهمونی هیچوقت یادم نمیره همیشه میگم

وقتی گربه رو دم حجله نکشی قوم الظالمین روشون زیاد میشه .وقتی وارد خانواده ای میشی دقیقا اوایل میفهمی چه خبره .باید عین خودشون باشی .برا خوبا ، خوب ،برا بد ها بد ،،چون کسی که نفهمه براش خوبی تو‌فرقی نداره..مثل خودشون باش تا اذیت نشی ..همین ترس از دعوا و بحث و دلخوری و حفظ احترام همیشه مارو عقب گذاشته .اگه برگردم به عقب .حتما پرووو پیش میرم ..نمی‌ذارم کسی حقمو ضایع کنه .احترام =احترام ،بدی =بدی

خواهر تنها نیستی برای من که همین گوه بودن هیچی نمیتونم بگم خدا لعنتشون کنه

وای دقیقا روزای اول زایمان من برام شده کابوس با بدترین خاطره هیچوقت فکرنکنم از یادم بره اون روزا🥲🙂🙃

قوم الظالمین رو خوب اومدی....منم ب خانواده شوهرم همینو میگم!
برای منم خیلی اذیت کردن نمیدونم چرا یادمون نمیره!!!
میدونی چرا یادمون نمیره؟ چون لحظه های قشنگی بودن با بچه ...ولی یه سری انسان نمای حسود و فتنه گر خرابش کردن ...ولی خب از این ب بعد برین بهشون

اه میفهمم حالتو چی کشیدی

اوخیییی 🥲طفلکی

سوال های مرتبط

مامان Ana ♡ مامان Ana ♡ ۱ سالگی
خدا میدونه چقد من از صبح گریه کردم..
شب قبل خواب دیدم چند جای آنا قرمز شده ، شاید دو سه تا نقطه از پای راستش، فک کردم شاید بازم پشه یا مورچه نیشش زده شستم و پمادش زدم و شام خورد خوابوندمش .
سه شب بود نمیتونست بخوابه هی گریه میکرد و بیدار میشد
قرار بود شنبه ببرمش دکتر.
نصفه شب پاشدم پاهاشو چک کردم دیدم بیشتر شده ولی بازم انگشت شماره .هی لباساشو گشتم ولی چیزی نبود.دیشب و خیلی خوب و بکوب تا ۱۱ صبح خوابید خداروشکر.
صبح که بیدار شدم دیدم یا خدا کل بدنش کهیرای گنده گنده زده 😭
منو باباش دوتامونم رنگمون پرید از ترس سریع آماده شدیم بردیم دکتر .سرحال بود بچم هیچ علائم دیگه ای نداشت .دمتر آمپول داد گفت یه ساعته خوب میشه.و اگه نشد فردا بیارش..جای وحشتناکش اونجا بود که وزن شکرد و دیدم یک کیلو و ۳00 گرم کم کرده 😭
اونم تو کمتر از ۱۵ روز
هی دارم گریه میکنم خیلیییی اعصابم خورده .الانم کهیرا بادشون یکم خوابیده ولی همچنین هستن
اینم عکس یک ساعت بعد از آمپوله ست ..ای خدا چی شده ینی 😭
مامان رهام🫀🩵🎒 مامان رهام🫀🩵🎒 ۱ سالگی
دیروز رهام از ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدار شد ساعت دو خوابش میومد خوابوندمش ساعت یه ربع به سه از خواب بیدار شد دیگه نخوابید تا شب از ساعت ۸ شب داشت گریه میکرد ساعت نه و نیم خوابوندمش پنج دقیقه بعد با گریه شدید بیدار شد باز خوابوندم باز دو دقبقه بعد با گریه بیدار شد دوباره یه ربع بعد خوابید تا ساعت یک شب از خواب بیدار شد تا سه صبح بیدار بود اینور اونور میرفت خوابش میومد ولی مقاومت میکرد اخر سه و ربع بود خوابید
امروزم هشت و نیم صبح از خواب پاشده ساعت یک خوابوندمش دیگه حیلی خوابش میومد الان با صدای وانتی که همچین داشت تو کوچه داد میزد که من ادم بزرگ ترسیدم چه برسه به بچه طفلکی همچین از خوای پرید جیغ زد گریه کرد که نگووو
میخواستم برم فحش بارونش کنم مرده رو
چه خبرته اخه ماه رمضونی سر ظهر اینطوری داد و بیداد میکنی تو کوچه آخه اه
حالا میدونم امشب باز رهام زود خوابش میگیره یه هفته س این حوابش بهم ریخته نمیدونم جهش رشدیه یا دندون
خدا کنه امشب خوب بخوابه خیلی خستم
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
اون روز که برا سینه بچم درگیر بودم مجدد بردمش دکتر اما اینبار بیمارستان (جمعه عصر) یک پزشک فوق العاده داشت ، علائم بچه رو که چک کرد و گفتم پشت کمرش داره دونه قرمز میزنه ازمایش نوشت و سرم و دارو ، همونجا ازمایش اورژانسی دادیم جواب اومد که دخترم عفونت رفته داخل خونش و ریه هاشو درگیر کرده، دستور بستری داد ساعت ۲ شب با رضایت خودمون بچه زو گرفتیم که صبح ببریم بیمارستان اطفال. دقیق ساعت ۲ شب رسیدیم خونه و بچه هارو خوابوندم ساک بیمارستانو چیدم و حالم خیلی داغون بود و پر از استرس بودم ساعت ۷ صبح بچه هارو بیدار کردم صبحونه دادم بردیم بیمارستان(دختر بزرگمم مدرسه نفرستادم با خودم بردم). هم رسیدیم بستری کردن و اورژانسی درمان شروع شد ، رگهای بچم خیلی نازک بود و سریع پاره میشد یعنی به زور رگ پیدا میکردن پرستارا هم انژوکت میرفت داخل رگ پاره میشد و خونریزیهای بدی میکرد و فقط بچم گریه میکرد و نگام میکرد که چرا میزاری باهام اینکارو بکنن؟ ۴ روز بستری شد و چیزایی رو تو این ۴ روز دیدم که حتی نمیشه میزان درد و سختیشو گفت...
روزی چند مرتبه میرفتیم رگ گیری و بچم دیگه فهمیده بود نزدیک اتاقشون که میشدیم گریه و جیغ میزد و فقط تو چشام زول میزد و خودشو محکم میچسبوند تو بغلم، اخرین رگهایی که میگرفتن زیر قوزک پاش بود وحشتناک بود گفتن اگه این رگش هم خراب شه مجبور میشیم از شکمش رگ بگیریم ، با این حال بچه اشتهاش صفر شده بود غذا از خونه برام میاوردن خوراکی شیشه خشک هرچی درست میکردم نمیخورد و فقط میخواست تو بغلم باشه حتی موقع خواب نمیرفت تو تخت، توی سنیه که داره راه میفته دوس داشت بزارمش پایین راه بره اما بدش میومد و چون محیط فوق العاده الوده بود فقط توی بغلم و تخت میزاشتم بازی میکردم یا ......