خوب خوب خوب...
کسایی ک منو از نزدیک میشناسن میدونن ک این یک ماه آخری ک از مرخصی زایمانم مونده بود چقدر من استرس کشیدم سر گذاشتن دخترم به مهدکودک و برگشتنم به سرکار
این هفته لحظه موعود فرا رسید و من میخوام تجربمو باهاتون به اشتراک بزارم.
از روز شنبه دخترمو با بغض و گریه سپردم به مهد
روز اول حدود ۱۰ دقیقه تقریبا همه بچه ها با هم زدن زیر گریه ولی بعدش مربی ها شروع کردن به تنبک زدن و شعر خوندن و بچه ها هم با دست زدن باهاشون همراهی کردن💃
روز دوم دخترم به زور از بغل مربیش موقعی ک رفته بودم دنبالش اومد بغل من😅
و روز سوم لحظه ای ک رسیدیم جلوی در مهد چنان از توی ماشین کمرشو قوس میداد ک بره داخل ک من فقط از تعجب داشتم شاخ در میاوردم!🤨
بعد از گذشت چند روز ک من ۲ ، ۳ ساعت گذاشتم اونجا امروز برای اولین بار از ساعت ۷ و نیم تا ۱ مهدکودک بود و من دیگه تقریبا خدا رو شکر خیالم از بابتش راحت شده و از روز شنبه برمیگردم سرکار...
از نظر بهداشت و بازی و غذا خوردن خیالم راحت شده فقط هنوز عادت نکرده اونجا بخوابه، واسه همین تا میرسه خونه تا دو سه ساعت بیهوش میشه ک مربیش گفت طبیعیه🥲
فرزند/مربی/مهدکودک

تصویر
۷ پاسخ

چقد خوببببب خداروشکر ک شرایط واسه برگشتت ب سرکار عالی پیش رفت 😍😍
خوابشم به نفعته که دخترررر. وقتی برمیگرده خونه میخوابه تو هم با خیال راحت میتونی استراحت کنی و از خستگی کار دربیای

چقدر خوب خداروشکر امیدوارم همینطوری برای جفتتون خوب پیش بره همه چی عزیزم

من دو ماه دیگه باید برگردم سرکار. خیلی ناراحتم و استرس دارم که دخترم مهد بزارم

عزیزم شما که شیراز هستید کدوم مهد گذاشتید که راضی هستید؟

سلام عزیزم اتفاقا خییلی توفکرت بودم خوب خداراشکر
درمورد خوابش هم ناراحت نباش اینطور خودتم میتونی استراحت کنی باش رسیدی خونه
منم قراره آبان برگردم سرکار و پرستار بگیرم براش خونه منم خیلی از الان استرسشو دارم

ببخشیذ عزیزم هزینه مهد چقد شد؟5شنبه ها هم هستن؟

این داخله مهدکودکشونه؟

سوال های مرتبط

مامان Yashar،Arsham مامان Yashar،Arsham ۹ ماهگی
تجربم برای عمل فتق آرشام
قرار بود پزی روز عمل بشه متاسفانه پرستارا بهم چیزی نگفتن من شیر داده بودم ب بچه کنسل شد برای فردا بهم گفتن از ۱۲ تا ۸ صبح بهش چیزی نده عمل داره منم گفتم باشه شد ساعت ۸ دکتر نیومد شد ۱۲ نیومد بچم ضعف کرد بی حال شد از حال رفت رو دستام 😭بدو بدو رفتم ب پرستارا گفتم بچم نفسش بالا نمیاد آوردن سرم غذایی وصل کردن ساعت ۱ شد دیدم طعام زدن برای عمل اونجا رفتم دکتر تازه آماده میشه آرشامم گریه میکنه از گشنگی رفتم جلو دکتر دیدم ب همکارش گفت برو بچه رو ازش بگیر ک تلف شد از گشنگی اومد ازم آرشامو ک بگیره آرشام یقمو دو دستی چسبیده بود و گریه میکرد فداش بشم 😭بردنش بعد ۱۰ دیقه آوردن گفتن واینمیسته نگه دار تا مواد بیهوشی آماده شه جوری یقمو جسبید ک اون لحظه کاش مبمبردم ولی اون صحنه رونمیدیدم 😭آوردن بعد بهش بیهوشی رو زدن بچم از حال رفت بردنش ساعت ۳ از اتاق اوردن بیرون منو صدا زدن رفتم بالا سرش بچم نفس نفس میرد بیهوش بود بالا سرش گریه میکرد😭از ساعت ۲ ک بیهوش شد تا ۱۰ شب بیهوش بود بعد ب هوش اومد

یعنی سخت ترین دردناک ترین روز عمرم دیروز بود😭مردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه ک وجود مادر از درد بچش میلرزه من و ۱۰ سال پیر شدم دیروز😭
مامان Delarose🎀🫧 مامان Delarose🎀🫧 ۲ سالگی
مامانا شما از روازای اول زایمانتون خاطره خوب دارید یا بد 🤕!!!
من خودم روز زایمانم خیلی قشنگ بود خیلی حس خوبی بود برام
جوری ک دوسدارم هر روز تجربش کنم حسی قشنگتر از اون لحظه من تو زندگیم ندیدم و همیشه دلتنگ اون روز هسم 🫧🤍
ولی….. فردای اون روزی ک اومدم خونه..
امان از آدمایی ک هیچ درکی هیچ فهمی هیچ شعوری ندارن…
یادمه وقتی اومدم خونه اطرافیان ک عیادت میومدن از دخترم ایراد میگرفتن ک وای چرا بچه اینقد ریز و لاغره وای تیره پوستش
برای منی ک اولین باااره مادر شدم اولین تجربه زندگیمو خراب کردن قشنگترین حس مادرانمو ازم گرفتن منی ک شب و روزم شده بود گریه بعد از رفتنشون حتی دلم نمیخواس ب بچم نگاه کنم
یادمه یکی از آشنای شوهرم ک مثلا تحصیل کرده بود میگف
وای نگاه کن چرا اینقد درازه ،پاهاش دختر بچه بزرگ بشه سایز کفش براش چی
بعد این حرف دیگ بغضمو جلوی مامانم شکوندم زدم زیر گریه ب هق هق اوفتادم مامانم همینجوری با من گریه میکرد میگف نمیبخشم این آدم و ک اینجوری دل بچمو شکوند ک اولین بااره مادر شده
من تا اونجا رسیدم ک ب مامانم میگفتم ب شوهرم میگفتم بچه رو از خونم ببرین من نمیخوامش دیگ 🥲