سلام خوبین مامانا

چه خبر چه حال چه احوال

میگم اینایی که از خانواده هاتون دورین و ی شهر دیگه زندگی میکنین وقتی براتون بچه ب دنیا اومد شما رفتین پیش خانواده همسر یا اونا اومدن ؟

من باید من ببرم از روزی هم که زایمان میکنم شروع میکنن که پس کی میایین
ما رو ب قبله ایم دیگه آخر عمرمونه بجه رو بیارین
بابا رو ب موته ننه مرده و این همه عذاب وجدان میدن ب آدم

من الان دختری که واقعا غیر قابل کنترل شده و از توانم خارج
پسرم هم رفلاکسی و صبح تا شب یا دارم ذره ذره شیر میدم یا راه میبرم یا لباس و روتختی و ملافه استفراغ میشوریم
همین امروز جفتشون شاشیدن از صبح دارم خودشون و پتو و تشکچه و لباس میشورم هنوز صبحانه هم نخوردم


اونجا برم مادر شوهرم مه خودشو زده ب نتونستن خودشم جمع نمیکنه اول باید خونه رو قابل سکونت کنم از نظر بهداشت بعد دوازده ظهر ناهارم حاضر باشه شش غروب شام
تازه مهمونی هم بدم

واقعا از توانم خارجه اونم با دوتا بچه و این درد کمر و گردن و زانو
کاش میشد نرم تازه لباس هم ندارررم

تصویر
۲ پاسخ

ما المان زندگی می‌کنیم خانواده شوهرم( یه ناپدری و دوتا خواهرشوهر و یه برادرشوهر) و دو تا داداشم سوییس هستن، ما وقتی دخترامون دو ماهه بودن رفتیم سوییس، شش ساعت راه هست که با دوقلوها هشت ساعت طول کشید . فردای روزی که رسیدیم سال نو تحویل می‌شد عید فطر هم بود دخترای ما هم اولین نوه های پسری بودن و اولین بار خونه پدربزرگ شون میرفتن، نه از چشم روشنی خبری بود و نه از کادو و نه عیدی هییییچی( بشدت ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم ) با خودم میگفتم ایکاش نمیومدم با اینهمه سختی راه، اما خونه داداشام بت کمال میل رفتم داداش بزرگم واسه دخترا دو تا پلاک طلا گرفته بود و لباس و عروسک و و چقدم زنداداشم حواسش بهم بود خیلی فهمیده هست، داذاش کوچیکم هم قبل ما اومده بودن خونه مون اونا هم پلاک طلا کادو دادن ، چقد طولانی شد 😅

من هم از خانواده خودم دورم هم شوهرم من سر پسرم زایمان کردم کزج زایمان کردم مامانمم فقط چهار روز موند رفت بعد مادرشوهرم ۳۵روزگی پسرم اومد تا ۴۲روزگی بود بعد ما مادرشوعرمو بردیم شمال رسوندیم یه روزم موندیم برگشتیم

سوال های مرتبط