۱۴ پاسخ

بری تو خرابه زندگی کنی بهتر از این زندگیته

کافر همه را به کیش خود پندارد ...🫡

عزیزم منم چندسال فامیل هامو ندیدم ولی تا دلت بخواد فامیل های شوهرمو دیدم چاره چیه زندگی در جریانه مردا همشون همینن فکرشون خرابه متاسفانه..دستش بشکنه ک روی آدم ضعیف بلند میکنه

اینجور آدما تغییر نمیکنن طلاق بگیر راحت شو

شوهرت بددل هستش

خدایا💔

مریض روانیه‌
خاک‌تو سرش خدا جوابشو بده با این اخلاق گندش

🫠تو هیچ مشکلی نداری عزیزدلم اون بس که با دخترا حرف زده تورو مثل خودش هرز میدونه

این مریضه از من به تو نصیحت زندگیت بدتر میشه ببرش مشاوره بعدا این رفتارش روی پسرتم تاثیر میزارع
این بدلی هست شکاکی هست البته تعجبی هم نداره چون کو... خودش گوهی هست فکر می‌کنه همه مثل خودشن

وای خدای من ...

چقد ناراحت شدم برات
یعنی چی☹️☹️☹️☹️

خودش داره یه غلطی میکنه که به تو حساس شده
برو جای مشاور

چرا موندی باهاش وقتی خودش دنبال دختراس خرابه فکر میکنه توام مثل خودشی

شرایطشو نداری جدا شی ؟ 🥲 چقد ماها گناه داریم

سوال های مرتبط

مامان نیما مامان نیما ۱۱ ماهگی
مادرشوهرم تو کوچه ای هستن که همسایه هاش
بچه کوچک دارن
و تقریبا پسر بزرگ منو میشناسن،چون با پدرشوهرم پارک و نانوایی زیاد رفته
امروز دختر خواعر شوهرم حدودا ۱۱-۱۲سنشه
بزووور بچه منو از تو کوچه میاورد تو خونه
که تو بشین تو خونه بازی کن ،پسرمنم دااااااد که نه من نمیمونم تو خونه
گفتم ولش کن بچمو ،خودم دم در ایستادم که بازی کنه
مثل زنا ۷۰ساله پرسیاسته زبون که 👅👅👅👅از کااااار افعی بدتر
من نگرانشم ماشین بزنه بهش
گفتم ۱۰تا بچه تو کوچه اند ماشین بزنه به همه میزنه
شما نگران و مواظب خودت باش
بذار بچم بازی کنه
خواهر و مادر شوهرمم خرف اون بچه ۱۲ساله رو تایید میکردن که اره بیارش تو خونه فلاااان داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
که سرگرم بچم شدم که گریه نکن و ناراحت نباش بیا بهت‌خوراکی بدم
دختر بی ،،،،،،،ش عور
بدوووو رفت تو کوچه ،و بچها مردم برد تو خونه همسایه
که کسی تو کوچه با بچم بازی نکنه
پسرم داددددددددد و گریه
حالا من با این
عوضیا چکار کنم ؟؟؟
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان ماهلین وماهورا مامان ماهلین وماهورا ۱ سالگی
خانوما تو رو خدا یه لحظه بیایین تاپیکم جوابمو بدین .‌..کسی هست تو کازرون یا چنار دکتر خوب برا روان کودک باشه مثلاً بیش فعالیADHD اینا رو تشخیص بده؟؟؟دختر بزرگم دوسالو ده ماهشه به خدا قسم دیگع روان واسمون نزاشته بخدا روزی نیست که از دستش گریه نکنم یا نزنم تو سر خودم اونروزم زدمش اینجا تاپیک گذاشتم چقد که یسری ها اومدین حرفم زدین که البته حق هم دارین ولی بخدا این دخترم خیلی خیلی‌ اذیتمون می‌کنه هیچ بچه ای من ندیدم اینطوری باشه از وقتی هم ابجیش دنیا اومده بدترر هم شده اصلأ اصلا باهاش کنار نمیاد از نوزادیش تا الان اگه یه لحظه غفلت کنم ازش یه بلایی سرش میاره مثلاً یهو هلش میده سرشو محکم میکوبه زمین یا اگه به وسایلش دست بزنه موهاشو میکشه اینقد میزنتش یا مثلاً اگه بره یخچال آب بیاره به هیچ عنوان حاظر نیست به خواهرش هم بده ،علاوه براینا از دستش جایی هم نمیتونم برم چون هر جایی برم خونه رو به هم میریزه یه دقه یه جا بند نمیشه همش میگم بیا بیشین نکن مثلا خونه خواهرم برم بچش پسره با اینکه یکیش یک سال ویکیش شیش ماه از دخترم بزرگ تره اما دخترم تو زبون درازی تو همه چی به اونا حریفه نمی‌دونم از کاراش از حرکاتش چجور براتون توضیح بدم هرکی یه لحظه شو ببینه میگه وای از دستش چی میکشی!!مثلا اونروز که زده بودمش خواهر شوهرم کلی دعوام کرد گفت بچست چرا زدیش اما امروز از دیشب خونمون بود اینقد دخترم نق زد و گریه کرد و اذیت کرد بنده خدا خواهر شوهرم یکی زد تو سرش گفت وای من یه لحظه هم نمیتونم تحمل کنم شیطنت های اینو میخواست بره که نزاشتم به باباش میگم بچه رو ببریم پیش یه دکتر میگه الکی عیب نزار رو بچه این فقط شیطونه حالا با این توضیحات که دادم نظرتون چیه من چه غلطی کنم بخدا دیگه بریدم از دستش 🥺