پارت ۲
کم کم دردا داشت میشد توی زایشگاه هم ۶ نفر باهم همزمان بردن زایشگاه که ۴ نفرشون حین درد بچه افت ضربان قلب میکرد سز اورژانسی شدن ... خلاصه ساعتای سه بود هی میومد دوزشو زیاد میکرد و دردا بیشتر میشد ساعت سه بود اومدن نمیدونم چی بود مثل بادکنک کردن توی واژنمم که دهانه رحمم باز بشه اونو گذاشتن خیلی اذیت بودم حس فشار زیاد داشتم انگار که الان ادرارم میخواد بریزه حدود ساعتای ۵ بود اون خودش افتاد دکتر گفت وقتی سه سانت بشی میوفته با اون درد تازه سه سانت بودمم همش میگفتم پس از ۷ ۸ سانت درداش قراره چقدر بشه.. شیفت ماما عوض شد هی میومدن معاینه میکردن و فشارر میدادن تا هی تحریک بشه باز بشی خیلی دردناک بوددد از ساعت ۶ دیگه واقعا شدید شده بود دردام نزدیک به بهم بود و شدیدتر اومدن دوباره معاینه کردن گفتن ۴ سانته هنوز خیلی وقت داری بچه اولی دیر به دیر پیشرفت میکرد بنظرم بخاطر انمول فشار انقدر شدید درد میگرفت ولی دهانه رحمم دیر به دیر باز میشد ساعتای ۹ شب بود دیگه زجه میزدم توروخدا خدا بیاین خیلی دردد دارممم میگفتن یاید تحمل کنی ما کاری از دستمون بر نمیاد تخت کناریم ساعت ۱۰ زایمان کرد و من و یکنفر دیگه مونده بودیم
حدود ساعت های ۱۱ بود دیگه همش داد میزدم توروخدا کمک کنیدد دارم میمیرم اومدن معاینه گفتن ۶ سانتی دیگه هی دستشو فشار میداد توم میگفت تحمل کن تا زودتر دهانه رحمت بشه همزمان درد هم میگرفت واقعا وحشتانک بوددد

۲ پاسخ

لعنت به این ها که نمیزارن آدم خودش انتخاب کنه چجوری زایمان کنه😭

قدم نو رسیده مبارکه 😮‍💨🥺چرا اینقدر اذیت میکنن خب لامصبا سزارین کنید تموم شه بره 😣

سوال های مرتبط

مامان گیلاس😌 مامان گیلاس😌 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴ زایمان من
اولش خوب بود کم کم درد میومد
اما هی بیشتر میشد و دهانه رحم باز نمیشه هرکیم میرسید یه معاینه میکردم و پدرم درد میومد(خصوصا اونایی که دست بزرگی داشتن ولی بعضیا معاینه میکردن اصلا اذیت نمیشدم)
ساعت شد ۱۰ من باز همون ۲ سانت و درد داشتم
شد ۱۲ گفتن ۲ سانت ۳۰درصد که منظورشون متوجه نمیشم ازشون هم میپرسیدم میگفتن اصطلاح پزشکیه و میگفتن عالیه این امروز زایمان میکنه
باز سروم عوض کردن چون زیادی مونده بود و آمپول هم میزدن بهش دوز بیشتر تا تا فشار بیاره بهم
هی وقت میگذشت و ساعت میرفت و من درم بیشتر میشد هنوز که هنوز بود من همون ۲ سانت ۳۰ درصد بودم
کلی اعصابم خورد میشد که چرا بیشتر نمیشه که زایمان کنم راحت بشم🥲
هرکیم میومد با ۴ میومد یکساعت بعد فول بود زایمان میکردو من این حین گریه میکردم به حال خودم
ساعت شد ۳ اومدن معاینه گفتن شده ۳ سانت و ۳۰ درصد عالیه
هی معاینه میکردن که دهانه رحمم باز بشه و من درد ۵ ثانیه میگرفت ول میکرد ۱۰ ثانیه راحت میشم دوبار درد ۵ ثانیه‌ای خدا میدونه چقد اذیت شدم و تحمل کردم هی نفس عمیق میکشیدم فوت میکردم خیلی خوب بود
ساعت هم سنگین شده بود نمیرفت جلو و رو مخم بود
ساعت شد ۵ گفتن سروم عوض کنید آمپول فلان رو بزنید با دوز بالا که رهانه رحمم و نرم کنه دیگه فشار نزنید
عوض کردن و ساعت ۶ اومدن معاینه(البته بگم من حدودا ۲۰ بار معاینه شدم تا ساعت ۶) وقتی معاینه کردن گفت ۴ سانته و عالیه اون رحمش از اوناس که زایمانش عالیه
بهم نمیگفتن چندسانتم اونجا یه دختره همسن خودم بود ماما بود اون خیلی هوامو داشت و بهم همه‌چیو میگفت و کمکم میکرد
ساعت ۷ باز شیفت عوض شد اما دیگه دانشجو ماما نبود
مامان بردیا مامان بردیا ۱۵ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان فندق مامان فندق ۵ ماهگی
سلام مامانا
بعداز ۲۲ روز اومدم تجربه ی زایمان طبیعی ام رو بهتون بگم
از پارت مارت بدم میاد همه رو توی همین تایپیک براتون میذارم
اول بهتون بگم که من بخاطر اینکه بچه تو شکمم رشدش ۳۶ هفته متوقف شده بود و بچه وزنش کم بود و خونرسانی بهش ضعیف بود دکتر توی ۳۷ هفته ختم بارداری داده بود
سر ۳۷ هفته که میشد ۱ ادریبهشت به بیمارستان رفتم دقیق ساعت ۸ صبح تا اومدن کارای بستریمو کردن و رگمو کرفتن و به زایشگاه منتقلم کردن ساعت ۱۰ شد
اومدن معاینم کردن گفتن که یک سانتی و سر بچه هم پایینه داخل یه اتاق بودم که دوتا تخت داشت هم تختیم سه سانت بود و همش داشت جیغ میزد و گریه میکرد
هی میومدن امپول فشار میزدن و دوزشو زیاد میکرد و معاینه میکردن میگفتن همون یک سانتی تا اینکه یک شب کامل گذشت فردا صبحش که میشد ۲ اردیبهشت هم تختیم فول شده بود و زایمان کرد بعداز اینکه این رفت یه خانم دیگه رو اوردن اونم ۱ سانت بود مثل من
منم توی این کارا میومدن معاینه میکردن و میگفتن دوسانت شدی ساعت ۸ شب یود که هم تختیم فول شد و اونم زایید و خبری از زایمان من نبود
بعداز اینکه این خانم رو به بخش منتقل کردن یه خانم دیگه رو اورده بودن که اون ۵ سانت بود بعداز زدن امپول فشار توی ۱ ساعت یهو شد ۱۰ سانت ساعت ۱۱ شب اونم زایمان کرد
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم سه تا زایمان دیده بودم و خبری از خودم نمیشد
مامان هلنا مامان هلنا ۱۰ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان جوجه طلایی مامان جوجه طلایی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت دو
ساعت ۸ قرص زیر زبونی دادن بعد یه ساعتم امپول فشار زدن بهم کم کم دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار درد میگرفت و بعد ول میکرد .ماما همراه از ۴ سانت به بالا میاد .من هنوز یه فینگر بودم .هر کی مبومد معاینه میکرد معاینه ها خیلی بد بود فقط دو نفر بهتر معاینه میکردن بقیه خیلی عمیق و دردناک بود .از اونورم هی کیسه ابم میومد .دردام هم چنان همون ۵ دقیقه ی بار بود بعد کم کم ساعت ۶ و نیم عصر تازه شدم ۴ سانت و ماما همراهم اومد .ماساژ داد با روغن اهنگ گذاشت ورزشم داد خیلی خوب بود .منم هی دردام میومد همون تایم قبلی ‌.بعد موقع درد میگف ورزش کن یکم سخت بود .همسرمم میومد داخل بعضی وقتا سر میزد با هم ورزش میکردیم.باز هم ولی همون ۴الی ۵ سانت بودم ببشتر نمیشدم ولی دردام یکم بیشتر شده بود ساعت شد ۸ شب هم چنان چن نفر اومدن برا معاینه .هیچکی معاینه اونیکی قبول نداش مبگفتن نه ماهم باید معاینه کنیم .یکی میگفت ۵ سانته یکی میگف ۶سانته یکی میگفت ۸ سانته دکتر مبگفت نه همون ۴ الی ۵ سانته بعد یه ساعت نمیدونم چی شد دوباره اومدن معاینه من از معاینه ها بیقرار شده بودم .
#بارداری#سیسمونی#تجربه زایمان #طبیعی#سزارین