۱۷ پاسخ

با عرض معذرت اصلا حس خوبی نداره
و دیدنش برا بچه ها به نظرم جالب نیست
اینا انسان بودن حیوان که نبودن🫠
دلم گرفت

بنظر من موزه تاریخی برای بچه مهدکودکی خیلی نمیتونه اردوی جذابی باشه، آخه بچه ها درکی از موزه ندارن
مثلا پسر من دیروز به مناسبت هفته کودک با قطارشادی تو سطح شهر تاب دادن خیلی بهشون خوش گذشته بود و جالب بود

اینا رو گذاشتید موزه تاریخ طبیعی شیراز؟ اتفاقا موزه رفتن اینقدر برای بچه های من جذاب اون قسمت حیوانات، پروانه ها اون قسمت تجهیزات نظامی یا وسایل قدیمی یا سنگ ها و...

چقد دلم گرفت

نه عزیزم اینطورا هم نیست

چقدر کار اشتباهی ...من ابتدایی بودم تو ازمایشگاه مدرسه ازینا و مار تو الکل بودش ،،،میترسیدم همیشه

یعنی رفتید با بچه ها جنینارو دیدید؟؟؟

اینا واقعیه هاااااا..این جنین ها که سقط شده ان

چقدر جالب

کاش ماهم شیراز بودیم خیلی جاهای دیدینش زیاده🥲

فتبارک الله احسن الخالقین

این جنین ها واقعی اند ؟ یعنی مرده بودن بعد گذاشتن تو این ابا؟ چجوری نگندیدن

جنین انسان. باجفت

تصویر

هفت ماهه.

تصویر

دوقلوهای بهم چسبیده.

تصویر

اینم یکی دیگه.

تصویر

آخ انقدردلم مخوادبرم همچنین جاهایادش بخیرمدرسه میرفتیم

سوال های مرتبط

مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
بعد از یک سال و نیم کاردرمانی و گفتار درمانی و انواع و اقسام دکتر و دارو. به این نتیجه رسیدم که واقعا دخترم اتیسم داره به هر دری زدم به هر ریسمانی چنگ انداختم که دخترم بهتر بشه نمیخواستم اصلا قبول کنم دخترم اتیسمه اما انگار واقعا همینطوره چون همه علایمشو داره بچه هایی بودن که وضعشون از دختر من خیلی بدتر بود اما با کاردرمانی و گفتار درمانی بهتر شدن اما دختر من لاک‌پشتی داره پیشرفت میکنه الان اونا کاملا خوب شدن اما دختر خیلی باهاشون فرق داره یه مدته کلاسلس خلاقیت و مادر و کودکم میبرم. اما فرق خاصی نکرده میبینم نه دخترم خیلی با بقیه فرق داره. ارتباطش ضعیفه. دوس داره تنها بازی کنه اصلا نمیتونه با کسی دوست بشه یا بازی کنه. کلام رو داره اماحرف زدنش با بقیه فرق داره نمیتونه چیزی رو تعریف کنه. احساسات رو درک نمیکنه و خیلی از مشکلات ریز و درشت دیگه. امروز تو کلاس بازی یخ کنی انجام میدادن کن به زور یکم دخترم رو بردم که بازی کنه اما باز فرار رد رفت سراغ کار خودش. اصلاً بازی کردن بلد نیس انقد دخترم رو بردم و آوردم کلاسای مختلف تو جمع. اما امروز دیدم چقدر خسته شدم. فهمیدم بیخود دارم درجا میزنم انگار دخترم قرار نیس دیگه یه بچه عادی باشه باید اینو قبول کنم اما چ کنم نمیتونم جیگرم کبابه. اگه خدایی نکرده زبونم لال دخترم رو از دست میدادم هم همینقدر ناراحت میشدم. با تمام وجودم خستم از زندگی. هیچوقت حتی یه درصد هم فک نمیکردم یه روزی برسه خدا منو با بچم امتحان کنه. منی که انقد ضعیفم تو این مورد گاهی میگم کاش هیچ وقت بچه دار نمی‌شدم که الان بخوام این همه غم بخورم