۷ پاسخ

آنقدر درد دارم خواهر بشینم برا سریال گریه کنم؟😐

ببخشید خندم گرفت😂
ولی خودمم همینم 🤣

من فیلمش خیلی دوس دارم
کی تموم شد؟ازدواج کردن؟

منم همین طور بخدا شهر دور که تموم شد گریه کردم منم خوب زندگیم پر از اشک ودرد ولی رو سریال حساسم

کجایی بود سریالش

وای دقیقا منم همینجوریم با رمان با فیلم
هنوز میخاستم اشرف رویارو ببینم پس نمیبینمش دیگه

😐😐😐😐😐

سوال های مرتبط

مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۴ ماهگی
پسرم جدیداً ساعت خوابش با ساعت جهانی هماهنگ شده، فقط با ساعت من مشکل شخصی داره! 😂
شب‌ها زود می‌خوابه، منم با ذوق میگم: «آخیش، الان دیگه منم می‌خوابم…»
ولی همین که ایشون خوابش می‌بره، خواب از چشمای من قهر می‌کنه! 🥲
بعد صبح آقا تا ۱۱، ۱۲ ظهر می‌خوابه و من از اون طرف فقط آرزو دارم یه بار صبح زود، با خیال راحت برم دستشویی؛ نه با استرس، نه با گوش تیز کرده که ببینم الان صدای پاهاش میاد یا نه! 😂
صبحونه خوردن هم که دیگه لوکس محسوب میشه؛
چای رو سرپا می‌زنیم، نون رو نصفه‌نیمه می‌جویم و در حال دویدن دنبال بچه، به زندگی لبخند می‌زنیم! 🙂
غذا؟
غذایی که با عشق درست کردم: ❌
غذایی که با دست خودم می‌خوام بدم: ❌
یه خرده نون که سه ساعت پیش افتاده زیر مبل: ✅
یه پرز نامعلوم روی زمین: با افتخار، دو دستی! 🤦🏻‍♀️😂
آب هم که اصلاً…
برای یه جرعه آب باید انگار عملیات نجات گروگان انجام بدیم! 😭
خلاصه این فسقلی‌ها یه روز می‌خورن، یه روز نمی‌خورن؛
یه روز می‌خوابن، یه روز خواب رو از ما می‌گیرن؛
یه روز آب می‌خورن، یه روز با آب قهرن…
فقط موندم ما مادرها دقیقاً کی قراره بفهمیم برنامه‌شون چیه؟! 😂

فرزندپروری
تنظیم خواب
غذای کمکی
آب
مادرانه
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۴ ماهگی
از همون روزی که فهمیدم قراره مادر بشم، زندگی تصمیم گرفت منو بدون هیچ مقدمه‌ای بندازه وسط سخت‌ترین امتحان عمرم!
نه مادری بود که دستمو بگیره و بگه این طبیعیه، نترس دخترم…
نه خواهری که نصفه‌شب بهش زنگ بزنم و بپرسم: «تو هم این‌جوری بودی؟
من بودم و یه عالمه سؤال، یه دنیا استرس و گوگل که احتمالاً تو این مدت از دستم به ستوه اومده!
ماه‌های بارداری گذشت؛ با ترس‌های ریز و درشت،
تا روز زایمان؛ روزی که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجراست!
غافل از اینکه اون فقط مقدمه بود و زندگی داشت نسخه اصلی رو برام رو می‌کرد!علی اومد و من هم‌زمان با مادر شدن، وارد دانشگاهی شدم که نه استاد داشت، نه جزوه، نه تعطیلات بین‌ترم!
رشته‌اش هم «مادری با گرایش شب‌بیداری و نگرانی مزمن» بود! 😂🤦🏻‍♀️
هر تبش، امتحان من بود؛هر گریه‌اش، معمایی که باید حل می‌کردم؛
هر غذای نخوردنش، پروژه‌ای تحقیقاتی که با هزار دستور و ترکیب جدید شروع می‌شد و گاهی با یک دهنِ بسته و یک مادرِ شکست‌خورده به پایان می‌رسید!
سیزده ماه از مادر شدن من گذشته و من هنوز گاهی نمی‌دونم دارم درست پیش می‌رم یا نه.راستش گاهی دلم می‌خواست مادرم بود…
یا خواهری داشتم که فقط نگاهم کنه و بگه: «بیا این بچه رو بده من، تو یه نفس بکش!ولی زندگی برای من این قسمت رو ننوشته بود…
من موندم و علی؛و مسیری که مجبور شدم خیلی چیزهاش رو تنهایی یاد بگیرم.من توی این سیزده ماه فقط علی رو بزرگ نکردم؛ خودم رو هم از نو ساختم.با دست‌هایی که گاهی می‌لرزن، چشمایی که از بی‌خوابی خسته‌ان و قلبی که با تمام نابلدی‌هاش، عاشقانه بلدِ مادر بودنه.
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
برای مامان باردار
من زمان بارداری بابت یه سری چیزاخیلی غصه خوردم خیلی گریه کردم‌حرص خوردم به خودم استرس دادم الان همه اش تموم شده ولی مسلمااگه با حال خوب و استرس کمتر طی میکردم این دوران رو میتونستم راحت ترباشم و به بچه توی شکمم سخت نمیگذشت
من ناراحت بودم که بچم قراره تیرماهی بشه‌ به دلایلی ولی الان میگم اون هرطور باشه من عاشقشم
میخواستم طبیعی زایمان کنم ولی بچه هفته ۲۸ چرخید و به پا شد و سزارین شدم. اومدن کمکم و تموم شد
ناراحت بودم که با اون حالم قوم شوهر میخوان بیان دیدنی روز بعد زایمان، بابتش گریه میکردم چون نمیتونستم بگم نیاین، دو هفته بعد اومدن، تموم شد ولی راحتم باید میگفتم که نیاین.چاره داشت
بابت اینکه بچم به خودم نره و به خانواده شوهر بره گریه میکردم ولی پسرم شبیه خودم شدولی هرچی باشه اون پسر منه و عاشقمش
از هفته ۳۴ وزنگیری بچه کم شدخودمو خیلی سرزنش کردم و گریه کردم از اینکه تو سونویا بعدش میگفتن بچه ات ریزه درشت نیست خیلی ناراحت میشدم و غصه میخوردم ولی الان پسرم یه سالش شده و صحیح و سالمه به لطف خدا‌.
از فکر اینکه یه سری خرافه ها و حرفهای علط بخوان یادش بدن تو بارداری از غصه دق میکردم یه روزایی. ولی الان میگم من مادر چیکارم؟ منم که متر و معیار پسرم میشم برای باور درست و علط
اگه بارداری بدون:
نگرانی هات مسخره نیستن ولی همشون اتفاق نمیفتن و ببشترشون به خاطر اون حجم از هورمونیه که تو بدنته
بدون همونطور که بچه ات داره بزرگ میشه و آماده تولد میشه درون توهم یه مادر قوی داره بزرگ میشه تا به دنیا بیاد
بدون بچت هرچی باشه آخرین عشق واقعی تو و تو اولین عشق واقعی اونی. به این عشق و پیوند عمیق ایمان داشته باش
قوی باش این روزها میگذره و توبه قدرت نیازخواهی داشت
مامان mamisha مامان mamisha ۲ سالگی
یهو فکرم خیلی درگیر شد نمیتونم بخوابم بسکه پاهامو تکون دادم حالم بد شد، لطفا نظرتونو بگید در مورد چیزی که میخوام بگم
خانوما من یه پسر یه سالهو یک ماه دارم بعد از دو بار سقط خدا بهم داده حالا خیلی نگرانم که پسرم تنها نمونه و یه خواهر یا برادر داشته باشه خودم دوست دارم داداش داشته باشه حالا بگذریم، همسر من از من کوچیکتره شرایط زندگیمم اینکه مستاجر با یه درآمدی که همه چیم روبه راهه در حد معمول،دست تنهام هستم یعنی فقط فقط فقط شوهرم کمک حال منو زندگیمه اینجوری بگم که بعد سزارین خودم پسرمو بعد دوروز بردم حمام،از طرفیم افسردگی بعد زایمان گرفتم که تازه رفتم تحت درمان هی فکر میکنم میگم نکنه تو باردار شدن به مشکل بخورم نمیدونم که بچه دار بشم یا نه،شوهرم باز بچه میخواد ولی میگه حالا نه ولی من خودم به خاطر سنم میگم اگه قراره بیارم زودتر اقدام کنم، اصلا یه سر درگمی دارم نمیدونم چک شده این موقع شب 😔😔😔😔😔😔خانواده سوهرمم شهرستانی هستن الان که شکر خدا رفت آمد نداریم ولی میدونم بعدا هی میخوان گوه بخورن که یه بچه بیار یعنی واسه اونا بچه آوردن هیچ غمی نداره زرت زرت میزان بدون هیچ درک و فهمی از دوران زایمان بعد زایمانو بچه بزرگ کردن
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱ سالگی