۱۸ پاسخ

ن منم همین حسودارم از بس اذیتم کردن حتی نمیخوام ب بچم نگا کنن ولی منم مجبورا هفته ای یروز میرم

وای دقیقا شاید اذیتاش بزرگ نباشه ولی اصلا دوست ندارم بچمو بدم بهشون مخصوصا وقتی با رژ بوسش میکنه یا بد بغلش میکنه دسته خواهرشوهرمم که اصلا دوست ندارم بدم ولی خب مجبورم دیگع الان دوماهه نرفتم خونشون

من مادرشوهرم حتی از مادرمم مهربون تر و دلسوز تره برام و اصلا تا به حال ناراحتی بین مون نداشتیم. ولی دقیقا منم همین حس شما رو دارم.😅 اصلا دلم نمی‌خواد بدمش دست مادربزرگ یا عمه هاش. اونم دقیقا همینطوری که شما میگین بعضی وقتا که پسرم گریه میکنه جوری حرف میزنه انگار بچه الکی گریه میکنه. درحالی که پسرم هم کولیک داره هم رفلاکس.
ولی اصلا این فکرو نداشته باش که از بدجنسیه. فکر می‌کنم یه دلیلش منظم نشدن هورمونامونه. انگار همچنان بهم ریخته ست.

منم همین حس رو دارم‌با اینکه خاله ام هم هس.ولی تو دوران بارداری پشت سرم‌بدگویی کرده بود پیش مامان خودم.بعد ک کمند بدنیا اومد دقیقا مثل شما کمند هم نوه اوله و خالم دختر نداره.الان قربون صدقه دخترم‌میره و من رو اسمم رو تهش جان میزاره اعصابم‌ازین همه دورویی بهم‌میخوره.دلم‌نمیخاد نزدیک دخترم‌بشه.

ماهم همینیم خواهر مارو که به صرفه غذا دعوت نمیکنه میگه همینطور بیاین خودشون یکسر خونمون پلاسن بچمم درست بغل نمیکنن

منم مجبورم بدم دستشون

کتاب پارچه ایی از کجا خریدی

من که اصلا نمیرم خودشون تا الان ۳بار اومدن دیدن بچه

اره منم همین حسوددارم منک دورم حتی بازنگ زدنشون و اینک شوهرم سعی داره صدلی بچرو بشنون هم ناراحت میشم.چون دوتا از بچه هامو بخاطر اونا ازدست دادم.ماهای اخر بارداریم مادرشوهرم اومد خونمون و دعوایی زاه انداخت ک بیمارستانی شدم و از دایی نکرده امکان داشت این بچمم از دست بدم‌.خواهزشوهرم2ماه اومد خونم و مامانم ک اومده بود مراقب من باشه حتی شلوار پای اونم میشست ابروم جلو مامانم رفت.خونوادگی نمک نشناسن.بچه ی من اولین نوه ی خونوادس حتی ی شکلاتم براش نگرفتن.ازهمشون متنفرم خیلی اذیتم کردن و حرصم دادن مخصوصا تو حاملگی.بخدا این بدجنسی نیس خودتونو بزارین جای ما💔

تنها نیستی منم همین حس رو دارم میخوام دست نزنن بهش البته من مادر شوهر ندارم مادر بزرگ شوهرمه.

وااای موهاشوووو😍😍😍😍.

من بابام میگه نیا من از پدرم دلخورم نه جهیزیه داد نه سیمونی نه تو عقد و اینا اصلا کمک نکرد تازه یه چیزی هم می‌گرفت میگه خونه وقتی من هستم نیاین

منم درحد چند دقیقه اوکیم
حتی غذا بخوام بخورم باید پیش خودم باشه بچم
نمیدم ب کسی

منم مث توم هروز جلو چشممه ولی مجبورم تحمل کنم

آره خواهر قوم ظالمین کلا مایه عذاب هستن

خیلی خوبه ک
از این حمایت استفاده کن
اونم مادربزرگه دیگه

بنده خدا داره بازی میکنه با بچه. حالا مامان خودت حرفی نزده ب دخترت؟ انقد گارد نداشته باش بخدا اینا مسئله ای نیستن که بخوای خودتو ناراحت کنی. منم گاهی ناراحت میکنن ولی خب پیش میاد دیگه. بین مادر و دختر هم بحث هست

از اونجایی ک من ۲ ماه بیشتر پیششون نموندم و مستقل شدم خونمم جفت خانوادمه این حسو ندارم و الان دوس دارم برگردم پیششون باوجود ک تو روستا زندگی میکنن
خیلیم فرق میزارن و خسیسن ولی خب برام مهم نیس ی مدت رو این چیزا چت بودم و ناراحت و رابطه رو قط کردم ولی الان ن 😐😂 هر چند الان با دوتا بچه چند ماهی ی بار میرم (شاید بخاطر این باشه ک دیر دی.ر سر میزنم

سوال های مرتبط

مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۳ ماهگی
خانوما یه مشورت ...

من باید از اول مهر یا آبان برگردم سرکار
چون قبل زایمان ۵ ماه استراحت استعلاجی بودم الان نمیخوام کل ۹ ماه مرخصی زایمانم رو استفاده کنم

میخوام دخترم رو بزارم پیش مامانم میرم سرکار
زنداداشمم میره سرکار بچه شو که ۴ سالشه میزاره پیش مامانم

به دلایلی که تو دوران عقد و عروسی و بارداریم و ... دیگه خودتون میدونید 😁 از مادرشوهرم ناراحتم نمیخوام و دوس ندارم دخترم رو یک ساعتم پیشش بزارم
من اینجوریم که از کسی ناراحت بشم دیگه دلم باهاش صاف نمیشه و ازش خوشم نمیاد ... 😒

بعد اصن جدای از ناراحتیم ،
نمیدونم مث خودم به دخترم میرسه یا نه 🥲
قطره ایناشو درست میده یا نه 🥲
شیرخشک سرصاف درست میکنه یا رعایت نمیکنه 🥲
دوس ندارم زیر پوشک دخترم رو ببینن تازه برادرشوهر مجردم دارم 🥲
دوس ندارم اگه دخترم صدای پی پی کردنش اومد بشنون 🥲
شایدم زیادی حساسم نمیدونم 🤭

حالا برگشته به مامانم گفته تو اون نوه تو نگه میداری منم دلوین رو نگه میدارم میرن سرکار 🫤

مامانمم میگه بزار پیشش که اختلاف نشه وناراحتی پیش نیاد 🫤
اما من اگه قید کارمم بزنم نمیزارم پیشش 😏

شما بودید چیکار میکردید؟🤔
چطور بهش میگفتید نمیخوام دخترمو پیشت بزارم؟ 🤔
مامان ال ای مامان ال ای ۱ سالگی
مامانا من احساس میکنم مادرخوبی نیستم برا بچم اصلا حس میکنم مادر نیستم
تو دوران بارداری فقط درد سنگ صفرا کشیدم بچم همش با دردای من جمع میشد یه طرف شکمم اذیت شد
😭اخرش هم با اون دردای لعنتی ۳۶هفته زایمان کردم دخترم کامل نموند تو شکمم نمیگم دستگاه نرفت خدارو شکر ولی میگن کاش تا ۳۸میموند تا خوب میشد
بعدشم باز به خاطر اوت دردا چون نتونستن شیرمو بدم شیرم هم عالی عالی بود فقط یه ماه با زور دادم بعدش که چند بار بستری شدم به خاطر درد ها شیر خشک دادیم دیگه سینمو نگرفت شیرخشکی شد
😭
الان هی مادرشوهرم اطرافیان میگن استخوناش نرم میشه زود زود مریض میشه چرا شیر خودتو ندادی مادرشوهرم اصلا تو اون دوران به فکر من نبود همش میگفت نری ها عمل بچت میمونه من عذاب میکشیدم اون میگفت شیر بده شیر بده گشنس الان خداروشکر درد ندارم خدا بهم رحم کرد سنگ هام اروم شدن
ولی دخترم شیر خشکی شده همش سرکوفت میزنه میگه من به دخترم تا هفت سالگی شیر خودمو دادم 😭تو دوسال هم ندادی
همش میگه ببین خواهرشوهرت چه استخون هاش بزرگه چون زیاد شیر دادم دختر تو مریض میشه لاغر میشه
خدایا من چیکار کنم اخه بعدا هم میره به شوهرم میگه زنت وقتی حرف میزنم بهم گوش نمیده محل نمیده رو نمیده دعوا راه میندازه خودش قهر میکنه😭😭😭😭