۹ پاسخ

حالت تهوع و سوزش معده

خوابم می امد گرمم میشد شدید هی فکر کردم طبیعه تا تاریخ و نگاه کردم دیدم اوه ده روز عقب انداختم😂😂😂😂 12 هم ازمایش بتا دادم 13 هم رفتم کوه نوردی وپیاده روی و بدو اینو اونور توپ بازی تو سرازیری و کوه و کمر مسابقه کتک و کتک کاری چون هنوز فکر نمیکردم واقعا باردارم گفتم شاید عقب انداختنم طبیعی باشه هرزگاهی تاریخ پریودم جا به جا میشد چند روز ، بعد 14 هم رفتم جواب بتارو گرفتم دیدممم اوووه 300 بود خلاصه دیگه از پله هم می ترسیدم اروم ناز نازی بالا پایین میشدم تا هشت هفته همه چی خوب بود از هشت هفته به بعد دوران بارداری شد زهرمارم تاااااا خود شروع ماه 9 ، کابوس،بی خوابی، گرمایی، استفراغ شدید در طول روز بیشتر ده بار ،هرشب بیمارستان زیر سروم بودم ،بد ویااار، غذا نمی خوردم هرکی غذا میخورد بالا می اوردم، از همه متنفر بودم، حساس، گریم میگرفت، عصبی میشدم ، دوست داشتم یکی بیاد کنارم بشینه شوهرم می امد با کوچک ترین حالت صدا یا تکون گریه م میگرفت میگفتم برووو، نه جایی میشد برم نه چیزی کلا افتضاح بودم، از خونه بابام خونه پدر شوهر همه بیزار بودم بووووووو اذیتم میکرد چون حساس ب بو شده بودم تراکتور تو زمین ها کشاورزی کار میکرد من تو خونه تو شهر حالم بد میشد چون بو تراکتور تو هوا بود ، چقد قرص خوردم چقد دارو فقط برای اینکه استفراغ نکنم یا حالم کمتر بد بشه، ماه 9 خوب شدم خداروشکر ولی دیگه نفسم بالا نمی امد شکمم سنگین بود خسته میشدم میگفتم کاش زودتر بدنیا بیاد الان هی میخوام بخورمش برگرده تو شکمم چون خیلی شیطونه و بازیگوش همش باید دنبالش بدوام تو شکمم بود راحت تر بودم 😂😂😂😂

هیچ علائمی نداشتم فقط بشدت عصبی بودم و پاچه میگرفتم😂

وای من یک ماه و نیم باردار بودم اما آنفولانزا گرفته بودم خوب نمیشدم تا اینکه همسر و خواهر و دامادمون از من گرفتن بعد اونا خوب شدن من هم چنان مریض بودم سرم میزدم خوب میشدم دوتا غذا هوس داشتم درست میکردم میکردم میخوردم بعد باز بی حال میشدم و هی بی رمق و از بدن شل باز هی سرم تا همه شک کردن که تو بارداری شاید منم چندسالی بودگفتم همه زر میزنن اخه حتی دامادمون هم مریض شده بود حالت تهوع داشت گفتم اونم باردار نمیشه که
تا یه روز به دلم اومد با بی حالی اصلا انگاری بدن بدون استخوان یه بی بی چک برای ۱۰سال قبل داشتم الکی الکی زدم نگو درجا اصلا قرمز چیه زرشکی شده بودن منم از بی حالی و گلو درد و بدن درد نا نداشتم جیغ بزنم هی اشک میریختم با ناله میگفتم خدایا بعداز چندسال نا ندارم خوشحالی کنم رفتم بتا دادم شبش تولد همسرم بود اصلا یه راه نیم ساعت انگاری سه روز تو راه بودم چندتا دونه شیرینی خامه خریدم یه پستونک و جعبه کادو اومدم خونه پستونک و جوراب و بی بی چک گذاشتم توش شب تولد همسرم کباب تابه درست کردم و خوردیم و یه چایی و شیرینی اوردم‌گلوم گیپ بود نشد بخورم بعدش با چشم بسته سوپرایزش کردم و کلی داد و هورا از اونجا من تهوع هام شروع شد که بگم تا ۴ماهگی پدرم دراومد

خوابم میومد شدیدااااا

تو تیم پریودی دل دردشدید داشتم
ولی کلا چون اقدام کرده بودم میدونستم باردارن

لواشک میخوردم با نمکک😅🤦‍♀️

درد زیرشکم و برجستگی سینه هام ازاین دوتا فهمیدم

هیچی نداشتم فق حاب دیدم که بیبی چک زدم و مثبت شد شب موعدم بود

سوال های مرتبط

مامان شادمهر مامان شادمهر ۸ ماهگی