از همون روزی که فهمیدم قراره مادر بشم، زندگی تصمیم گرفت منو بدون هیچ مقدمه‌ای بندازه وسط سخت‌ترین امتحان عمرم!
نه مادری بود که دستمو بگیره و بگه این طبیعیه، نترس دخترم…
نه خواهری که نصفه‌شب بهش زنگ بزنم و بپرسم: «تو هم این‌جوری بودی؟
من بودم و یه عالمه سؤال، یه دنیا استرس و گوگل که احتمالاً تو این مدت از دستم به ستوه اومده!
ماه‌های بارداری گذشت؛ با ترس‌های ریز و درشت،
تا روز زایمان؛ روزی که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجراست!
غافل از اینکه اون فقط مقدمه بود و زندگی داشت نسخه اصلی رو برام رو می‌کرد!علی اومد و من هم‌زمان با مادر شدن، وارد دانشگاهی شدم که نه استاد داشت، نه جزوه، نه تعطیلات بین‌ترم!
رشته‌اش هم «مادری با گرایش شب‌بیداری و نگرانی مزمن» بود! 😂🤦🏻‍♀️
هر تبش، امتحان من بود؛هر گریه‌اش، معمایی که باید حل می‌کردم؛
هر غذای نخوردنش، پروژه‌ای تحقیقاتی که با هزار دستور و ترکیب جدید شروع می‌شد و گاهی با یک دهنِ بسته و یک مادرِ شکست‌خورده به پایان می‌رسید!
سیزده ماه از مادر شدن من گذشته و من هنوز گاهی نمی‌دونم دارم درست پیش می‌رم یا نه.راستش گاهی دلم می‌خواست مادرم بود…
یا خواهری داشتم که فقط نگاهم کنه و بگه: «بیا این بچه رو بده من، تو یه نفس بکش!ولی زندگی برای من این قسمت رو ننوشته بود…
من موندم و علی؛و مسیری که مجبور شدم خیلی چیزهاش رو تنهایی یاد بگیرم.من توی این سیزده ماه فقط علی رو بزرگ نکردم؛ خودم رو هم از نو ساختم.با دست‌هایی که گاهی می‌لرزن، چشمایی که از بی‌خوابی خسته‌ان و قلبی که با تمام نابلدی‌هاش، عاشقانه بلدِ مادر بودنه.

تصویر
۱۵ پاسخ

تقدیم به تمام مامان‌اولی‌هایی که خودشون راه رو بلد نبودن، اما با عشق، ترس، اشک و هزار بار زمین خوردن، راه رو برای کوچولوشون پیدا کردن…
ما شاید همه‌چیز رو بلد نباشیم، اما داریم با تمام وجودمون تلاش می‌کنیم؛ و گاهی همین، قشنگ‌ترین شکل مادر بودنه. 🤍🌱

عزیزم من تک تک جملاتت رو درک میکنم و ممنونم اینقدر خوب برامون نوشتی🩵 من الهی هزار بار شکر مامان و خواهر دارم اما بشدت دست تنهام چون خواهرجونم کیلومترها ازم دوره و خودشم دست تنهاست، و مامان قشنگم فوق العاده پر مشغله اس و منم اصلا ازش توقع ندارم راستش قبلا فکر میکردم باید حتما کمکم کنن ولی اینکه برای خودم سالها کنار کارشون مادری خیلی خوب بودن و باعث شدن بتونم خودمو خوب بسازم ممنونم، دیگه از روز ۶ ام زایمان ام با بخیه ای که باز شد نوازد کولیکی و بسیار بسیار سخت که هنوزم پسر عزیزم که بند ِ وجودم هست بچه سختیه و من تا صبح بارها پا میشم و روزها هم پر چالش هست برام، تنها دارم بزرگ میکنم پسرمو، خیلی سخته من عوض شدم صبرم هزاران برابر شده، خستگی هام خیلی زیاد شده هم جسمی هم روحی ولی مطمئن ام روزی بهای ارزشمند و بابرکت این صبر میشه بچه های خیلی خوب و باعث افتخار ما🤍🫂🙏

چقدر قشنگ نوشتی مامان علی چند بار خوندم و اشک ریختم

و اگر یه روز علی بزرگ شد و ازم پرسید: «مامان، تو مادر شدن رو از کی یاد گرفتی؟»
بهش می‌گم:
«از هیچ‌کس، عزیز دلم…
من با تو یاد گرفتم. تو بزرگ می‌شدی و من هم کنارت بزرگ می‌شدم…🫂

چقدر قشنگ نوشتی از دل بود
دوسدارم خدا بهت یه دختر بده
به منم بده
جبران همه نداشته ها همدممون باشه

خداحفظت کنه واسه علی اقا مامان مهربون😍

منم مامان ودوتا خواهر دارم اما هردو تا بچم رو خودم وشوهرم به سامان رسوندیم البته با عنایت خدای مهربانم که اگر نگاهمون نمیکرد و دستش رو سرمون نبود هیچچچچچ بودیم

و این داستان من است 🥲

چقدر قشنگه عکست😍🥲
چقدر حیفم اومد ک همچین عکسی ندارم کلا با پسرم زیاد عکس ندارم انقد اذیت کنه و نمیشه دوتا عکس خوب گرفت

این قسمت نداشتن خاهر رو با جون درک میکنم
ایشالله که زندگی همیشه روی خوشش رو نشونت بده💕

چقدر قشنگ نوشتی...اشکم در اومد

آی اشکم‌دم مشکمه منم دو تا بچه دارم گاهی ب جنون میرسم
حتی حسرت ی سکس بدون خستگی ب دلم مونده

منم خواهر نداشتم مادرمم بخاطر بابام فوق العاده عصبی و خستس ی جورایی تنهایی مادری کردم😞

بغضی شدم با این دلنوشته💔

خسته نباشی مادرمهربون😍
منم عین شمام
ن خواهر نه مادر
خیلییییی سخته تنها بچه بزرگ کردن هرروز چالش داشتن
خوب درکت میکنم تو اوج نابلدی هات باید بلد باشی بزرگ کنی ی بچه کوچولویی ک به تو سپرده شده

سوال های مرتبط

مامان هاکان👼🏻🩵 مامان هاکان👼🏻🩵 ۲ سالگی
این متن و تقدیم میکنم به همه مامانای گهواره 🩵

که از لحظه‌ای که مادر شدم، دیگه آدمِ قبل نیستم…
هیکلم تغییر کرده، خط‌ و چروک‌هام زیاد شده، موهام کم شده…
اما هر تار مو و هر خط روی پوستم، مهرِ یک روز مادریه.

منی که گاهی عصبی می‌شم، بی‌حوصله‌ام، خسته‌ام…
نه چون کم‌طاقتم،
نه چون عشق ندارم،
چون همه‌چیزم رو دادم تا یه دل کوچولو خوشحال باشه.

منی که حتی دستشویی و حموم هم نمی‌تونم برم بدون اینکه گوشم دنبال صدای گریه‌اش باشه…
منی که لبخندای خودم رو گذاشتم کنار،
که لبخند اون بمونه.

منی که رابطم با شوهرم کم شده…
نه از بی‌عشقی،
از زیادی عشق.
از اینکه همه‌ی انرژی‌م رو گذاشتم پای بزرگ کردن یه آدم کوچیک.

منی که مدام عذاب وجدان دارم…
نکنه کم بازی کردم؟
نکنه غذا کم بود؟
نکنه یادم رفت قطره‌اش رو بدم؟
وای نکنه امروز یه کم تند حرف زدم…
این دردها نشونه‌ی ضعف من نیست، نشونه‌ی مادری منه.

منی که هر شب با چشم‌های خسته و قلب خالی از انرژی،
بازم می‌رم بالا سرش و پتو رو می‌کشم روش…
چون حتی وقتی نابودم،
بازم عاشقم.

منی که تمام این سختی‌ها رو نمی‌ذارم کسی بفهمه،
چون یه مادر بودن یعنی قوی‌ترین شکلِ عاشق بودن.

همه اینا آسیبه…
همه‌اش خستگیه…
همه‌اش فرسودگیه…
اما لابه‌لای همین دردها،
یه عشق عمیق جریان داره…
عشقی که فقط یه مادر می‌فهمه.

من…
با همین تنِ خسته، با همین موهای ریخته، با همین حالِ پریشون،
عاشق‌ترین نسخه‌ی خودمم.
چون مادر شدم.
و این،
زیباترین تبدیلِ زندگی منه. 🕊️❤️
مامان یاس مامان یاس ۱۵ ماهگی
**دکتر بهروز گرامی‌سرشت**
من برای جوش‌هایی که ۳ روز بود توی ناحیه تناسلی دخترم زده بود بردمش پیش ایشون و همزمان خواستم آزمایش یک‌سالگیش رو هم برام بنویسن. هنوز درست حسابی حرفم تموم نشده بود که گفتن: «تو اصلا تا حالا بچه‌تو قبل از مریض شدن برای چکاپ بردی؟ وقتی مریض میشه میاریش دکتر که هنر نیست.» من هم گفتم دو ماه پیش برای چکاپ بردمش، ولی اصلا به حرفم توجه نکردن و فقط حرف خودشون رو تکرار می‌کردن. بعد از معاینه گفتن جوش‌ها قارچیه. من هم گفتم دخترم قبلا وقتی کوچیک‌تر بود برفک دهان گرفته بود، که برگشتن گفتن: «پس تو اصلا مادر خوبی نیستی که بچه‌ات دو بار بیماری قارچی گرفته.» بعد هم گفتن: «یک دونه بچه میارید باید بذارید رو چشمتون» و «این چه وضع بچه بزرگ کردنه».
واقعا هنوزم از یادآوری این برخورد حالم بد میشه. مادری کردن خودش به اندازه کافی سخت هست، اونم برای منی که توی این یک سال کل زندگیم زیر و رو شده و هنوز دارم با سختی‌هاش کنار میام. آدم از دکتر انتظار داره حداقل وقتی با نگرانی بچه‌ش رو برده، یک کم درک، احترام و راهنمایی ببینه، نه اینکه اینطوری تحقیر بشه و زیر سوال بره. تجربه من از ایشون از نظر اخلاق و برخورد، واقعا خیلی تلخ و آزاردهنده بود.

#پوشک#فرزند پروری #شیر خشک
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
نکته جالب درباره بارداری
دیروز یه پادکست گوش میدادم.
میگفت تو دوران بارداری بدن مادر و فرزند با هم ارتباط پیوستا ای داره. طوری که حالات جسمی و روحی مادر روی فریند اثر میذاره (تا اینجا رو همه میدونستیم)
ولی ایک ارتباط اینطوری نیست که مثلا اگه مادر غمگین بود جنین هم غمگین بشه یا اگه مادر عصبانی بود جنین هم عصبانی بشه‌. یا اگه مادر یه درد جسمی داشت همون درد رو بچه حس کنه. این ارتباط به این صورته که در اون لحظه جنین در حال تشکیل یا تکامل هر عصوی باشه این عضو دچار نوعی اختلال میشه‌. حالا تو هر مرحله ای که هست همون مرحله مختل میشه‌
برای خودم بنظرم درست بود. چون رشد پسرم از همون اوایل جلوتر از هفته اش بود. حتی تاریخ زایمان دو هفته جلوتر افتاده بود ولی از ماه هفت به بعد من به شدت استرس داشتم و اغلب در حال گریه بودم. از اون ماه به بعد وزن گیریش دچار اختلال شد و برای سونو که رفتیم رشد دستگاه گوارشش از سنش دو یا سه هفته عقب افتاد‌. و طوری که اوایل و اواسط بارداری داشت پیش میرفت پیش بینی میشد حدو ۳ونیم حتی ۴ کیلو با دنیا بیاد ولی با وزن ۳و ۹۰ کرم به دنیا اومد.
نمیگم که خودتو سرزنش کنین. خودمم سعی میکنم شرایط خودمو درک کنم و خودمو سرزنش نکنم. مهم اینه که بچه ام الان یک سالشه و صحیح و سالمه‌. ولی اگه باردارین یا بارداری رو اطرافتون دارین به هر نحوی شده کمکش کنین آرامش دوران بارداریش رو داشته باشه.
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۷ ماهگی
پسر های نازنینم ♥️
عزیزای دل مادر 🤍
بعد از اومدنتون، من تمام لحظه هامو عمیقأ زندگی کردم، گل پسرهام 🩵
حسین جانم، قوت قلبم 🥰
بهت گفته بودم که :«پسرک مهربانم، اینو یادت بمونه که من برای اولین بار حس مادری رو با تو تجربه کردم و هیچوقت تغییری در این حس ایجاد نمیشه، جان شیرین مادر 💚
۱۰ سال یکی یه دونه ی مامان بودی و از بس لحظه های ناب مامان، پسری داشتیم که با خودم فکر می کردم اگه تصمیم به داشتن بچه ی دوم بگیرم، باز می تونم همینطور عاشقانه مادری کنم 🩷
تا اینکه خداوند داداش کوچولوتو بهمون هدیه داد 💞
راستین جانم، گل زیبای بهارم 🥰
اومدنت چقدر درک شیرینی واسم به همراه داشت، درک سادگی خودم🫣☺️
هر بار که خداوند فرصت لمس این عشق واقعی رو بهت میده، تو باز هم همان قدر عاشقانه مادری می کنی 🥹♥️
دردونه های مادر، شما با اومدنتون دنیای من و بابا رو بی نهایت زیباتر کردید💖
الهی همیشه شاد باشید و بمونید برای هم داداشی های مهربونم 🥹♥️😘
مامان آرکان و آنیا💓 مامان آرکان و آنیا💓 ۲ سالگی
تجربه ی شخصیم که رحم سردم با کاچی گرم شد رو گذاشتم که یکی اگه دوست داشت استفاده کنه و اینهمه گارد گرفتن که با یه بچه کوچیک چجوری بزرگش می‌کنی حتما خوش میگذره بهت تو بارداری و ...کمکی داری که به فکر بچه دوم افتادی و.....فلان و بهمان که انگار اونا قراره بیارن خرجی زندگیمون رو بدن که اینقدر ناراحتن .
هیچ کس از زندگی بقیه ذره ای خبری نداره‌ من هم شاغلم هم دانشجو ام هم مادرم و ز اینکه دوباره باردار شدم ذره ای ناراحت نیستم همین که خدا لایق دونسته بچم تنهاو تک وفرزند نباشه مثل خودم دنیایی برام ارزش داره . همسرم داره ساختمونمون رو میسازه و هرماه نزدیک صدو خورده ای چک پاس می‌کنه ولی با این حال از خوشحالی داره بال در میاره . من نه نه ماه بارداریمو ذره ای خوابیدم نه هیچی اگه تاپیکامو خونده باشین من فشار خون بارداری داشتم و هر چند روز یکبار بستری بودم .ذره ای خوش نگذشت تو بارداریمون جز استرس چیزی نصیبم نشد ولی حالا همین که انگیزه برای ادامه‌ی. زندگی دارم برام کافیه. قبل قضاوت از کل ماجرا آگاه باشیم بعد شروع به حرف زدن کنیم .
مامان همتا 🐣 مامان همتا 🐣 ۱۴ ماهگی
من کو....ه بخورم یه بار دیگه به بچه فکر کنم
من غلط بکنم اسم بچه دیگه بیارم ، نه پنج سال ، نه ده سال دیگه هیچ موقع نمیارم .
تا الان با وجود هر سختی با وجود بیخوابی ها ، با وجود شب بیداریا با وجود غذا نخوردن همتا و استفراغ های مدامش ، با هر سختی که بود میگفتم اشکال ندارع میگذره ، یکی دیگه هم بیاریم تا این تنها نمونه .
الان میگم من ک......وه میخورم با جد و ابادم .
همین الان به این نتیجه رسیدم که این بچه به دنیا اومده تا دهن منو vip سرویس کنه .
یعنی هر کس از اطرافیان ، هر کس از فامیل این بچه رو دید گفت واقعا چه صبری داری تو .
دیگه فکرشو بکن چقدر بچه دوست داشتم من ، چه قدر خوشم میومد دو سه تا بچه داشته باشم انقد خدا صبر داده بود بهم که همچین فکرایی میکردم .
ولی همین الان به این رسیدم که حتی صبور ترین آدما هم صبرشون یه روزی یه پایان میرسه .
دیگه متنفرم از هر چی بچه و اسم بچه هست .
یه دونه همتا رو بزرگ کنم برا هفت پشتم بسه.
از اول این بچه همیشه کارش استفراغ بود . همیشه خدا دنبالش دویدم تا بلکه چیزی بخوره همونم استفراغ کرد دیگه خسته شدم 😭 بریدم
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
سلام امشب میخوام یکم با مادرای زحمت کش صحبت کنم.
میخوام به مادرهایی که حس میکنن مادر خوبی نیستن بگم من این حسو خیلی خوب درک میکنم چون خودمم اینجوری بودم مخصوصا که یه مدت پشت هم امیرحسین مریض میشد انواع ویروساروگرفت حتی دوبار بیمارستان بستری شد و من همش خودمو سرزنش میکردم.
میدونم خیلیا از اطرافیان حرف میشنون و بیشتر اذیت میشن اما اینا همش افکار اشتباهه هیچ آدمی تو دنیا جای مادر رو برای بچه نمیگیره و هیچکس مثل اون مادر خوب و بد بچشو نمیدونه و نمیتونه ازش مراقبت کنه درسته که گاهی ممکنه اشتباهم بکنه این طبیعیه مخصوصا برای مادر اولی ها اما دلیل نمیشه مادر خوبی برای فرزندت نباشی
تو یه مادری که اگر بچت غذا نخوره تو حالت بده
اگر وزن نگیره یا کم بگیره تو از همه بیشتر عصبی میشی وحالت بده
اگر گاهی سر خستگی چیزیم به بچت بگی طبیعیه
پس بدون تو بهترین مادر برای فرزندت هستی اگر لیاقت نداشتی خدا بهت این بچه ماه و فرشته معصومو نمیداد بنابراین قوی باش با قدرت ادامه بده خودتو باورکن خدا هم پشتته
توبهتزینی❤