۱۶ پاسخ

متاسفانه همسرم نه ولی ننه باباش بشدت ریدن تو تربیتم وبچه دو تربیته شد .جوری که الان پسرم بزرگ شده کلا منو حساب نمیکنه
عوض دخترمو چند وقت ییار میزارم ببینن و هرچی بگن پافشاری میکنم روحرف خودم
شماهم اگه این مشکلو باهمسر یاهرکس دیگه داری سعی کن زود درست کنی که بعدا پشیمون میشی و میمونی بایه بچه بی ادب ،تخس

من رو تغدیه ش ...
دوس ندارم اصلا خوراکی های بیرون رو براش بگیرم ولی باباش که میره سوپرمارکت هر دفعه یه چیز جدید میگیره 🤦‍♀️🤦‍♀️
هرچقدر هم که بگم نده ضرر داره دندوناش خراب میشه معدش خراب میشه میگه همین یه باره کم میوم ولی بازم تکرار میشه....
ترجیحم اینه با چیزای که با این چیزای ناسالم معدش پر نشه به جاش غذاومیوه بخوره...

نه شوهرم منو واقعا تو تربیت بچه قبول داره و باهام مخالفت نمیکنه.

هر روز سر این موضوغ دعوا و بحث داریم

غذا بله خیلی زیاد
خیلی چیزارو یواشکی بهش داده مچشو گرفتم

اره مثلا من دوست دارم دخترم مستقل بار بیاد ازالان مثلا تو غذاخوردن
بریزه بپاشه بازی کنه ولی باباش اصلا اینطور نیس و گیره و کوچیک ترین کاری ک مهسا بکنه و برخلاف میلش باشه ب طرف بچه اخم میکنه

آره سرگوشی
سرتربیتش
سریه بلایی سرش میاد
خلاصه داستان داریم ما

نه خداییش تو این مورد هیچوقت مخالف هم نبودیم

عزیزم این برچسبای یخچال پیج دارن ؟

من شوهرم اصلا مخالفت نمیکنعه باهام
یعنی بگم گشنشع
خولبش میاد
یا اینو باید بخورع اونو نه هیچی نمیگه
میگه تو بهتر میدونی
نمونش دیشب خرمالو خریدع بوذ و انار بدون اجازه و مشورت من یواشکی بهش نداده
ازم پرسید میتونع بخورع گفتم انار آبشو میگیرم میتونع اگع ترش نباشه
خرمالو هم چون حساسیت زاست بزار خودم تست بگیرم مجاز بود بعدا بده
همیشه میگع اول از مبینا بپرسیم حتی جلوی خانوادش مثلا بخوان چیزی بدن به آراد میگه بزار از مبینا بپرسیم ببینیم مجازع یا نه

هزاااار بار بله تو هر چیزی که فکر کنی

نه‌ اصلآ

آره همین دیشب سر غذاش بحثمون شد میگم ماهی نمیخوره میگه باید هفته ای یکبار حتما بهش بدی

من میگم بچه یکسال شده بزار بخوره شوهرم میگه ن نده ضرر داره😅

من روی خواب و شیر بچه حساسم به خصوص تایم خوابش ولی شوهرم میگه سخت نگیر خوابش نمیاد یا گشنش نیس😡😡😡

اره خب و این یه چیز عادیه😂

سوال های مرتبط

مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۱ سالگی
بچه ها میشه راهنماییم کنین . دخترم خیلی پدرشو دوست داره و واضحه از من بیشتر دوسش داره و وابستشه .‌ باباش خیلی خیلی باهاش خوبه و اون والدی ک جدی هست مخصوصا تو تربیت من هستم تو خونه تا پدرش🫤🫤 حالا امشب من گفتم آوینا دیگ باید کم کم تو و داداش جاتون رو جدا کنین چون من و بابایی باید شبا پیش هم بخوابیم و اینکه شما بین ما هستین درست نیست و ب مرور ما از هم دور میشیم ها (دخترم خیلی با درک هست ) خلاصه فقط سر اینکع دلش میخواد پیش باباش بخوابه بهونه آورد و خواهش کرد تا موقعی که خوابش ببره باباش بره پیشش بخوابه . حالا داشت برا باباش یه قصه تعریف میکرد ک تا حالا من نشنیده بودم و نگفته بودم . گفت ک یه روز یه جوجه کلاغ با باباش زندگی میکرد باباش رفت بیرون بهش گفت از خونه بیرون نری . وقتی باباش رفت بیرون جوجه کلاغ رفت بیرون و گم شد بعد باباش کلی گشت دنبالش دید تو یه باغ دیگه مامانش اونو زندانی کرده . میره جوجه کلاغ رو نجات بده اونو هم پیشش زندانی میکنن و جوجه کلاغه با باباش همیشه زندانی میمونن قصه ی ما ب سر رسید کلاغه ب خونش نرسید 🫤🫤🫤 حالا خیلی فکرم درگیره ک چرا این قصه رو ب باباش گفت . آخر هم بهونه گرفت و با بغض و گریه و التماس یجور خوابید بتونه دست باباش رو بگیره و بخوابه ‌ ... هوف