۸ پاسخ

میگم عزیزم رشت خوبه برازندگی کردن مردمش چطورن زمستوناش اونجاخیلی برف میباره

نه من فقط بهوش اومدم دیدم سینمو کردن دهن بچه دارن شیرش میدن اونم 1ساعت

مال منم شل شل شده قبلشم مث سنگ شد،ربطی ب ماساژ نداره

اره تو بخش كه اومدم چندساعت بعدش ماساژ دادن با شير دوش برقي دو مرتبه كشيدن اما شيرم نيومد. بعدم مال منم همينطوري شل شده بعد زايمان اينطوري شدم. منم شير نميدادم. الانم درحد كم شير خودمو ميدم

ن ندادن

نه ماساژ ندادن ولی علت شلی ماساژ نیست به علت اینکه شیر اومده تو سینه و غذه شیر دهی فعال شده اونه بعد یه دوره ای جمع میشه برا شما که شیر نمیدی

برا من که ماساژ ندادن ولی نی نی رو جلو سینه م گذاشتن که سینه مو میک بزنه

من واسه سه تابچه هام ماساژ ندادن

سوال های مرتبط

مامان خانم کوچولو مامان خانم کوچولو ۴ ماهگی
پارت چهارم
در مورد درد هایی که ممکن درگیرش بشید میگم طولانیش نمیکنم تجربه روز سزارین کامل تو پارت ها قبلی هست
فکر کنم اولین ماساژ رحمی تو خود اتاق عمل دادن که اصلا متوجه نشدم و شک دارم اصن انجام شده یا نه
یکبار داخل ریکاوری ولی باز چون کامل بی حس بودم متوجه نشدم فقط یچیزی همینجا راجب ریکاوری بگم
لرزی که ازش صحبت میشه فقط قسمت بالا تنه پشت بدن حس میشه از سرما نیست اثر دارو بی حسی من فک میکردم سردم ازشون خواستم پتو کیپ کنن گفتن اثر نداره من پنجه دستامو محکم باز و بسته میکردم حس میکنم اثر میکرد
بعد از ریکاوری تخت خوابی که روش بودم عوض ‌کردن منم دوتا بهیار آقا با اون کاور زیر جا به جا کردن فقط تو کل پروسه سعی کنید حرف نزنید خیلی و گردنتونو تکون ندید
همونجا قبل رفتن به بخش یه پرستار اومد چک کرد همچی و بنظرم عمیق ترین ماساژ رحمی اونجا دادن ولی هنوز بی حسی تو بدن هست فقط سعی کنید کامل شل کنید نفس های عمیق مرتب بکشید ازشون بخوایید آماده بودید شروع کنن من خیلی میترسیدم دست یه پرستار دیگه رو گرفتم حس خوبی داد بهم و درد حس نکردم فقط فشار بود درد غیر قابل تحملی نیست
وارد بخش شدم موقع تعویض لباس هام شیاف برام گذاشتن که اصلا متوجه نمیشید اینقد تند انجام میدن
و دوبار هم داخل اتاق ماساژ رحمی دادن
کل ۵بار تو بازه بی حسی بود حتی تو اتاق هم هنوز صد درصد بی حسی برنگشته بود و باعث نشد من تو ماساژ رحمی هایی که داشتم درد عجیبی حس میکنم کوتاه در حد چند ثانیه اس
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۴ ماهگی
پارت سوم : ریکاوری
خب من منتقل شدم ریکاوری سریع سرم و پالس اکسیمتر رو وصل کردن
🌸 ماساژ شکمی🌸 :
توی پارت اتاق عمل یادم رفت بگم من بعد از تموم شدن عمل از دستیار پزشکم که همچنان توی اتاق بود سوال کردم که برام ماساژ شکمی نمیدین ؟ میخوام تا بی‌حسم انجام بشه
گفتن باشه من انجام میدم اما توی ریکاوری هم برات انجام میدن
وقتی فشار می‌دادن اون فشار به شکمی که دیگه شناور شده بود 😅 رو حس میکردم اما دردی نداشتم
بعد از ورودم به ریکاوری پرسنل ریکاوری موقع تحویلم هم ماساژ دادن و خب ( با عرض معذرت ) اون خون خروجی رو چک میکردن .
دیگه اینجا حس خواب آلودگی داشتم و فقط دلم میخواست بخوابم اما خب از اونجایی که نوزادها رو میارن توی همون ریکاوری صدای گریه‌شون میومد و تو مدام حس میکنی نکنه بچه منه اینجوری گریه میکنه . یک کمک پرستار هم میومد مدام چکم میکرد و چون یکم بی‌قرار بودم ( سرم رو خیلی تکون میدادم ) میومد باهام حرف می‌زد و می‌گفت بیا باهم نفس عمیق بکشیم .
لرز کردم و رفت برام هیتر آورد و بعد از رسیدم حس گرما بهم یکم خوابیدم
توی همین حین دیدم صدام زدن ، گفتن داریم بچه رو میبریم باباش ببینه
کلا پرستارای ریکاوری خیلی مهربون بودن و حواسشون به همچی بود
ادامه کامنت
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا
دوست داشتم از تجربه زایمانم بهتون بگم امیدوارم بهتون کمک کنه
من خیلی از سزارین میترسیدم ولی واقعا اون چیزی که میگفتن نبود البته اینم بگم بستگی به آستانه درد طرف داره
من دو سانت رحمم باز شده بود و ۳۶ هفته و ۵ روز بودم که کیسه آبم پاره شد رفتم بیمارستان بستریم کردن توی اتاق بهم سوند وصل کردن من چون از سوند میترسیدم خیلی خودمو سفت کردم و اذیت شدم ولی شل کنی راحته😅بعد سوند یکم حس بدی داره که وقتی بری اتاق عمل برات بی حسی بزنن دیگه متوجه نمیشی من پمپ درد هم گرفتم به من که خیلی کمک کرد بعد منو بعد وصل کردن یوند بردن اتاق عمل بی حسی که اصلا درد نداشت حتی از نیش زدن پشه هم کمتر یه حس خیلی خوبی تو پاها میپیچه که خیلییییی خوب بود برای من بعد ده دقیقه نی نی من به دنیا اومد ولی زمانی که به دنیا اومد بچمو ندیدم و همونجا خوابم برد بعد بیدارم کردن بردنم ریکاوری شکممو تو بی حسی ماساژ دادن و هیچییی متوجه نشدم بعدشم دیگه انجام ندادن و تموم شد و رفتم بخش ولی بچم بخاطر تنفسش ۱شب nicu بستری شد که واقعا برام عذاب بود من بچمو نه تو اتاق عمل دیدم نه بخش ۲۴ ساعت ازش دور بودم و دلم براش پر میکشید
خلاصه اون چیزی که از سزارین من خودم به شخصه شنیده بودم نبود و همه چی خداروشکر خوب بود
مامان نور✨ مامان نور✨ ۱۵ ماهگی
قسمت دوم
حال همین حسن که درگیر زردی دخترم بودم سینه های خودم متورمممم شده بود ی جورایی بی حس شده بودن انقد دیگه سفت بودن
من هر روشی بگید امتحان کردم انقددددد گریه میکردم میدیدم شیر خشک میخوره دخترم بعد همه میگفتن اگه عادت کنه به شیر خشک دیگه شیر مادر نمیخوره

بماند که خیلی از این ماما ها و پرستارا اولش منو سرزنش میکردن که چرا شیر خشک دادی بچه ولی وقتی وضعیتم و چک میکردن حق و میدادن بهم

خلاصه من این چند روز به جای اینکه استراحت میکردم
یکسره در حال ماساژ دادن سینه بودم و دکترم بهم ازیترو و مترونیدازول داد گفت سینه ات ماستیت شده. باید جلوگیری کنیم که ابسه نکنه
شب ۶ام دیگه سینه ام واقعاااا جایی نداشت انقد بزرگ شده بود و من چندین بار رفتم بیمارستان شیرمو بدوشم سینه چپم خوب شده بود ولی راست نه
دیگه دکترم ارجاع داد منو به جراح
ولی من همچنان میرفتم بیمارستان و شیرمو میدوشیدم و اونجا پرستار و ماما ها خیلی کمکم کردن با ماساژ هایی که انجام دادن (هرچند واقعااااا عذاب کشیدممممم)ولی مجاری شیر دهیم باز شدن و تقریبا ۳.۴روز من صبح و شب میرفتم شیرمو میدوشیدم
تو خونه هم با بخار گندم و ماساژ میدادم
تا اینکه مشکلم حل شد حالا مونده بود دخترم که ترم شیر خشک بدم
چون عادت کرده بود اونم با سختی انجام شد و بخیر گذشت واقعا روزای اول با چالش زیادی روبرو شدم
همش گریه میکردم حالم اصلا خوب نبود
این تجربه امو گفتم اگه مامانی مثل من هست بدونه تنها نیست و صبوری کنها
مامان نُقل مامان نُقل ۱۱ ماهگی
فقط توی ذهنم گفتم خدایا خودمو بچمو به تو میسپارم ، فکر میکردم میمیرم اون شب ، رفتم توی اتاق عمل به دیوار خیره شدم امپول زدن و همه کار کردن شکمو پاره کردن و بچه رو دنیا اوردن و شستن و اوردن گذاشتنش روی صورتم و من هنوز مات و مبهوت به دیوار نگاه میکردم و باورم نمیشد اینقد شب سختی داشته باشم ، خداروشکر بچم دستگاه نرفت و نخورده بود و سالم بود ، سه روز بیمارستان بستری بودم ولی من از سزارین وحشت داشتم ، از اون ماساژ شکمی از این نقاحت از همه چیزش ، خلاصه که بچه دنیا اومد و همه چیز اوکی بود و من حتی بعد از سزارین هم صدام در نیومد ، حتی همین الان هم که هنوز درد دارم صدام در نمیاد ، از روزی هم که اومدم خونم سرپام یه روز هم نخوابیدم ، روزای سختی بود اینقد سخت بود که خیلی چیزا شو یادم نمیاد ، من کلن اینطوری ام که وقتی یه اتفاق خیلی بد برام میوفته فراموشی میگیرم ، فراموشش میکنم خیلی چیزاش یادم نمیاد ، اینقد هی این خاطره برام کمرنگ میشه که همین الان باورتون اگه بشه من واقعا یادم نمیاد بعد از اتاق ریکاوری که اومدم بیرون ، بعدش چیشد ، من حتی شیاف هم نمیتونستم بزارم چون مامانم باید برام میزاشت روم نمیشد و نمیدونستم پمپ درد میشه بزاری ، خلاصه که بدترین و بهترین شب زندگیم همون شب بود ، ساعت ۹ شروع شد و ۹ و نیم پسرم دنیا اومد ولی اون نیم ساعت قد یک روز برام گذشت...