سوال های مرتبط

مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۵ زایمانم

هموگلوبینم شده بود ۶ کم خونی شدید ، کیسه خون دو واحد بهم تزریق کردن یه امپول مسکن هم زده بودن تا دردام بیوفته
دیگه از بیحالی خابم برد ، شب خعلی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی از همه بیشتر بستری شدن بچم تو ان ای سیو اذیتم میکرد
ساعت ۴ صبح از خاب بیدار شدم دردام رفته بود ولی همچنان بیحال بودم اصلا خودم مغزم تو شوک بود
کی زایمان کردم ؟ چرا زایمان کردم ؟؟ چطوری؟؟؟
همه اینا تو سرم بود با اون خونی که تزریق کردن کم کم داشت حالم بهتر میشد اومدن ازمایش گرفتن بعد نیم ساعت جوابش اومد که هموگلوبینم از ۶ شده ۱۰ عالی بود
حالا دیگه حال خودم اصلا مهم نبود فقط بچمو میخاستم با کمک همراهم راه رفتم و دسشویی رفتم اوکی بودم ، بعد از ظهر هم با شوق هم نگرانی با کمک همراهم رفتم ان ای سیو ، اسممو بالا سر تختش دیدم تخت که نه یه محفظه شیشه ای کلی دستگاه و کوفت بهش وصل بود ، قلبم داشت کنده میشد ، اشکام همین جوری میومد انگار یه درد بدی داشتم تو قلبم
از دکترش وضعیتشو سوال کردم گفتن خوبه نسبت به ۳۰ هفتگی دنیا اومده خوبه ولی خوب نارسه دیگه باید تحمل کنی ببینیم داروها براش چطور جواب میده شیری که بهش میخای بدی میتونه حضم کنه یا نه و خعلی چیزای دیگه

الانم کار هر روزم اینه برم ان ای سیو ، دردامو یادم رفته مغزم هنوز بعد شیش روز هنگه خودمو گم کردم انگاری دعا کنید برا بچم مامانا ♡