۳ پاسخ

خداروشکر برا دخترت عزیزم
ولی من بخاطر همینکارا و بیمارستانش نمیام کامیاران
خودم کامیارانیم اما بچه اولم و این بچه رو قصد دارم شهر غریب ب دنیا بیارم بعد برگردم

اخه چرا زور بهت میومده و نمیگفتی دختر خیلی خطرناکه سخت ترین بخش سره نوزاده دربیاد بدن سور میخوره میاد بیرون نترسیدی اسیب خودت به بچه ات بزنی؟

🥺ای خدا
انشالله خوش قدم باشه گلم
امپول فشار ک میزنن درد و شدید میکنه؟؟

سوال های مرتبط

مامان گل پسرام🩵 مامان گل پسرام🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی بچه دوم
همینکه ماما پاشو از اتاق گذاشت بیرون یه حالت زوری بهم وارد شد و با اعماق وجودم زور زدم
ماما بدو بدو اومد که زووووور نزن زوووور نزن
منم میگفتم بخدا زور خودش میاد
همینجوری داشت بدو بدو لباس میپوشید و کمک پرستار بدو بدو چاقو اینا رو می‌آورد بتادین اینا میاوردن
من سه بار فقط حالت زور بهم دست داد و از اعماق وجودم زور زدم دیگه ماما لباس هم نتونست بپوشه با چهارمین زور بچه اومد بیرون و گذاشتنش روی شکمم
پنج دقیقه بعد دکترم بدو بدو رسید دیگه بخیه هامو دکتر خودم زد
ماما می‌گفت در عرض یک دقیقه از ۷ سانت شد ۱۰ سانت
ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه پسر کوچولو دنیا اومد
و با اینکه دو دوز آمپول ریه هم زده بودم ولی گذاشتنش دستگاه و بعدش انتقال دادن ان ای سیو
در کل بخوام بگم همیشه میگفتم زایمان اولم راحت بود
ولی دومی خیلی خیلی راحت تر از اولی بود من شاید درد غیر قابل تحملم فقط یه ربع شد اصلا اذیت نشدم
حتی الآنم حالم خیلی خوبه
پسرمم مرخص بشه خیلی بهتر میشم 😊
مامان مهرآوین🩷✨️ مامان مهرآوین🩷✨️ ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی پارت ۴من از ساعت دوازده تا ساعت سه شدم هفت سانت و هر لحضه هم داشت بیشتر میشد و یهو دردام تغییر کرد یهو از کمر درد و دل درد تبدیل شد به فشار به واژنم و حس مدفوع راستی یادم رفت بگم من توی سه سانت کیسه آبم پاره شد موقعی که ماما داشت معاینم میکرد کیسه آبم ترکید ساعت سه منو به حالت سجده روی تخت درآوردن و گفت نیم ساعت اینجوری بمون که واقعا سخت بود و گریه میکردم توروخدا برگردم ماما میگفت نه تحمل کن دیگه از سه و نیم که ماما جدید اومد پروندمو تکمیل کرد هی میومد کنارم دستمو میگرفت کمرمو ماساژ میداد و وقتی که دیگه فشار به واژنم شروع شد بهم گفت اگه بتونی به حالت نشسته دستشویی ایرانی دربیای خیلی کمک میکنه تو دردات و پایین اومدن سر بچه خودش هی کمکم میکرد روی تخت مینشستم و موقعی که درد میومد باهام کمک میکرد نفس بکشم و بهم میگفت زور بزن تو پایین تنه فشار به سرت نیار همه فشار رو بیار به پایین تنه گذشت تا ساعت چهار و نیم که دکتر اومد بالای سرم معاینه کرد و گفت دخترم سر بچه تو دستمه موهاشو میبینم خوب زور بزن که تمومه چیزی نمونده ....
مامان پـ💙ـارسا مامان پـ💙ـارسا ۱۲ ماهگی
ساعت ده شب بود ک دردای شدیدی داشتم تا ساعت دو نصف شب اومدن معاینه کردنو گفتن چون بچه اولمه باید ده سانت شم دیگه رفتنو من بی اختیار زور میردم مامام میگف زور نزن ولی نمیتونستم
بی حدی زور میزدم ک پاهام میگرفت احس میکردم یه چیزی وسط پامه گفتم بچه اومد و بدو بدو دکتر اومد نگا کرد و گف سریع ببرینش رو تخت زایمان و من نمیتونستم راه و برم و ب سخنی رفتم رو تخت
در حین زور زدن یکم تیغ زدن و من اینقد درد داشتم ک درد اونو زیاد متوجا نشدم زور دوم بچه به دنیا اومد و دقیقا ساعت دو و نیم بود
و من از اونجا ب بعد چشام دنبال بچه بود گفت باید صبر کنیم تا جفت بیاد و خیلی زود جفتم اومد و شکممو فشار دادو کلی ازم خون اومد و بعد شروع کرد بخیه زدن ک من متوجه میشدم گفتم دردشو متوجه میشم گف بی حسی زدم ولی خب یکم درد داره دیگه تحمل کردمو بعد از یه ربع بردنم همون اتاقی ک اول بودم مامام اومدو بچمم اورد و من بی اختیار اشک میریختم
باورم نمیشد تونستم
گفت ساعت چهار و نیم میبرننت بخش تا اون موقع ب بچه شیر دادم و بغلم بود تا شد چهار و نیم اومدن لباسامو عوض کردنو بردنم بخش و مامانمو تا دیدم شروع کردم گریه کردن
مامان کارن جان👼💙 مامان کارن جان👼💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی...🥲🤰
پارت دو
طوری که هر کار میکردم با تنفس ردش کنم تبدیل به جیغ میشد
خیلی نزدیک بهم بودن
تا ساعت سه که یه آب زیادی ازم اومد فکر. کردم کیسه آب اما سوند اومده بیرون...
معاینه کرد و بله و دید پنج سانت شدم و گفت خیلی خوبه
تا ساعت چهار اینا انقباض داشتم معاینه شدم گفت اومدی روی سه باز ...
و من واقعا دیگه جون نمونده برام
قرص زیر زبونی باز هم دادند و ساعت پنج تا نه من درد های شدید داشتم جوری که صدام تا طبقه پایین هم رفته بود
یه کمر درد وحشتناک ...
هر چقدر هم میگفتم بیاین فشار میاد بهم می‌گفت پنج سانتی آنقدر زور نزن
اومد معاینه کرد گفت اوه شدی هشت
دیگه دو تا فشار دیگه بهم اومد فول شدم
گفت سه بار زور بزنی میاد
یه بار
دو بار
سه بار
نیومد که نیومد هعی می‌رفت عقب دکتر دو دستی اومده بود رو شکمم ها میداد سرش نمیومد بیرون
برش هم تا پایین زدند اما انگار نه انگار
آخر سر هم با دستگاه کشیدن بیرون و گذاشتن رو سینم
و من محو پسری بودم که از وجود خودم با اون همه درد اومده بیرون🥲🫀
همون لحظه انگار من نبودم که آنقدر جیغ میزدم انگار دکمه آف درد خورده بود
مامان سپهر مامان سپهر ۷ ماهگی
مامان ماهلین🌛✨ مامان ماهلین🌛✨ ۵ ماهگی
ادامه تجربه زایمانم...🫀🍒

ساعت ها می‌گذشت و من هی دردم شدید تر میشد🚶🏻‍♀
هر یک ساعت یکبار برام اپیدورال تزریق میشد
ولی تایم اثرش داشت هی کمتر میشد
جوری که آخرین دوز وقتی تزریق شد
فقط در حد ۱۰ دقیقه آرومم کرد و درد با شدت بیشتر برگشت 🥲

ساعت ۳/۴ بعد از ظهر بود و من رسیده بودم به ۸ سانت تقریبا 😵‍💫
و کم کم آمپول فشار با دوز خیلی ضعیف برام داشت تزریق میشد 💉
مابین اینا ماما ازم میخواست سجده برم و ۲۰ دقیقه نگه دارم که واقعا سخت و دردناک بود ولی بیصدا تحمل کردم فقط ...

ساعت نزدیک ۵ عصر بود که ماما و چندتا خانوم دیگه داشتن پک زایمان و آماده میکردن
🥲😱😂

منم دیگه اینجا داشت صدام در می اومد و ناله میکردم و هوف هوف😂

ماما ازم خواست موقع درد پاشم و به حالت دست شویی ایرانی زور بزنم که خیلییی سخت بود رو تخت تو اون حال این کارو کنم😢
ساعت ۵ بود که من خوابیدم رو تخت و
ی خانوم اومد از بالای شکم با شدت فشار میاد بچه بیاد پایین
ماما هم از پایین داشت بچه رو میکشید
و درد به شدت زیاد بود ،
من موقع درد ها به دهن بسته فقط زور میزدم
درد ک ول میکرد منم نفس میکشیدم

ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه سر بچه خارج شد ، و ساعت ۱۷:۳۵ دقیقه کامل نینی دنیا اومد و پرتش کردن رو شکمم😍🐣🥹

(سه تا بخیه بیرونی خوردم، دو سه تا داخلی)
برش خیلی کوچیک خوردم چون همکاری کردم و ماما راضی بود و دید میتونم برش کوچیک زد 🌹
مامان کیان و مهیار🩵 مامان کیان و مهیار🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت اخر:
حالا دردام خیلی وحشتناک شده بود هر دو دقیقه بین سی تا چهل ثانیه می‌گرفت جیغ می دم از درد مامانم میگفت پاشو بریم بیمارستان میگفتم نمیااااام😂😂😂😂
خلاصه ساعت ۷ به زور بردنم بیمارستان معاینه کرد گفت ۵ سانتی سر بچه هم داره خیلی فشار میاره سریع بستری کنید بره اتاق زایمان
زنگ زدم ماماهمراهم گفتم اینطوریه گفت واااای الان میام
بنده خدا انقدر بدو بدو اومده بود نفس نفس میزد😂😂
رفتیم اتاق زایمان ساعت ۸ شد دیگه ماماهمراهمم اومد تا معاینه کردن گفتن ۶ شد گفتم من حس زور زدن دارم دوباره معاینه کرد گفت ۸ سانت
حالا این دکترا و ماماها میدوییدن لباس بپوشن یه وضع خیلی خنده داری بود😂😂
به ۹ سانت که رسیدم کیسه آب و پاره کردن البته انقدر وحشتناک درد داشتم و جیغ و داد میکردم که بهم گاز انتونکس دادن نفس بکشم توش.
انقدر زور زدم و درد کشیدم تا بالاخره ساعت ۸ و نیم گل پسرم به دنیا اومد و یکی از بهترین حس های دنیا رو تجربه کردم🥹🥹🥹
گذاشتنش روی شکمم دلم آروم گرفت🥰
فقط الان یه مشکلی که هست اینه که انگار از مواد توی شکم خورده باید بستری بشه معدشو شستشو دادن خوب نشد گفتن بستری میکنن تحت نظر باشه دعاکنید براش زودتر خوب بشه😢😢😢