۱۰ پاسخ

بنظر من با نظر پرسیدن بیشتر گیج میشی چون هرکسی یه نظری میده اما بنظر من الان که نوزاد خیلی بیشتر بهت احتیاج داره بعدا که ۱/۲سالش بشه راحتتر میمونه پیش بقیه نهایت یه غذا و خوابش میشه

یه ترم مرخصی بگیر از دانشگاه تا بچه بزرگتر بشه

به نظر من اگه مثل من استرسی و حساس نیستی برو دانشگاه در غیر این صورت یکم بچه بزرگ بشه که بزاری پیش مادرتون

حساس نباش. خودتم همین طور بزرگ شدی. حالا مگه چتون شده. ؟!!اتفاقا اونا از خودتون بهتر بلدن. اگر بچه های دیگه نیان خونه مامانت. اشکال نداره بزارش اونجا. مثل بچه خواهرا و برادرات

بنظرمن چندروز برو خونه مامانت و نگهداریشونو ببین و اشکالاتشونم بگو. مامان من گردن بچه رو نمیکرفت چندبارگفتم الان خیلی خوب بغل میکنه

چه مقطعی ثبت نام کردین ، منم میخواستم ارشد ثبت نام کنم که باردار شدم من خودم هیچ جوره نمیتونم به کسی اعتماد کنم که بچه رو نگه داره ۴ سالش که بشه بتونه یکم مستقل بشه بعدش الان فقط مادر باید بالا سرش باشه

حتما حتما دانشگاتو برو
واحد کم بردار زود بیای خونه
بچتم مطمئنا مادرت با تمام وجود مراقبت میکنه

هیچی نمیشه اینا احتمالاته... اتفاقاتی ک قرار نیست هیچ وقت بیفته ذهن آدمارو مسموم میکنن گاهی... تاکید کن ک بغلیش نکنن

هرچی دلت میگه همونو پیاده کن

من جات بودم، نمی‌رفتم
یه لحظه هم نمیتونم از بچم دور باشم
حتی دست کسی میدم برا چند دقیقه،خیلی استرس میگیرم
منم خیلی شلوغش میکنم ولی دست خودم نیست دیگه🥲

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
خلاصه، دیگه اجازه ندادن من برم بالای سرش. گفتن یک روز کامل کسی نباید بره بالای سر بچه. باید دوباره تحت مراقبت‌های ویژه باشه

البته بعدها یکی از پرستارها بهم گفت: «ما اگر اجازه ندادیم بیای بالای سرش، به خاطر این بود که وضعیت بچه هنوز استیبل نبود و ممکن بود هر لحظه دوباره حالش بد بشه. نمی‌خواستیم تو دوباره اون صحنه‌ها رو تجربه کنی. گفتیم بذار یک روز بگذره، وضعیتش استیبل بشه، بعد دوباره بیای بالای سرش.»

خلاصه یک روز کامل اجازهٔ ورود به من ندادن. من فقط مدام می‌رفتم پشت در NICU و می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. دوباره زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم ببینم وضعیتش چطوره.

همون شب، حدود ساعت دو و نیم، سه بود که یه‌دفعه به دلم بد افتاد و دوباره حالم بد شد. به همسرم گفتم: «بیا یه لحظه بریم بیمارستان. به دلم بد افتاده. فقط یه دقیقه بذار برم از NICU بپرسم بچه چطوره، شاید راهم بدن.»

انقدر گریه و زاری کردم که همسرم راضی شد و ساعت دو و نیم شب منو برد بیمارستان.

رفتم و در NICU رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. به محض اینکه وارد شدم، دنبال بچه‌ام می‌گشتم. نگاه کردم و دیدم روی تختشه و همهٔ اون دستگاه‌ها هنوز بهش وصله. ضربان قلبش همچنان بالا بود و اکسیژنش هم اون‌قدر خوب نبود.

یکی از پرستارها اومد پیشم و گفت: «چیه؟ چرا دوباره اومدی؟»

گفتم: «وضعیتش چطوره؟»

پرستار، نمی‌دونم خسته بود، حال نداشت یا هر چیز دیگه‌ای، خیلی خشن باهام صحبت کرد. برگشت گفت: «ببین، وضعیتش خوب نیست. اینو قبول کن که هر اتفاقی ممکنه بیفته. هی پا نشو بیای اینجا.»

همین که این حرف رو زد، من فقط گریه کردم. چشمام پر از اشک شد و همین‌طوری گریه می‌کردم. بعد یواش سرم رو انداختم پایین و از NICU اومدم بیرون.