بخوام امروزاز تجربه زایشگاه رفتنم بگم براتون بیمارستان موسی بن جعفر..امروزبدترین روزعمرم که مادرشوهر شوهرم برام ساختن بابی تجربگیاشون
ساعت۱۲امروز نصف لیوان کمتر ازم آب اومد ترسیدم زنگ زدم به شوهرم گفت الان مغازه میبندم میام بهش گفتم صبرکن زنگ بزنم۱۱۵بپرسم خیلی ترسیده بودم چون تواین۸ماه ندیده بودم من داشتم با اورژانس حرف میزدم شوهرم تواین فاصله به مامانش زنگ زده بود و خودشم راه افتاده بود سمت خونه بعد اورژانس گفت اگ درد داری باید بری بیمارستان اب مال کیسه ابت بوده من ترسیدم گفتم نه اورژانس نفرستین من خودم میرم دکتر..بعدگوشی قط کردم دیدم مادرشوهرم اومد پایین هول ازمن بیشتر هول کرده بود ترسیده بود گفت پاشوحاضرشو شوهرت داره میاد بریم بیمارستان منم ترسیده بودم گفتم نه بریم سونوگرافی حاضرشدم شوهرم رسید تو ماشین انقد درگوش شوهرم خوند و ترسوندش ک بچه خفه میشه خطرناکه بزور منو بردن زایشگاه هرچی گریه کردم دادزدم ک نمیرم زایشگاه اونجا گوش ندادن بزور منو بردن ووقتی رسیدم مرگو با چشام دیدم پرستار دستاشو تا موچ داخل بدنم کرد انقد اینکار تکرار کرد تابه خون ریزی افتادم و لخته لخته خون اومدازم منم فقط گریه میکردم ضربان قلب بچه بعدگرفت همه چیزش خوب بودزنگ زدن به دکترم دکترم گفت سونو بده بیادمطبم داشت تلفنی جلوی خودم به دکترم میگفت رحمش بستس نرماله😭😭

۱۴ پاسخ

خیلی واست ناراحت شدم متاسفانه مادرشوهر بیشعور از هرچیزی بدتره بدون درد که کسی نمیره زایشگاه استراحت کن اوکی میشی

احمقااا

منم تو ۳۰ هفته یکبار حرکت بچم کم شد شوهرم سرکاربود بهش گفتم میرم بیمارستان نوار قلب و ان اس تی بچه رو بگیرم رفتم وخلاصه اومدم خوب بود خدارشکر
من چاق بودم کلا الانم ک اوضافم خیلی خراب اومدم خون مادرشوهرم و خاهرشوهرم اومدن های میگفتن توچاقی ازچاقی متوجه نمیشه والا الکی رفتی بیمارستان یک چیز شیرین میخوردی حرکت میکرد ما ک لاغر بودیم قشنگ از دوماهگی حس میکردیم حتی وقتی خواب بودیم هم حالیمون میشد حرکتاشو توچاقی و ... خلاصه خیلی تاراحتم کردن به شوهرم گفتم هرچی میشه رو چرا به بقبه میگی و.. باز بدتر دعوامون شدو ...

عزیزم معاینه چرا سخت بود؟آخه منم‌انجام دادم ولی دردی حس نکردم اتفاقی هم نیوفادد

عزززیززم چقدر درد و استرس تحمل کردی
متنفرم از آذمایی که هیچ شناخت علمی ندارن اما تو همه چی صاحب نظرن 🤐🤐🤐

الهی بگردم خیلی بده من 16هفته ترشح آبکی داشتم رفتم زایشگاه میخواست منو معاینه کنن پرستار احمق می‌گفت باید بستری بشی انقد التماس کردم تا تست امینوشور گرفت گفت کیسه آبت نیست الان خوبی عزیزم

ای‌وای الهی بگردم🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
کلا شوهرت نباید به مامانش میگف
اخه چرا زایشگاه🤦🏻‍♀️
حداقل باید از چن نفر مبپرسیدن اونجا ن ک برن زایشگاه

میخوام بگم من خودم انقد اینجابقیه رو نصیحت کردم ک ریلکس باشین خودم انقد ترسیدم و یکی دیگ اومد انقد جو دادهرچی گفتم بریم سونوگرافی بزورمنو بردن زایشگاه 😭😭امروزتصورم افکارم از بچه زایمان ماینه کلابرگشت روحیمو از دست دادم ودیگ نمیخوام شکل قیافه مادرشوهرمو و شوهرمو ببینم باعث شدن جفتم ضربه بخوره و الان انقد دارومصرف کنم که زایمان زودرس نگیرم خواهشا شماها اشتباه منو نکنید اصلا اصلا زایشگاه نرید😭😭😭

باید می‌رفتی زایشگاه ولی نباید بزاری معاینت کنند با یدونه تست آمینوشور می‌فهمیدن که کیسه آبه یا نه

ای بابا امان ازاین کسایی که ادعاشون ک*ن خرو‌پاره میکنه فازهمه چیز دونا رومیگیرن

عزیزززززم بعد چی کار کردی؟

عزیزم بعدش چی شد

بعد رفتم سونو دادم همه چیز نرمال رفتم مطب دکترم دکترم دید گفت چرا رفتی زایشگاه😭😭😭گفتم مادروشوهرم منو بردن گفت اون ابی ک ازت اومده مال شیافی ک استفاده میکردی واسه عفونت ادرارت 😭😭😭 انقدگریه کردم ازساعت۱۲ظهرتا۵نیم علاف بودم باکلی دردسوزش انقد عذاب کشیدم چونکه بااین ماینه من زایمان زودرس میگیرم دکتر کلی شیاف قرص امپول نوشت برام گفت اگ این خون ریزیت قطع نشه باید زایمان کنی😭😭😭 زودرس اخه ۸ماه من خون ریزی نداشتم حالابعد ماینه یه پرستارخدالعنتش کنه به خون ریزی افتادم ازبس مثل وحشیادستاشو داخل بدنم کرد امروز بدترین روزم بودوهیچوقت ازاین دونفرنمیگذرم ک باعث شدن به این مشگل بخورم😭😭😭😭

اسم دکترت چی هست عزیزم

سوال های مرتبط

مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
شوهر من کلا خیلی ادم بیخیالیه از اول بارداری هرموقع گفتم درد دارم گفت طبیعیه نگران نباش 😐 انگاری مثلا ده تا شکم زاییده ، خلاصه من یه روز حالم بد بود انقباض کاذب هم گرفته بودم ، بهش گفتم بریم اول فشارمو بگیرم بعدش برم نوار قلب بگیرم گفت بابا طبیعیه گفتم باشه تو منو ببر ، منم دیدم هی داره میگه طبیعیه و نگران نباش و اینا حسابی کفری شدم ، شروع کردم به آخ و اوخ، گفتم نفس تنگی دارم ، وای زیر شکمم درد میکنه انگاری بچه داره میاد پایین ، گفت به خودت تلقین نکن تا بدتر نشی ، یعنی خدایی اینقدر حرصم گرفت خواستم حالشو بگیرم از این حرفش گفتم بچه اومده پایین تو واژنمه گفت ینی چی گفتم انگاری داره میاد یه نگاه بهم کرد ترسیده بود گفتم وای داره میاد گفت چی میگیییی گفتم ای وای بچه داره میاد اقا اصلا از این ادم انتظارشو نداشتم ولی چنان ترسیده بود بخدا میخواست پشت فرمون غش کنه 😂😂 که خودم ترسیدم گفتم تصادف میکنیم ، فورا بهش گفتم شوخی کردم 😂😂 ولی خدایی یه طوری بود میترسم دفعه بعد کیسه ابمم پاره شد باور نکنه وقتشه باید بریم بیمارستان 😂😂😂😂
مامان علیرام مامان علیرام روزهای ابتدایی تولد
مامان فندق مامان فندق ۱ ماهگی
قسمت سوم
یک هفته ده روز ک گذشت کم کم هر روز ک صدای قلب بچه رو میشنیدم خیالم راحت تر میشد دیگه به اونجا عادت کرده بودم چون خیالم راحت بود هر روز فشار و صدای قلب بچه چک میشه روزا اصلا برام دور نمیگذشت هرروزش یه امید بود چون میگفتن یه روز بیشتر ک بچه تو شکم باشه اندازه ده روز تو nicu هست هر روز امید میگرفتم شده بود بیست روز ک رنگ افتاب رو ندیده بودم همسرم تو ماشین میخوابید خونه نمیرفت سرکار نمیرفت مامانم بیست روز رو نخوابید رو یه صندلی نشسته بودولی به امید بچم همش میگذشت کناریمم یک نفر بود دقیقا هم هفته من دقیقا پارگی کیسه اب اون قند و فشار خون و تپش قلب و عفونت هم داشت من اینارو نداشتم…. یه روز کناریم صبح ک دکتر اومد بهش گفت یکم لکه بینی و درد دارم دکتر بهمون گفت اگر بازم درد و لکه بینی داشتید بگید بیارنتون زایشگاه امپول مگ mg بزنید برای جلوگیری زایمان زود رس
این دختر خانمه درد و خونریزی گرفت بردنش زایشگاه ک طبق نظر دکتر بهش این سروم مگ رو بزنن منم دوتا رگه خونی دیدم به پرستارا گفتم گفتن زود باش ببریمت زایشگاه . گفتم زایشگاه چرااا من درد ندارم گفتن نه دکتر گفته کناریتو ببریم تو هم باید بری گفتم بابا اون خونریزی زیاد داشت درد داشت گفتن نه باید بیای . دکتر هم ک شکر خدا یکبار فقط ساعت ۷/۵ میومد بقیش خودتم میکشتی فقط بعد چندیاعت دانشجو میفرستادن بالا سرت…. گفتن نه باید بری زایشگاه….
مامان ریحانه💜فاطمه🩷 مامان ریحانه💜فاطمه🩷 ۲ ماهگی
واقعا ادم از یه لحظه بعد خودش خبر نداره، شاد و خرم دراز کشیده بودم با خواهرم گوشی نگاه میکردیم، فقط خیلی خوابم میومد و خسته بودم صبح ساعت پنج خوابیده بودم ساعت هشت بیدار شده بودم، خلاصه ظهر خونه مامانم بودم ضربان قلبم کمی تند میزد، هی گفتم الان درست میشه، اما رفته رقته چنان شدید شد یهو راه نفسمو بست داشتم خفته میشدم، نمیتونستم به خواهرم بگم چم شده، بدو رفتم با دستگاه دیجیتالی فشارمو گرفتم، فشارم 11 رو ۶ بود اما ضربانم ۱۵۶ بود!!!
اصلا نمیتونسم نفس بکشم فکر کردم دارم میمیرم گریم گرفت، به زور به خواهرم فهموندم زنگ بزن مامان بیاد بریم بیمارستان، خلاصه سراسیمه مامان و بابام اومدن، زنگ زدن به مادرشوهرم و شوهرم هم از سرکار اومد، تا رسیدیم بیمارستان کمی بهتر شدم ضربانمو گرفتن پایین اومده بود رو ۶۰ بود، NST گرفتن خوب بود، اکوی قلب گرفتن از خودم گفتن نرماله، ازمایش هم گرفتن هنوز جوابش نیومده، سونو هم گفتن برو گفتم یه هفته پیش رفتم نیازه؟ گفتن خود دانی، زنگ زدم دکترم گفت چون ان اس تی نرمال بود نیاز نیست، نشستم تو حیاط اورژانس جواب ازمایش بیاد، دوباره یهو حالم بد شد بهشون گفتم ضربان گرفتن ۱۸۰ نشون داد بدو بدو بستریم کردن، الان گفتن امشبو باید بمونی صبح دکتر قلب. بیاد ببینت، دعام کنین خلاصه، اگه تجربه ای مثل من داشتین بگین
مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
دامه زایمان طبیعی 2
جهت عقربه ساعت ماساژ بده شوهرت خیلی مامای مهربونی بود باز برگشتیم خونه و رفتم حموم و ماساژ داد که مدفوعم گرفت دستشویی کردم تو خونه شده بود ساعت 12 از شدت درد تب و لرز کردم جوری که میلرزیدم زیر پتو کنار بخاری بلند حالا کی شهریور ماه بود دیگه ی قرص ژلفن خوردم نمیدونم با چه عقلی ولی حالم بعد نیم ساعت بهتر شد و نیم ساعت خوابم برد و بیدار شدم سیله بچه رو ی نگاه کردم و دردام یهو شدت گرفت شوهرم میگفت بریم بیمارستان ترسیده بود من نه میگفتم الکیه باز میرم بستری نمیکنن دیگه زنگ زد اورژانس اوضاع و توضیح داد و دردام هر 30 ثانیه یکبار 30 ثانیه میگرفت ول میکرد اورژانس گفت برو بیمارستان اگه نمیتونی اورژانس بفرستم گفتم نه و راهی بیمارستان شدیم ساعت 3 و نیم صبح بود معاینه کرد گفت 4 سانتی دیگه ترشحات موکوسی هم داشتم خونی بود ولی کیسه ابم سالم بود بستریم کردن و زنگ زدن دکترم اونموقع صبح خودشو رسوند بالا سرم و هم اومد گاز انتونکس داد برام چون نفسم در نمیومد به زور نفس میکشیدم و یکم که نفس کشیدم اروم شدم و نفس کشیدنم بهتر شد دکتر معاینه کرد 6 سانت بودم دیگه کنارم بود و رفت بین پاهام و ماساژ پرینه انجامداد ولی یکم خشن تر قشنگ از دو طرف لبه های واژنمو میکشید ول میکرد دقیقا 40 دقیقه اینکارو کرد که اینم خودش درد داشت واقعا ولی من کل مدت دردام یکبارم جیغ نزدم یعنی تا موقعی که نفسم در نمیومد اصلا جون نداشتم حتی اخ بگم کاملا قفل میشدم و خلاصه گفت هرموقع احساس زور داشتی بهم بگو و دایم بهم گوشزد میکرد که نفس بکشم و چون واقعا یادم میرفت و اینم بگم تمام مدت بستری شدنم بچه ضربان قلب نامنظم داشت برا همین دراز کشیده بودم بهم دستگاه ان اس تی وصل بود ساعت 6 صبح بود