۱۲ پاسخ

من همیشه فک میکردم بعد از جلوگیری اقدام سخت باشه نه سال جلوگیری کردم دخترم نه سالشه بعد ک اقدام کردم با دوبار اقدام باردار شدم من زیر نظر دکتر بود برا اقدام تو هم برو دکتر خیلی خوبه زیر نظر پزشک باشی

والا با همون قطره دفعه اول حامله شدم

دقیقااا موافقم باهات🥲

واقعا
روان خودم بهم زدم دوران عقد
با اینکه تا عروسی کاری نکردیم ولی بازم از ازینکه بدن شوهرم بهم بخوره هم میترسیدم

منم تو اقدامم ولی عفونت دارم نمیشه🫠دارو میخورم خوب میشم باز میگیرم از اردبیهشت تو اقدامم

موافقم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

۶ ماه بعدش دکتر دارو میده
منم اینطور فکر میکردم🥲

کلا جلوگیری کنی بعدشم بارداری سخت تر میشه
من ک جلوگیری طبیعی هم بود ن قرصی چیزی باز اذیت شدم البته تنبلی تخمدان و تیروئید و عفونت داشتم 👀

چند وقته اقدامی

میبینی برعکس میشه🤣🤣

اتفاقا تو عقد باشی زود حامله میشی😂☹️

عین من چقدر استرس

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه هفته ششم بارداری
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۳ ماهگی
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!