۱۸ پاسخ

وای منم همینم 😩

من که کل میز و سفره و سرتاپای دخترم میشه غذا که شاید کلا دوتا قاشق خورده باشه ۱۰ تا قاشق مالیده همه جا🥴

واي دقيقا پسر من رو صندلي غذاش وايمسته مياد رو ميزش ديگه امروز صندليش اوردم پايين پايين چسبوندم به زمين حالا گريه ميكنه چرا اوردي پايين

خب رو زمین غذا بخورید وبه خودت عذاب نده

وای که یه مزه ی غذا به دلمون مونده😅😅

دقیقاماهم اصلانمی فهمیم چی می خوردیم همه روش هاروامتحان کردم ولی بازم دائم درحال چرخودن ودورکردن ظرف هاازدست دخترمیم

خب زودتر بهش غذا بده بعدش بزار بازی کنه توام غذات باخیال راحت بخور

وووای ننهههه شلوارشووو استایلشووووو

ای خدا شلوارشووو😂😍

عکسو🤣🤣🤣🤣🤣

میتونم بگم منو آوا هم دیگه بدهکار حرفه ای شدیم 🤦‍♀️🤣😵‍💫😵‍💫

دختر من حتما باید قاشق دستش باشه بیشتر که بخوره به فرش غذا میده انقدر کثیف کاری میکنه که پشیمون میشی چرا غذا خوردی🤦🏻‍♀️

ووی پسر من کوچیکتر بود مینشست روی صندلی ولی همش با مسخره بازی و سرگرم کردن باید غذا میدادم بهش، اما الان چند ماهه کلا نمیشینه، دیگه منتقل شدیم روی زمین.

ما دیگه رو میز غذا نمیخوریم سفره پهن می‌کنیم
دخترم همه چیو بهم میریزه میاد میشینه وسط سفره
ولی حدقل از میز آویزون نمیشه

ای قربونش ریختشو نگا🤣

منم پسرم اصلا نمیشینه غذابخوره دوتاقاشق میخوره پامیشه میره خونه رو دورمیزنه خودمو میکشم چهارتا قاشق بخوره

وای دقیقا خود خود خودمممممم
مغزم رد داده از دستش
یجوری میکشه بالا انگار میمونه که ب درخت آویزونه 😑😑😑😑😑😑

منم دقیقا همینم اصلا نمیفهمم اصلا چیزی خوردم یا نه 😂

سوال های مرتبط

مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۴ ماهگی
از همون روزی که فهمیدم قراره مادر بشم، زندگی تصمیم گرفت منو بدون هیچ مقدمه‌ای بندازه وسط سخت‌ترین امتحان عمرم!
نه مادری بود که دستمو بگیره و بگه این طبیعیه، نترس دخترم…
نه خواهری که نصفه‌شب بهش زنگ بزنم و بپرسم: «تو هم این‌جوری بودی؟
من بودم و یه عالمه سؤال، یه دنیا استرس و گوگل که احتمالاً تو این مدت از دستم به ستوه اومده!
ماه‌های بارداری گذشت؛ با ترس‌های ریز و درشت،
تا روز زایمان؛ روزی که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجراست!
غافل از اینکه اون فقط مقدمه بود و زندگی داشت نسخه اصلی رو برام رو می‌کرد!علی اومد و من هم‌زمان با مادر شدن، وارد دانشگاهی شدم که نه استاد داشت، نه جزوه، نه تعطیلات بین‌ترم!
رشته‌اش هم «مادری با گرایش شب‌بیداری و نگرانی مزمن» بود! 😂🤦🏻‍♀️
هر تبش، امتحان من بود؛هر گریه‌اش، معمایی که باید حل می‌کردم؛
هر غذای نخوردنش، پروژه‌ای تحقیقاتی که با هزار دستور و ترکیب جدید شروع می‌شد و گاهی با یک دهنِ بسته و یک مادرِ شکست‌خورده به پایان می‌رسید!
سیزده ماه از مادر شدن من گذشته و من هنوز گاهی نمی‌دونم دارم درست پیش می‌رم یا نه.راستش گاهی دلم می‌خواست مادرم بود…
یا خواهری داشتم که فقط نگاهم کنه و بگه: «بیا این بچه رو بده من، تو یه نفس بکش!ولی زندگی برای من این قسمت رو ننوشته بود…
من موندم و علی؛و مسیری که مجبور شدم خیلی چیزهاش رو تنهایی یاد بگیرم.من توی این سیزده ماه فقط علی رو بزرگ نکردم؛ خودم رو هم از نو ساختم.با دست‌هایی که گاهی می‌لرزن، چشمایی که از بی‌خوابی خسته‌ان و قلبی که با تمام نابلدی‌هاش، عاشقانه بلدِ مادر بودنه.
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۴ ماهگی
مامانایی که بچه‌هاتون غذا نمی‌خورن، سلام 😭😂
بیاین یه دور هم جمع بشیم ببینیم بالاخره مشکل از بچه‌هامونه یا از دستپخت ما، چون من دیگه به مرحله‌ی «هرچی دوست داری فقط بخور» رسیدم! 🥲
علی جدیداً دهنشو چنان سفت می‌بنده که انگار من با قاشق اومدم ازش اعتراف بگیرم! 😂
یه غذا درست می‌کنم، با عشق تزئین می‌کنم، خودم قبلش مزه‌شو چک می‌کنم، آخرشم قاشق رو می‌برم سمت دهنش و ایشون لب‌هاشو قفل می‌کنه: «نه مادر، امروز هم مورد قبول هیئت داوران نیست.» 🙂‍↔️
اوتمیل؟ خداحافظ.
نیمرو؟ اخراج 😐
از میوه‌ها فعلاً هندونه و موز رو قبول داره؛ بقیه رو هم دستمالی می‌کنه، یه نگاه عمیق بهشون میندازه و با نهایت احترام می‌فرستتشون روی زمین. 😂
منم موندم و یه عالمه ظرف کثیف و مغز خسته و این سؤال که:
«خب بچه جان، دقیقاً چی باید برات درست کنم که حداقل قاشق اولش رو قبول کنی؟!» 😭😂
واقعاً این روزا از بس فکر کردم چی درست کنم و چی دوست داره، خودم به غذا خوردن بی‌علاقه شدم! 😂
مامانای گهواره‌ای، شما هم درگیر این مرحله شدین؟
راهکارتون چیه؟ چی درست می‌کنین که بچه‌هاتون با میل بخورن؟
بیاین تجربیاتمونو وسط بذاریم، شاید یکی از ما از این مرحله جان سالم به در برده باشه! 😂😭