یه سوال😂
وقتی فهمیدید باردار هستید اولین نفر به کی گفتید؟


خودم به صمیمی ترین رفیقم 🤭😂
من ده روز قبل اینکه بی بی چکم مثبت بشه چون همش دلدرد می شدم رفتم پیش دکتر زنان ازم سونو کامل گرفت و آزمایش کامل و پاپ اسمیر و همه چی گفت باردار که نیستی و فقط یه کوچولو تنبلی تخمدان داری و یکمم عفونت واژن
اون روز قرار بود پریود شم
منم که دیگه خیالم راحت بود که باردار نیستم شبا موقع خواب از بس که دلدرد بودیم کیسه آب گرم بر میداشتم آب جوش می ریختم و شکمم هم با روغن سیاه دانه چرب می کردم و این کیسه آب گرم را از روی لباس می زاشتم رو شکمم حسابی داغ میشد 😐😐😂
کلی زرشک و زعفران دم کردم خوردم کلی بدو بدو کردم هر کاری می کردم که پریود شم نمیشدم رابطه هم که نداشتیم چون داشتم دارو هایی که برای عفونت داده بود استفاده می کردم
بعد ده روز هی با خودم می گفتم ۷ روز شده دیر بشه ولی دیگه بیشتر نشده چرا پریود نشدم من بی بی چک زدم دیدم مثبته 😐🥴😂
یه ساعت بعدش دوستم می خواست بیاد دنبالم بریم کتابخونه وقتی رسید زنگ زد گفت بیا بیرون گفتم نه تو بیا تو کارت دارم اومد شروع کردم گریه کنم بی بی چکو نشونش دادم 😂😂

۲۷ پاسخ

بعد چند سال نازایی وقتی خودم فهمیدم باورم نمیشد

من رفتم ازمایش دادم
و جواب ازمایشو پدر شوهرم اورد داد بهم😐وقتی بهم گفت مبارکه اون موقع فهمیدم باردارم🤭🤣

مامانم اولین نفر باخبر شد
سره دومیمم شوهرم

من به شوهرم بعد دوروز
روز چهارشنبه سوری
بهش گفته بودم برات عیدی خریدم
با جوراب و بیبی چک بهش گفتم

توی اولین سونی فهمیدم پسره با ضربان قلب ۱۷۸ 😊 اما تا ماه هشتم نگفتم‌ هرکی منو می‌دید میگفت دختره اما من عاشق پسر 😚😚خوشحال ترین بودم خدایا شکرت فقط شکرت

سه ماهم که شد به بقیه گفتیم ولی برا دوقلویی 7 ماهگی بقیه فهمیدن

شاید غیرمنتظره ترین مورد من بودم.سه سال ناباروری از طرف همسرم تلاش زیاد سرآخر رفتیم برای ای وی اف ده تا آمپول زدم برای تخمک کشی اما گفتن ۵تا دیگه باید بزنی دو روز گیر نیاوردم بزنم بعد که زدم دکتر گفت فاصله افتاده باید از اول مراحل بری اونم هر وقت که پریود کامل شدی یعنی ماه بعد.با ناراحتی به همسرم گفتم بدجور ناراحت شد گفت بریم تهران اینجا بی فایده اس،دیگه بیخیال شدیم تا بعد عید(من دی ماه آمپول زدم تا عید تقریبا دوماه نیم مونده بود)توی این فاصله لک بینی داشتم به دکتر گفتم ،گفت طبیعی تا کامل بشو بیا ،تا ۷فروردین فقط لک بینی اما حال نداشتم غذا نمیخوردم به بو حساسیت شدید داشتم ناتوان بی حوصله و نا امید(گریه می‌کردم)تا اون روز بابام اصرار کرد به مادرم که من حامله ام( خونه بابام بودم)خلاصه بی بی زدم به مامان گفتم شما اشتباه می‌کنین حامله نیستم اما باشه تست میزنم ،زدم به ده ثانیه دو خط شد🥹🥹فقط من مادرم گریه سجده شکر 🙏🏽قرار شد آزمایش بدم بعد همسرم بفهمه.شبش تهوع شدید تا صبح بالا آوردم شوهرم سطل به دست توی تاریکی دنبالم بود اصرار بریم دکتر هی گفت یهو گفتم حامله ام .طفلک‌شوکه شد سطل گذاشت زمین رفت خوابید حرف نزد هیچی صبح زود بالاسرم بود گفت دیشب چی گفتی فک کنم خواب دیدم گفتم نه درست شنیدی دو خط شده🥰سونو دادم فرداش دیدم ۸هفته دو روزش بود ناز پسرم 😇

به باعث و بانیش😒😒😒😒😒

من به شوهرم گفتم
چون ناخواسته باردار شودم
می ترسیدم بی بی چک بخرم
همش میگم امروز پریود میشم نزدیک یک هفته هر روز عصر ها دل درد میشدم و میگفتم بالاخره امروز پریود میشم
آخرش مجبور شدم بی بی چک بزنم که مطمئن شدم که فکر کنم ۶هفته بودم

به هیشکی میرفتم سرکار قبلش رفتم ازمایش دادم مثبت بود بعدش رفتم یه باکس و یه سرهمی پستونک اینا گرفتم بیبی چک جواب ازمایش گذاشتم توش
شوهرم زنگ زد گف پریود شدی الکی گفتم اره خورد تو پرش خیلی ناراحت شد ۸ از سر کار اومدم خونه گفتم برات روز مرد کادو گرفتم و ....ادامه ماجرا😅
عکس داخل اون جعبه رو فرداش فرستادم خواهرم 😁

من تست زدم یکم صبر کردم دیدم منفیه،داشتیم تخمه می‌خوردیم بعدش شوهر پا شد رفت دلش طاقت نداد برگشت گفت هیچی منفی دستشم با ناراحتی که مثل نشد برد بالا ی چند دقیقه گذشت گفتم باز برم ی نگاهی بندازم رفتم در کمال ناباوری دو خط داشت با دستم گرفتم از نزدیک تر دیدم اره دو تا خطه ب شوهرم گفتم بدوووو بیا این دو تا خط داره فکر کرد دارم شوخی میکنم که قسم خوردم بیا بخدااا دو تا خط داره که اومد دید بلهههه واقعا مثبت شده که جیغو بغل و گریه و ادامه تخمه خوردن😂

اول شوهرم بعدش خواهرم

شوهرم ک خودش رفت جواب ازمایشو گرفت
اولین نفر ب مامانم گفتم

من سر دخترم به دوستم گفتم اخه بی بی چکم هاله داشت هی هم سقط داشتم به شوهرم نگفتم تا مطمئن شدم چند روز بعد رفتم ازمایش بعد به شوهرم گفتم سر سومین بچم بی بی چک زدم شوهرم نشون دادم و گریه کردم عین بید میلرزیدم

من به شوهرم مامانم وخالم گفتم طاقت نمیارم شوهرم رفت به مامانش گفت مامانم هم‌به خاله هام همسایه اش🤣

به مامانم گفتم
البته من آزمایش دادم نمیدونستم جوابش چیه شوهرم سوپرازیم کرد 😜🥹

اول ب شوهرم بعد ۵ماه ب مادرم موقع زایمان ب بقیه 😎

ابجیم

اولین نفر به شوهرم بعد به داداشم بعد به زنعموم

شوهرم پشت در دستشویی منتظر بود ببینه نتیجه چیه؟جمعه ۷ صبح 🫩😂

دوست و همکارم ک اتفاقا مشکل نازایی داره چندین ساله داره درمان میکنه من اصلا نمیدوستم حاملم گفتم تو ک تست میفهمی چیه بنظرت این منفیه یا مثبت گفت بخدا حامله ای بعد رفتم ازمایش دادم اومدم جوابشم براش فرستادم هی پشت گوشی میگف خر تو حامله ای🥲😋😍😍همیشه دعا میکنم براش خدا بهش یه بچه سالم و صالح بده خیلی زود🙏

من هردوتا به شوهرم گفتم بعد به مامانم مادرشوهرم

پستونک خریدم رفتم خونه ابجیم به ابجی بزرگم گفتم یعنی پستونک و دادم دستش خودش بعد چن دقیقه فهمید 😂😂

من ب شوهرم گفتم
منم ی مدت بود معدم خیلی اذیتم میکرد فک میکردم مثل همیشه مشکل رفلاکسمه ولی همکارام همش میگفتن حامله ای، تا ی روز تست زدم دیدم مثبته هم خوشحال بودم هم ناراحت هم پر از استرس تا از دستشویی اومدم بیرون ب شوهرم گفتم

واییی😂😂من به مامانم گفتم آخه آجی ندارم🫢

خداروشکر هیچ چیش نشده بود و الانم کنارم خوابیده 🥹🫠❤️
ولی خیلی استرس بدی بود 😂😂

شوهرم البته ن فوری ی هفته بعد

سوال های مرتبط

مامان اسما مامان اسما ۱۴ ماهگی
ادامه تایپیک قبلی..
هی همه اینا رو با صدای خیلی بلند می گفت اسما ترسیده بود شروع کرد گریه کنه اینم گفت ببین به خاطر تنبلی و بی فکری توعه که این بچه حالا باید اینجوری بترسه و گریه کنه 😑 گفت ارومش کن بغلش کردم بردمش تو اتاق یکم باهاش حرف زدم که بابا داره شوخی می کنه فلان اومدیم بیرون دوباره گفت پس کو این غذات؟ گفتم یکم آروم تر می بینی که بچه می ترسه گفت خیلی هم برای تو مهمه 😐 منم اعصابم خورد شد گفتم فعلا که تو برات مهم نیس اینقدر بالا سرش داد می زنی اسما رو گذاشتم رو زمین که برم برنجارو بیارم دوباره شروع کرد گریه کنه اینم اومد شروع کرد مشت و لگد بزنه که داد زدی بچه نرسیده و فلان
به خدا خودم هیچی اصن بزنه منو بکشه ولی دلم برای اسما می سوزه من الان خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم که چرا اونموقع داد زدم جلو اسما ولی نمیدونم چرا این ذره ای واسش مهم نیس و فقط هم دنبال اینه که ببینه من چکار می کنم بگه بچه. رو اذیتش کردی 😭
همیشه همینه هی چیز میگه هی داد و بی داد می کنه و منتظره من یک کلمه چیز بگم یا کلا از همون اول یه چیزی پیش اومده باشه که من مقصر باشم شروع می کنه به مشت و لگد زدن 💔😑
مامان امیر محمد مامان امیر محمد ۲ سالگی
❤️تولد یک سالگی پسر قشنگم با۲۳ روز تاخیر ❤️ امیرمحمد جانم تو باید ۲تیر به دنیا می یومدی اما خیلی عجله داشتی و۲۰روز زودتر در ۳۶هفتکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۲ پابه دنیا گذاشتی دقیقا ۲ روز قبل از تولدم خواست خدا بود که می خواست تو رو به من هدیه بده وتو بشی بهترین هدیه تولد تموم عمرم امید وارم سالیان سال تولدمون رو با هم جشن بگیریم ❤️ساعت ۲شب حالم بد شد و فشارم رفت بالا ومجبور شدیم بریم بیمارستان و منو بستری کردن اورژانسی به اتاق عمل رفتن و تو ساعت ۷صبح روز شنبه به دنیا اومدی وقتی پرستار تورو آورد پیشم صورتت نرمت رو گذاشت روی صورتم ومن بوست کردم بوی بهشت می دادی و اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود اما این خوشی دوامی نداشت چون زردی داشتی و باید بستری می شدی و همون جا بود که فهمیدن پلاکت خونت پایین هست و اورژانسی بردند ان ای سی یو هنوز صدای گریه هات پشت در ان ای سی یو تو گوشمه که پرستارا داشتن برات رگ می گرفتن بمیرم برات مادر که تو درد می کشیدی ومن هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط باید تحمل می کردم خدا کنه هیچ مادری تو این موقیعت قرار نگیره همون جا پشت در با دل شکسته تو رو نذر علی اصغر امام حسین کردم و گفتم اگر خوب بشی یه سال باهم پیاده روی اربعین بریم کربلا ان شالله امام حسین بطلبه با هم بریم ،من هر دو ساعت یه بار می تونستم ببینمت بوت کنم بهت شیر بدم هر وقت می یومدم پیشت تو رو بدون لباس زیر نور با چشم بسته که یه عالمه سیم بهت وصل بود قلبم آتیش می گرفت دوست داشتم بغلت کنم از بیمارستان فرار کنم اما نمی تونستم چون باید خوب می شدی ....ادامه در تایپ ها می نویسم