۱۱ پاسخ

مادری ک بتونه از جگر گوشش بگذره مادر نیست
حالا هردلیلی میخایید بیارید

بچه چیری نیست سر ی سال دوسال فراموش بشه بچه انگار ی تیکه از وجودت نباش نمیشه ...دقیقا بیشتریا بخاطر همین بچه کوتاه میان

آدم نمیتونه قضاوت کنه
ولی ب نظرم اونی ک بچشو میذاره و میره انقددددر کارد ب استخونش رسیده ک همچین کاریو کرده .
شاید وانمود میکنه ک فراموش کرده ولی مگه آدم میتونه بچشو فراموش کنه
غیرممکنه

مگه میشه سر یک سال آدم از جگرگوشش دل بکنه امکان نداره
اونایی که این حرفو بهت میزنن طبق تجربه ی خودم دشمن بچتن

شاید یه نفر مجبوره از بچش دل بکنه فقط میخوام به همتون بگم که هیچ وقت کسیو قضاوت نکنید که مادر نیس و ..‌. چون از بچش دل کنده مگه ما جا کسی هستیم تو محیط و شرایطی که اونطرف بوده هستید که دارید میگید مادر نیس . شاید مجبور بوده یا یه دلیلی داشته که ما خبر نداریم چونکه ما تو زندگی هیچ کس نیستیم فقط بلدیم راحت بگیم فلانی بچشو ول کرد رفت چه مادریه فلانی معتاد شده فقط بلدی وای ووی کنیم چرا یه وقت فک نکردید به دلیلش که چرا مثلا معتاد شده فقط فک کردید که معتاده ، حتما دلیلی داشته که معتاد شده نمیخوام بگم همه برند رو بیارند به مواد پس همه حق دارند معتاد بشند فقط خواستم بگم راحت رو یه نفر سریع برچسب راحت نزنید مادر نیس ، آدم نیس چون معتاده و .... چه طور میتونید با جرات وقتی جا اون طرف نبودید راحت بگید مادر نیس چون بچشو ول کرده رفته

اخرش قلبت اتیش میگیره از نداشتنش یه روز حسرت میخوری شاید یه مدت کوتاه بشه کنار اومد بعد حتی بترسی بهش فکر کنی اما اخر سر یه روز از نداشتنش بغضت میترکه و ارزو میکردی کاش کنارم بود با تموم سختیا😔

این اشتباه و نکن
اون چه گناهی کرده
یتیکه از وجودته
خیلی دل میخواد برای اینکارت

مگه مبشه فراموش کرد اونایی که این حرفو زدن خودشون تجربه داشتن؟؟

وا مگه میشه فراموش کرد به نطر من که تا آخر عمر نمیشع فراموش کرد من پسرم موقع تولد بستری شد لوله تو دهنش بود دست و پاهاش سرم وصل بود من هنوزم براش گریه میکنم یاد اون روزا عذابم میده بعد چطور میشه پارع تنتو فراموش کنی

به نظرت یه مادر میتونه بچه ای ۹ ماه به خاطر زجر کشید و اون لحظه که صدای جیغش رو شنید انگار دنیا رو بهش دادن فراموش کنه


اگه فرلنوش کرد اون مادر نیس

بنظر من همچنین چیزی بعیددددع

سوال های مرتبط

مامان گیلاس مامان گیلاس ۲ سالگی
اینجا مینویسم چون جایی دیگه نمیتونم بگم
سه روزه اومدیم سفر، بچم از شب اول تب شدید داره، سه شبه تا صبح بالا سرش بیدار بودم شبی دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم، استرس حال بچم به کنار، روز دوم متخصص براش سرم نوشت بردیم بیمارستان بچمو سوراخ کردن ۳ جای دستاشو، نتونستن رگشو بگیرن.. اخرش امپول زدن ب بچم
چقدددر برا گریه های بچم گریه کردم.. شوهرم به جای درک حالم ازم طلبکارم هست تازه،
۵ دقیقه هم سر بچه رو گرم نکرده من خستگیم در بره(بچم الان ک مریضه همش میگه ماامان مامان)
بازم همه اینا به کنار
یه ساعت پیش همه نشسته بودیم چایی بخوریم، بچم پیش باباش نشسته بود، کنار سینی چایی
یهو دیدم شوهرم بچه رو برداشت بدو رفت سمت سینک، پاهاشو میشوره، لیوان چای خالی شده بود روی پای بچم، خدا بهش رحم کرد فقط
یه کلمه گفتم مامان بیا بغلم، جلو همه دوستامون با دعوا پرید بهم گفت چی بیا بغلم؟ میخواستی حواست باشه بهش اینجوری نشه.. کالاندولا دستم بود بزنم، گفت بذار کنار اونو

۵ دقیقه بچه رو سپردم بهش، از این میسوزم ک انگار من وظیفمه ک ۲۴ ساعتی چشمم به بچه باشه و باباش مسئول هیچیش نیس

هیییی خدا





فرزندپرروی شیشه شیر شیرخشک نوزاد زایمان