اینجا مینویسم چون جایی دیگه نمیتونم بگم
سه روزه اومدیم سفر، بچم از شب اول تب شدید داره، سه شبه تا صبح بالا سرش بیدار بودم شبی دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم، استرس حال بچم به کنار، روز دوم متخصص براش سرم نوشت بردیم بیمارستان بچمو سوراخ کردن ۳ جای دستاشو، نتونستن رگشو بگیرن.. اخرش امپول زدن ب بچم
چقدددر برا گریه های بچم گریه کردم.. شوهرم به جای درک حالم ازم طلبکارم هست تازه،
۵ دقیقه هم سر بچه رو گرم نکرده من خستگیم در بره(بچم الان ک مریضه همش میگه ماامان مامان)
بازم همه اینا به کنار
یه ساعت پیش همه نشسته بودیم چایی بخوریم، بچم پیش باباش نشسته بود، کنار سینی چایی
یهو دیدم شوهرم بچه رو برداشت بدو رفت سمت سینک، پاهاشو میشوره، لیوان چای خالی شده بود روی پای بچم، خدا بهش رحم کرد فقط
یه کلمه گفتم مامان بیا بغلم، جلو همه دوستامون با دعوا پرید بهم گفت چی بیا بغلم؟ میخواستی حواست باشه بهش اینجوری نشه.. کالاندولا دستم بود بزنم، گفت بذار کنار اونو

۵ دقیقه بچه رو سپردم بهش، از این میسوزم ک انگار من وظیفمه ک ۲۴ ساعتی چشمم به بچه باشه و باباش مسئول هیچیش نیس

هیییی خدا





فرزندپرروی شیشه شیر شیرخشک نوزاد زایمان

۱۲ پاسخ

مردای ایرانی همینه یا حداقل قسمت شانس خر ما این بوده . ببین ما به مدت یک هفته بدن درد خیلی بدی و اسهال گرفتیم هم بچم هم خودم روز اول بالای ۴۰ بار رفتیم سرویس زنگ زدم بیا یکی دوساعت مرخصی بگیر ببر دکتر مارو نیومد دیرتر از روز های عادی اومد تازه با دعوا مردم مریض نمیشن فلان گفتم درد دارم انگار تصادف کردم نمیدونم خودم برم یا بچه رو ببرم. آقا قهر کرد اسنپ گرفتم خودم برم دکتر رفتم دکتر نبود برگشتم جون نداشتم اشتهام رفته بود آبمیوه خریدم حداقل یکم جون داشته باشم برسم به خودمون اومدم داد بیداد باز مگه تو مریضی نگا چه به خودش رسیده آبمیوه خریده چه حرفا که نزد مجبوری پاشد بچه رو بردیم دکتر بخدا عین این یک هفته قهر بود نگفت مردین یا زنده . بعد آخر هفته فامیلای نکبتش اومد از صبح موند خونه البته من اولش نمیدونستم گفتم چیشده این مهربون شده مرخصی گرفته بچه اسهال میشه میشوره . بعد غروب دیدم بله اونا دارن میان نکبت پرو پرو میگفت شام بده گفتم ما آدم نبودیم نرفتم دیدن فامیلاش . اسرار اسرار بریم گفتم غلط کردی مادرشوهر عوضیم یک سر نزد ببینه چمونه. ببین درد دام جوری بود گریه میکردم از درد بچمو رو پام تکون میدادم ۳یا۴ تا پتو میکشیدم خیلی وحشتناک بود همش میگفتم کاش معجزه بشه مامانم ظاهر شه برسه به دادم شهر غریبم . میتونستم جدا میشدم

مقصر شوهر ها نیستن مقصر خانوما هستن که معنی زندگی مشترک وبچه داری رو درک نکردن، از اول همه کار رو گردن میگیرن شوهرا هم پررو میشن من از شبی که زابمان کردم تا همین الان شوهرم پا به پام کمک بوده اگه تا صبح هم رایان گریه کنه تا صبح بیدار میمونه بغلش میکنه راه میبره چون میدونه بچه جفتمونه حالا چون من زاییدمش که نباید فقط من همه کار کنم

شوهر منم دقیقا همینه
فک میکنه کلا من باید حواسم باشه و فقط وظیفه منه، اونم اگه حواسش هس داره ب من لطف میکنه وگرنه من کلا وظیفمه😐💔

خب توهم چیزی میگفتی اشتباه کردی چیزی نگفتی .توهم داد میکشیدی تو چایی رو ریختی حواست نیست

هییی خواهر تنها نیستی

تنها نیستی بخدا شوهر من بدتره

خب توهم ضایعش میکردی.میگفتی مگه فقط وظیفه من مواظب بچه باشم خوبه پیش توبوده توحواست نبودبچه سوخت

عجبا توام میگفتی خوبه تو بغل تو اینجور شده مگه تو پدرش نیستی بلد نیستی ۵ دقیقه بچه رو خوب نگه داری

من این جور وقتا میگم سر جهاز از خونه بابام آوردم مگه بچه خودت نیست نگهدار زن گرفتی نه حمال که

اره تازه یه اتفاقی برا بچه بیوفته میپرن بهت انگار خودشون هیچ تقصیری ندارن

جلو همه یجوری حالشو بگیر تا عمر داره یادش نره

تنها نیستی عزیزم شوهر منم همینه
سه شب و روز تب و اسهال داشت دکتر میگفت هر ۴ ساعت شربت بده ی شب گفتم شربتشو بده من بدم بهش گفت اینم بچه ای ک داری همش مریضه گفتم کمک نمیکنی حداقل دل آدمو نسوزون

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۳ سالگی
سلام خانوما ظهر همگی بخیر
اینم میان وعده شیطون خونه 😊
صبح ۴نیم با گریه بیدار شده پا شده میگه مامان تاب 😐 هی گفتم نه مامان بیا اینجا بخواب آخه دو شبه هی بیدار میشه میگه تاب گفتم از سرش بیوفته ولی کلی گریه کرد گفت تاب تاب مجبوری بردم تو تاب گذاشتم به صندلی اشاره می‌کنه ک بیار بشین میگم بچه بخواب میگه مامان مامان رفتم صندلی آوردم اینسری پاشو آورده بالا میگه پا پا. که پاهاشو ماساژ بدم 😐😐😐 میگم من خپابم میاد می‌خوام بخوابم ببین کسی بیدار نیست همه خوابیدن اشاره می‌کنه ک ببرمش از پنجره بیرون رو نگاه کنه 🙄 بردمش نیم ساعت بیرون نگاه کرده حتی گفتم من میرم لالا نیومد رفتم به زور اوردمش گریه کرد ، شوهرم بیدار شده دادم بهش خودم رفتم دراز کشیدم
بیچاره نیم ساعت تابش داد نخوابید میگه شیر درست کن میگم بابا من اینو از شیر شب گرفتم توام هر شب تا گریه می‌کنه میگی شیر بده 😑😑😑 گفتم برو بخواب خودم باهاش بازی میکنم ، یکم کتاب خوندم براش ادا در آوردم
تا آقا رضایت داده خوابیده ، وای یعنی امشب اگه گریه کرد می‌خوام مقاومت کنم تا این تاب از سرش بیوفته 🥴🥴 سه شبه خواب ندارم امشب هم دیگه دو ساعت بیدار بود ۶نیم خوابیدیم 😐
چرا اینجوری شده ؟
نگاه کردم دندون هم در نمیاره ، شکم درد هم ندارد چون آب نعناع میدم بهش ، نمی‌دونم چرا هر شب بیدار میشه میگه تاب 😑😑😑
مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ ۲ سالگی
سلام مامانا صبحتون بخیر
ی گزارش بذاریم از روز اول شیر گرفتن
البته قرار امروز شروع کنم ک با تصمیم یهویی از دیروز شروع شد

دیروز تیارا ۹ صبح ک شیر خورد دیگه نخورد تا ۳ بعد از ظهر گفت شیر منم یهویی ب سینه هام ژر زدم نشون دادم گفتم بوف شده دیگه بوستون کرد رفت بازی ی شیشه شیر پاستوریزه دادم بهش خوردن ولی نتونست بخوابه چون فقط با سینه می‌خوابید. ولی اصلا بهانه نگرفت بازی کرد بردمش بیرون اینا تا آخر شب شام کلی ام خوراکی خورده بود
آخر شب ساعت ۱۱ برقا خاموش کردم ولی دیدم داره بهانه میگیره ی نور گذاشتم دیگه باهم کلی بازی کردیم کلی تو بغلم راه بردمش تا ساعت ۱۲ نیم خودش دراز کشید منم آروم دست آوردم پشتش دیدم خوابش برد منم سریع خوابیدم ی دفعه ساعت ۳ نیم شب دقیقا موقعی ک همیشه بیدار میشد برا شیر با گریه شدید بیدار شد با شوهرم شروع کردیم باهاش بازی گریه اش ک آروم شد ۵ دقیقه ام بیشتر گریه نکرد دوباره من تو بغلم راه بردمش دیدم گفت بزارم زمین یعنی ساعت ۴ بود بازم گذاشتمش سر جاش دست آوردم ب پشتش خوابش بر تا ۸ بیدار شد گرسنه بود بهش گفتم هم بیارم بخوری دیدم داره کمی بهانه میگیره شوهرم گفت بپوشون ببرمش در مغازه بهش صبونه ام میدم فعلا ک رفته حالا تا ببینم بقیش خدا چی میخواد

من اصلا دوست نداشتم یهویی بگیرمش ولی هرچی شیرش کمتر میکردم بیشتر وابسته میشد شیر میخواست حالا از دیروز ک بهانه هاش سر جمه نیست ساعتم نشدن ان شاءالله ک امروز یادش بره
شماهم برامون دعا کنید راحت باشه برا دخترم