خانم ها هم فکری ومشورت میخوام..تجربه ها،ایده ها که دارین برای هم به اشتراک بذارین..هممون دوست داریم بچه هامون وقتی بزرگ شدن بچه های آروم وشادی بشن وبتونن تو آینده فردی بدون اضطراب باشن و این در خونه های ما شکل میگیره..ماها در قبال اونا مسئولیت داریم ولی شاید تجربه نداشته باشیم یا تو خونه ای بزرگ شدیم که چیزی به عنوان دورهم بودن ،دوست بودن یا...نداشتیم یا اگرم بوده در آینده بین خانواده ها شکاف افتاده..ولی نمیخوایم بچه هامون اینجوری بشن و درآینده هوای خانواده وخواهر وبرادراشون را داشته باشن وباهم خوب باشن وقلبشون برای هم وخانواده هاشون بتپه وهمچنین محبت واحترام یاد بگیرن وبه خانواده ی خودشون در آینده بدن نه حسرت،نه تنش و..
اونایی که تو خونشون تجربه داشتن چه کارهایی خانواده هاشون کردن که موفق شدن یا در دوران بلوغ مخصوصا و کودکی بچه هامون چه کارهایی واخلاق هایی داشته باشیم که بتونیم محیط آروم داشته باشن..
درک میکنم شرایط جامعه سخته مخصوصا گرونی فشار روی همه زیاده ولی بچه ها در آینده از گرونی نمیگن از محیط خانواده..بچه هایی موفق میشن که بتونن خوب زندگی کنن ..تجربه هاتون،حتی اگر جایی دیدین ویا خوندین واجرا کردین هم بذارین میتونیم گروه هم تشکیل بدیم ولی الان بهتره هرکی تجربه یا نظری داره که قابل اجرا هست یا دیده بگه به هم وبچه هامون کمک کنیم..خودم بچه خردسال و درسن بلوغ دارم هم دخترم هم پسرم به سن بلوغ نزدیک هستن گاهی خشن میشن داد میزنن.خودمون هم کم اعصاب کنترل نداریم..ه طور رفتار کنیم کنترل کنیم خودمون..میدونم مشاور میتونه کمک کنه ولی اون جدا..رد نشین بهم کمک کنیم

تصویر
۴ پاسخ

یه جمله معروفی هست میگه با بچت یجوری رفتار کن که وقتی یه اشتباهی کرد نگه وای الان بابام منو میکشه بگه الان به بابام میگم برام حلش کنه
یه کلام تا میتونی با بچت رفیق باش

جوری رفتار کن که دوست دارید بچت رفتار کنه
الگوی عملی خیری تاثیر گذارتره تا حرف

یکم سخته تو این شرایط بخام بهتون بگم ولی ماخودمونم تو خونه باید همونطوری باشیم ک دوست داریم بچمون باشه مثلا به قول شما دوست داشتن و احترام و دوست دار خانواده بودن رو باید خودمون انجام بدیم ک بچه ام ببینه و انجام بده من خودم مادر شوهرم یه جوری بچه هاشو بزرگ کرده ک خواهر و برادر مثل کوه پشت هم هستن و اشتباهات هم دیگرو کامل می بخشن و به هم تو شرایط سخت کمک میکنن و همیشه اخر هفته ها دور هم جمع هستن با هم مشورت میکنن و هم دیگرو زیاد دوست دارن حتی خواهر شوهرم بخاطره برادراش از همسرش جدا شده خب منم وقتی عروس این خانواده هستم صد در صد رو من هم تاثیر میزاره رو بچمم تاثیر میزاره به نظرم مادر شوهرم باعث شده ک همیچین اتفاقی بین بچه هاش بیفته و به قول قدیمی ها دور خودش جمع کرده بچه هاشو و همیشه کمکشون کرده نمیدونم عمقی ک نگاه میکنم نمیدونم عمقی ک نگاه میکنم ببینم چه کارایی کرده ک بچه هاش انقدر هوای خانواده رو دارن نمیفهمم همیشه ام همسرم میگه به مادر پدرت خدمت کن و هواشونو داشته باش تا پسرمونم یاد بگیره و سیع کنیم بیشتر رفت و امد کنیم

اون جداست ولی بچه های حالا که گوشی و..هست کمتر صحبت میکنن واینم بدشده

سوال های مرتبط

مامان پندار مامان پندار ۳ سالگی
دیروز ک مشغول کار بودم داشتم فکر میکردم به من میگن سخت میگیری برای بچه،برای تربیت رفتار همه چیزش وقتی جمله ماهم همینجوری بزرگ شدیم چی شدیم مگه رو سالمیم که،میشنوم کهیر میزنم،
قضیه فقط بزرگ شدن نیست‌،،ساختن تروما برای بچه یعنی نابودی زندگیش
زدنش داد زدنش درست تربیت نکردنش..
میگید ماهم همینجوری بزرگ شدیم چی شدیم؟
✅وقتی نتونی شجاع باشی ریسک کنی
✅وقتی نتونی رابطه سمی که داری رو کات کنی
✅اعتماد به نفس ی کار کوچیک نداشته باشی
✅نتونی رو حرف همسرت حرف بزنی وقتی ب چیزی نیاز داری یا حق توهست
✅نتونی رشته مورد علاقته پیدا یا دنبال کنی

هر رفتاری ک ما داریم با بچه هامون شخصیت اونو‌تو آینده میسازه
حالا اینکه میخوای ی ادم معمولی باشه
یا بتونه حتی اگ سرمایه ایی نداشت سرمایه بسازه پیشرفت کنه ادم خوبی باشه به تو بستگی داره.
پس باید ی فرقی بین نسل قبل و بعد باشه دقیقا بچه هامون باید جسور باشن با اعتماد ب نفس
با زدن بچه و حرفای بد رفتار نادرست،شاید در ظاهر چیزی نشه تروما در اون بچه شکل میگیره.
شاید ماها باید اون چرخه رو بشکونیم.
هیچ بچه ایی بدون تروما نمیشه ولی سعی کنیم مادر پدر آگاه تری نسبت ب نسل قبل باشیم
نظر شما چیه!
مامان درفر مامان درفر ۳ سالگی
خانوما یک تجربه از خودم
من دخترمو از ۲ سال و ۲ ماهگی مهدکودک بردم، مثلا از ۱۱ تا ۱ ظهر، واااقعا خیلی خوب بود ، ۲-۳ ماه بخاطر ج ن گ نبردم، باز الان از اول خرداد بردم، بعضی وقتا یک روز درمیون میره بعضی وقتا هم هرروز ، اصلا اصرار نمیکنم کلا هم ۱۱ تا ۱ میره، واقعا انرژی بچه ها تخلیه میشه و میاد که خونه بعد از ناهار خسته میخواد بخوابه، خودمم عذاب وجدان ندارم که واای بچه رو نبردم پارک و خانه بازی، حداقل میدونم که صبحش توی مهدکودک با بچه ها بازی کرده، ۲ ماه اول خودمم توی مهدکودک پیشش می نشستم بعدش کم کم گفتم من باید برم دکتر یا برم پنیر بخرم بعد نیم ساعت نیم ساعت تنهاش میذاشتم تا الان که از جلوی در ازم خداحافظی میکنم، برای اعصاب خودتون هم شده بچه ها رو بفرستید مهد، توی اون ۲ ساعت اگه خرید یا جایی هم میخوایید برید به راحتی میرید، به حرف مامان هاتون گوش نکنید که واای نه از الان زوده، قدیم بچه ها توی کوچه بودن و شلوغ بود خونه ها وگرنه خودشون هم اعصاب نداشتن صبح تا شب تنها باشن با بچه