سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۱ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۱ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۱ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۱۰ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان گیسو مامان گیسو روزهای ابتدایی تولد
هوووف نوشتم پاک شد😑پارت 3


اینم بگم من فقط 3بار معاینه شدم دفعه اول دوم ردم کردن ک گفتم چرا بستری نمیکنین گفتن زیر 6سانت بستری نمیکنن منم همش 2سانت بودم دفعه سومم ترشح خونی داشتم بالاخره منو بستری کردن معاینه کردن سروصدا مردن چرا زودتر نیومدی گفتم دوبار اومدم قبولم نکردین نیومدم دیگ گف کیسه ابت سوراخ شده بازم همون دوسانت بودم سریع بستری کردن رفتم داخل اتاق زایما ی نفر دیگم بود اونم 1ساعت قبل من بستری کردن میشناختیم همدیگرو توی استراحتگاه دیدمش دراز کشیدم چند دقیقه ای طول کشید تا اومدن برام سرم وصل کردن و ماما بیمارستان اومد گفت امروز زایمان میکنی هیچی دیگ ساعت 8/30 خانم کناریم زایمان کرد منم ساعت 9بود امپول فشار زدن ماما گف هروقت دردت اومد زور بزن منم همینکارو کردم بچه امده بود توی کانال زایمان ولی بیرون نیومده بود دیگ مجبور شدن برش بدن هرچی زور میزدم نمیومد بیرون برش دادن ک ی زور زدم بیروش شد.دوباره ی زور دیگ زدم بدن بیرون اومده دردام تموم شد منو لرز گرفت
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان«پارت 2»
خلاصه رسیدیم بیمارستان ساعت شیش و هفت بود،رفتم زایشگاه و با کلی معطلی برا اولین بار معاینه شدم(برام خیلی دردناک بود)بعدم نوار قلب ک دو سانت فقط باز بود دهانه رحمم و نوارقلب نینی هم کلی شیطونی کرده بود نوسان داشت،گف برو خونه تا دردات بیشتر شه ورزش کن راه برو ولی ن بیشتر از بیس دیقه و گرمی نخور
ماهم ناامبد برگشتیم خونه و همین کارایی ک گفتو کردم ساعت دو و نیم س بود دوباره رفتیم و امیدوار بودیم ک با این همه درد حداقل بستری بشم،رفتیم زایشگاه شلوغغ و ی تخت خالی هم نبود میگفتی درد دارمم میپریدن بهت😐بعد از کلی وقت ی تخت خالی شد ی ماما اومد معاینه کرد (مردم) همچنان دو سانت🥲ی ماما دیگم اومد گفتم معاینه شدم بی توجه باز معاینه کرد یکیشون گف لگنت تنگه چرا طبیعی یکیشون گف دهانه رحمت نرمه لگنتم عالیه😐چرا ماما همران نگرفتیو کمکت میکنه و الان هیچ تجربه ای نداریو اینا ی شماره زد تو گوشیم تک زد گف بهش پیام بده برا ماما،اقا سرتونو درد نیارم بازم برگشتیم خونه😐 ناامید بودم یکم،بازم دردامو میشمردم تا جایی ک میتونسم راه میرفتم و اینم بگم هر چی می‌خوردم از صب گلاب بروتون بالا میاوردم از اون طرف هم بیخابی همین بود ک بیشتز ضعف کرده بودم