پارت هشتم تجربه زایمان
دوباره معاینه شدم میگفت8
9سانتی
و باخودشون پچ پچ میکردن و ی اصلاحاتی ب کار میبردن و هی میرفتن میومدن منم میگفتم خدایا اینا چشونه
و یهو همه رفتن از اتاق و من با اون همه حجم درد تنها روی تخت فریاد میکشیدم ک بابا کجا رفتید یکی ب دادم برسه
و دیگ ماماهمراهم اومد و گفت ک نمیدونم بچه کج وارد لگن شده و نمیشه هرچیر میزنی بی فایده س باید سز بشی منو میگی وای بعد اون همه زجر
کشیدن دیگ اومدن ریختن سرم لباسامو عوض کردن ی خدمه ببخشید آشغال هی میگفت چرا جیغ میزنی منی ک 10سانت فول بودم میگفت درد نداری چرا جیغ میزنی ببین چقد آدم باید ابله باشه نگم با چ ریخت و شکلی آماده شدم برم اتاق عمل شلوار ک تنگ بود تا زانو بالا تر نرفت موهام ژولیده این وسط با این همه درد من نگه داشته بودن میگتن الا و بالله باید اول پرونده تشکیل بشه بعد ببریمت انگار میخاستم فرار کنم دیگ ی ماما هم این وسط اومد هی میگفت آروم باشه داد بزنی دکتر عملت نمیکنه ها دکتر شیفت خیلی سخت گیره
خداروشکر کن راضی شده عملت کنه داد بزنی عملت نمیکنه
اینو بگم من واقعا آدمی با تحمل درد بالا بودم ببین چقدر دردش وحشتناک بود ک ی ثانیه ساکت نشدم
ادامه پارت بعد

۴ پاسخ

بچه چندمت گلم

گفتی تجربه زایمانت خوب بوده با ذوق اومدم بخونم کله روحیمو داغون کردی ک

وای این همه درد طبیعی کشیدی آخرشم سز شدی؟🫠

بعدییی

سوال های مرتبط

مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان
دیگ لباسامو عوض کردمو رفتم تو اتاقم ک با اینک دولتی بود ولی هر نفر ی اتاق مجزا داشت
ی ماما اومد کارامو انجام داد و معاینه کرد گفت ی سانتی گفتم وا منک 2ونیم بودم گفت ن بابا
منی میگی یعنی ی حالی شدم ک نگو
شانس شیفت دکترم بود دیدمش گفتم ماما اینجور میگ گفت ن دستا فرق میکنن 😂 دیگ هیچی رو تخت بودمو آمپول فشار تو سرم زدن برام و مدام نیست میگرفتن و خیلی کل کادر زایشگاه زورشون اومده بود ک من خودم خاستم بستری شم آقا ولم نمیکردن میرفتن میومدن شیفت رو ک میخاستن تحویل بدن هی تأیید میکردن ک من ب اصرار خودم بستری شدم
تازه ی ماما از خود راضی اومد و عوض امیدواری میگفت و 3 4روز اینجایی نمیزایی انگار باهام لج کرده بودن
و هی میرفتن میومدن چن ساعتی معاینه میکردن و هی میگفت همونه تغییری نکرده
خلاصه گذشت و شب شد و گفتن دیگ سرم رو قطع میکنن تا فردا دوباره
این وسط نگم از اتاق کناری ک با صدای دادش نزاشت پلک رو هم بزاریم منم دیدم خابم نمی‌بره پامیشدم تو راه رو راه میرفتم
ادامه پارت بعد...
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان دلانا🩷🦄 مامان دلانا🩷🦄 ۱۰ ماهگی
پارت چهارم
اینم بگم من قرار بود بیمارستان امام سجاد برم ولی دوهفته قبل دختر عمم زایمان طبیعی امام رضا داشت خیلی تعریف کرد اینا مامانم و شوهرم گفت خب توهم برو برو همین بیمارستان
بیمارستان رسیدم چهار سانت بودم بعد ازم nstگرفت گفتن ضربان قلب بچه گهداری افت می‌کنه دیگه هر دکتر و پرستاری ی نظری میداد یکی می‌گفت بره خونه درداش بیشتر شد بیاد یکی می‌گفت نه خطرناکه واسه جنین
داخل اتاق زایشگاه خلاصه منو بردن دیدم همه ساکت دراز کش چون تجربه ای نداشتم فک میکردم ی جای پر سر و صدا و کلی جیغ و داد باید باشه
از ساعت ۳ک منو بردن فقط دستگاه nst بهم وصل بود و هی میگفتن بچه ضربانش افت می‌کنه منم از درد داشتم میمردم و دم ب دقیقه ی دانشجو میومد معاینه میکرد هیچی هم حالیشون نمیشد خیلی اذیتم کردن😭😭😭حتی نمیزاشتتن راه برم تو کل اتاق فقط جیغ و داد من بود تخت کناریم ک خواب بود و خروپف میکرد ک روعصابم بود .دیگه دردا قابل تحمل نبود هفت سانت شدم و دکتره می‌گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ساعت ۶:۳۰ویلچر آوردن ک باید بریم اتاق عمل مامانم صدا کردن ک دختر باید عمل بشه و من هیچی حالیم نبود از بس درد داشتم
مامان هایلین مامان هایلین ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت 3
بعد از تموم شدن عمل منو بردن ریکاوری نمیدونم چرا میلرزیدم انگار از هیجان بود از ی طرفم سردم شده بود پرستار اومد یه لوله گذاشت زیر پتوم که گرما میداد و بهترشدم یکی دو ساعتی تو ریکاوری بودم که بعدش ک اومدن ببرنم بخش پرستار اومد و ماساژ رحمی داد که اصلا درد نداشتم چون هنوز بی حس بودم اصلا از ماساژ رحمی نترسین واقعا هیچی نبود راستی اینم بگم ک من پمپ درد هم گرفتم اولش نمیخواستم بگیرم ولی دکتر پیشنهاد داد ک بگیری بهتره منم پمپ درد گرفتم اما با وجود پمپ درد هم ی کوچولو درد داشتم ک قابل تحمل بود حالا نمیدونم اگر پمپ درد نمیگرفتم دیگ چه حد دردی داشتم.بعد از ماساژ رحمی منو بردن بخش و دخترمم اوردن پیشم دیگ اون لحظه هیچی از خدا نمیخواستم چون خدا بزرگ ترین نعمتشو بهم داد و من فقط دعای روی لبم اینه ک خدا ب همه چشم انتظارا این لحظه رو هدیه کنه و توی اتاق عملم این دعارو کردم.اینم از تجربه ی من از زایمان سزارین ک کاملا راضی بودم و تا اینجا راضی هستم اگر سوالی دارین درخدمتم شاید نکته هایی باشه ک من جا انداخته باشم بپرس ازم
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۲ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
پارت هفتم تجربه زایمان
دردام جنان شدید بود ک اتاق دور سرم میچرخید و فقط فریاد میزدم ک یکی ی کاری برام کنه در حدی درد داشتم ک مرگو جلو چشمم میدیدم و اصلا فک نمیکردم زنده بمونم در این حد
دیگ مامانم گفت من نمیتونم تحمل کنم جلو چشمم اینطور درد بکشی میرم ماماهمراه میگیرم
ساعت طرفای 6غروب بود ماماهمراه سریع خودشو رسوند و مجبورم میمرد باهم ورزش کنیم
منم چون میخاستم فقط خلاص شم از درد همکاری میکردم اونم نمیزاشت زیاد از گاز بی حسی استفاده کنم میگفت اگ گوش بدی ورزش کنی بهت میدم من کلا دیگ گیج و منگ شده بودم از حجم درد
دیگ خلاصه شدم 7 سانت 8 سانت
رفتم رو تخت دیگ گفت گاز بهت نمیدم باید دیگ زور بزنی منم رو تخت حالت سجده میرفتم نمیدونم حالتی ک میخاییم دسشویی کنیم این وسط بگم ک ماماهمراهم عالی بود و واقعا نیازه اونایی ک زایمان تون نزدیک اشتباه منو نکنید و حتما بگیرید خلاصه ماماهمراهم گفت زور بزن ب پشتت
منی ک از این کارا خجالت داشتم دیگ هیچ خجالتی درکار نبود فقط میخاستم تموم شه حتی ترس مدفوع رو داشتم دیگ برام مهم نبود حتی اگ بشه
با اینک خداروشکر اصلا نکردم زیر اندازم ولی گر خون آبه بود
ادامه پارت بعدی
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
پارت نهم تجربه زایمان
خلاصه راهی اتاق عمل شدم ساعت 9و خورده ای شب بود ک دکتر گفت چون چیز خوردی بیهوش نمیشه
باید بی حس بشی
گفتم باشه
خدای شانس بودم
3باااار اینسوزنو فرو کرد تو کمرم هی میگفت چرا نمیشه تنگی کانال نخاعی داری گفتم ن تا نهایت برا بار سوم شد
و شنیدم ک دکتر آروم میگفت خداروشکر حالا همکاری کرد باهامون
من اینقد سر طبیعی دردکشیده بودم ک سر بی حسی کمرم آخ نگفتم با لینک ی سوزن دراز رو چند بار فرو کرد بگم ک درد داشت اما من دیگ برام مهم نبود خلاصه دکتر گفت دراز بکش پاتو بیار بالا ببینم میتونی ک تونستم😂😐 گفت خب یکم صبر کن دوباره امتحان کن
ک دیگ کامل پاهام سنگین شده بودن و بی حس و نتونستم تکونشون بدم
و این حین ی خانومه بهم گفت میخای دارو خاب اگر بزنم بخابی گفتم ن
دیگ ساعت10بود ک دخترم ب دنیا اومد خداروشکر و آوردنش کنار صورتم هنوزگرمی صورتش یادمه
دیگ همون حین گفتم دکتر من چنان درد کشیدم ک دیگ تحمل درد دیگ ندارم رحممو تو بی حسی ماساژ بدین
دکترم گفت ما این چیزارو قبول نداریم و فلان
و بعدم میگفت تو اون حین براچی زودتر موعدت بستری شدی ببین من گیر چ آدمایی افتاده بودم هر چی میگفتم ترسیدم بچه مدفوع کنه میگفت ن همچین چیزی نیست ما دکتریم یا شما
خلاصه بردنم ریکاوری با بچه بعدم ک خاستم برم تو بخش قبلش یکم شکممو فشار دادن
بعدم ک رفتم بخش ی بار اومدن فشار دادن ک چیزی زیاد متوجه نشدم چون بی حس بودم هنوز
راستی اینم بگم ک بچه مم رفت دستگاه گفتن یکم پره بینی ش می‌پرید بخاطر اکسیژن
ی 4روزی هم دستگاه بود
مامان کایلین🫀 مامان کایلین🫀 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴🥲💖

دیگ اینقد جیغ داد کردم هی ماما میومد بالا سرم معاینه میکرد تا اینکه گف فول شدی هر موقع دردت گرفت پاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن و بعدش گذاشت رفت😐😫
تک تنها تو اتاق زایمان بودم و وقتی دردم می‌گرفت زور میزدم داد میزدم التماس می‌کردم بیاین پیشم یکی بیاد پیشم من تنها نباشم نمیدونم باید چیکار کنم ماما اومد و گفت ما نمی‌تونیم کلا بالاسر یک نفر باشیم
گف زور بزن ببینم زور زدم و گف کمه بیشتر باید زور بزنی
سر بچه هنوز دیده نمیشه باز گذاشت رفت
دیگ اینقد زور زدممم و داد میزدم بیاین بالا سرم هی میومد میگف سر بچه نیومده زورات کافی نیست بیشترش کن کاری از دست ما برنمیاد باید خودت زور بزنی تا سر بچرو ما ببینیم و بعد بیایم برای زایمانت دیگ خلاصه اینقد زور زدم تا سر بچه اومد دیگ داد زدم با صدای بلند گفتم دیگ نمیتونم بیاین دارم حسش میکنم بچه اومد درد شدید داشتم اصلا هرچی بگم کم گفتم خیلیییی درد داشت خیلی وحشتناک بود
تاماما اومد بالا سرم بقیه رو صدا زد ک بیان وسایلای زایمانو براش آماده کنن مثل اینکه سر بچه رو دیده بود😒اینم بگم از وقتی فول شدم تا آخرین لحظه ایی ک داشت بخیه میزد بدنم می‌لرزید اونم شدید
تختو آماده کردن ی پارچه گذاشتن رو شکمم ماما ی آمپول بیحسی زد برام که اصلا حسش نکردم و یهو دیدم بی‌حس شدم و بعد برش زد
گف زور بزن یکی دوتا زور زدم و یهو داد زد زور نزن زور نزن بچه اومد اصلا زور نزن فوت کن نفس عمیق بکش اصلا زور نزنی هی فوت میکردم می‌گفت آفرین همینجوری ادامه بده دیگ خودش بچرو کشید گذاشتش رو شکمم
تموم دردام همونجا ازبین رفت ..🥹✨
مامان سـ‌لـ‌ین مامان سـ‌لـ‌ین ۳ ماهگی
پارت5
تجربه زایمانم🍃🎀
.
.
.
دیگه جوری وحشتناک درد داشتم موهامو میکشیدم و جیغ میزدم
منکه جیغ میزدم یه ماما ک واسه اتاق بغلی بود عصبی شده بود اومد سرم داد زد
بعدم بیشور بدون ژل خیلی بدجور معاینم کرد بدتر فریاد میزدم ماماعم اومد دید اون دارع معاینه میکنه و عصبانیه باهاش بحث کرد گفت تو چرا مریض منو معاینه میکنی
برگشت گفت هر دستی برع خوبه تا اینجوری داد نزنه زایشگاه نزارع رو سرش و دستشو بیشتر فشار داد
گریم دراومد بهش گفتم برو فقططط
بهش برخورد قر زد و رفت
ساعت 6و نیم اینا5سانت بودم
خیلی خیلی خیلی درد داشتم همشم دستشوییم میگرفت
نفسم به زور بالا میومد دیگه
وای یادش میوفتم به این فکر میکنم چجوری تحمل میکردم
خلاصه ک ساعت7یهویی9سانت شدم با دردای خیلی خیلی خیلی وحشتناک یعنی هرچی بگم کمه
حالا اون وسط هم وقت شیفت بودم دکتر و ماماها و عوض میشدن
منم نمیتونستم خودمو نگه دارم هرچیبهم فشار میومد میخاستم زایمان کنم میگفتن صبر کن ماما بیاد و تخت و اماده کنیم
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۵ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد