سوال های مرتبط

مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری
مامان نفسم و پسرم💚 مامان نفسم و پسرم💚 ۱۵ ماهگی
خانوما تایپک چندرور پیش منو دیده بودید با شوهرم دعوام شد من سوزوندمش اونم منو زده بود
امشب بااااز دعوامون شد اینبار سرچی یچیز مسخره پسرم گریه افتاد یه دیقه قبلی که شوهرم برسه نفسش رفت خیلی بد رفت طولانی شد تنها بودم با بچه ها هرکارم کردم نیومد خیلی طول کشید تا اومد خیلی حالم بد شد بدنم میلرزید جون تو پاهام نبود (پسرمن زیاد اینطور میشه دکترم بردیم دوبار. آزمایشم داده دلیلی نداره میگن بعضی بچه ها ریسه میرن )ولی اینبار چون خیلی طولانی شد من مردم
بعدشوهرم گشنش بود غذا گذاشت گرم شه و گفت بیایید شام من اول گفتم نمیتونم حالم بده تو بشین بخور گفت نه بیایید اومدم نشستم غذاها رو کذاشت گرم بشه چون دوستش از رستورانش غذافرستاده بود بعد گفت بیا ببین گرم شده گفتم نمیتونم راه برم بچه هم بغلمه بزارم زمین دوباره گریه کنه نفسش میره یه دفعه هار شد کفگیر دستشو پرت کرد دستگیره رو پرت کرد فحش داد لگد رد به ماشین بچه ها داد زد
یکم صبر کردم شاید بیاد نیمد پاشدم رفتم تو اتاق حالا بماند دخترمن از همون اولش باز گریه گریه
دلم براش کبابه هر دو سه روز دعواهای بد میبینه دل و جونش آب میشه بچم بعدا شوهرم میگه مغرب که زنگت زدم بامن خوب حرف نردی اعصاب منو خرد کردی)مغرب باهاش بحث کرده بودم ولی تلفنای بعدش سه چهارتایی بود اوکی بودیم جفتمون
خلاصه کارشو انداخت تقصیر من آخرم میگه زبونتو بکن تو ک و ن ت حرف نزن به من که اعصابم بهم نریزه نه کتک بخوری نه دعوا
خسته شدم دیگه دارم به طلاق فکر میکنم
فقط میترسم بچه هامو ازم بگیره نابود میشم
چیکار کنم بنظرتون؟شما میتونید بخاطر اینکه با بچتون باشید توی یه زندگی جهنمی بمونید؟