۱۱ پاسخ

عزیزم من خودم گاهی اوقات ی نفر حرف میزنه نگاشم میکنم اصلا حواسم نیست یدفعه به خودم میام بخدا انقدر درگیری ها زیاد شده نباید از هیچس انتظار داشت نمیدونی اون مادر تو چه شرایطی بوده یا روزش چطور گذرونده شاید حوصله بچه خودشم نداشته

اووو فکر کردم چی شده
خیلیا ح‌صله ی بچه ندارن خوب
یا شاید میخواسته بچه هاش خودشون جواب بدن

از این جور آدم ها زیاد دیدم کل روحیه مو بهم می ریزن از بس ظالم و خودخواهن

شاید به هر دلیلی متوجه صحبت فرزند شما نشده یا حواسش جای دیگه بوده...
ولی خوب میشد که توجه میکرد...
من اینجور وقتا به دخترم میگم مامانی عیب نداره حتما دوس نداشته صحبت کنه...حتما یخش آب نشده بوده و سعی میکنم دختر خودمو آروم کنم که سطح توقعش از بقیه پایین بیاد

من یه بار با دخترم رفتم فروشگاه خرید کنم تو صف صندوق بودیم یه دختربچه اومد بامادذش اونم تو صف صندوق کناری دخترمن هی به اون بچه لبخند هی باهاش حرف میزد اون بچه و مادرش انگارلال بودن و تازه بچه ام هی به دخترمن اخم میکرد بچه ام برگشت گفت مامان چرا نی نی حرف نمیزنه به من اخم کرد منم بلند گفت مامان باهاش حرف نزن توام بهش اخم کن

به جان بچم من انقد مهربونم
بدتراز من وجود نداره
ولی این بچه ها یه کاریم کردن گاهی اوقات تو هپروط سر میکنم
برای حافظه ام حریف میطلبیدم ولی حالا میرم سريخچال یادم میره چی میخواستم
یا امکان نداشت به کسی سلام نکنم
میگفتم چطور میشه کسی به ادم سلام نکنه
ولی حالا اصلا انقد فکرم مشغول گاهی حضورش وحتی احساس نمیکنم

خانم جامعه پر از جانی و روانیه

دلیل نداره چون پدر و مادر باشن مریض روانی نباشن

مامان گودونه بعضی بچه ها انگار بلد نیستن بازی کنن
دختر منم خیلی اجتماعی میره به بچه ها میکع بیا بازی
بچع ها انگار ادم فضایی دیدن اصلا جواب هم نمیدن

وا چقدر بعضی ها بیشعور هستن دور از شما😐

کاملا باهاتون موافقم برای من هم همچین موقعیتی پیش اومده متاسفانه

یسری دیگه بردمش بازی یه خانمی با دخترش بود داشت چیپش میخورد یه پر چیپس اورد برای دختر من بعد مامانه بلند بلند داد زد مگه ما مسئول بچه ی بقیه هستیم 😐تازه دختر من اصلا خوراکی خور نیست همونم نخورد انداخت زمین

سوال های مرتبط

مامان darya مامان darya ۳ سالگی
میخام روزمرگیم از‌صبح ک بلند شدم بگم
دیشب ک ساعت ۲ خوابیدم صبح ساعت‌۶ بلند شدم ب دخترم ک ۳ سالش بود ی لقمه‌دادم رفتم حیاط شستم خونه‌جمع و جور کردم ک سه تا بچه ها دیگه هم بلند شد ی خورده باهاشون کلنجار رفتم و ساعت ۸.۳۰ باید میرفتم کلاس رانندگی صبحونه برای بچه ها گذاشتم دخترمو بردم با خودم بچه هام کلاس اول میره دخترم پسرم ۵ سالشه یکی هم ۳ یکی هم ۱۰ ماهشه خلاصه مشق های دخترمو فیلم گرفتم ک از روش بخونه و بنویسه ک اومدم هیچی هم ننوشته بود ظهر دخترمو ک ۹ ماهش هست رو با کالسکه با دخترم بردمش مدرسه نگم از راه ک با اتوبوس برم و ی عالمه پیاده برم و بیام بعد میگم من چ قدرتی دارم ک کالسکه رو تنها بلند میکنم میزارم تو اتوبوس خلاصه ۴ یار تو ی روز میرم و میام ی مسافت طولانی رو اومدم خونه ب بچه ها ناهار دادم شوهرم گفت برام غذا بفرست باقالی پلو با ماهی درست کردم فرستادم کیک درست کردم برادر شوهرم تو فوتبال پاش آسیب دیده بود با آبمیوه شیر و کمپوت و اینجور چیزا بردم بهش دادم بعد رفتم دنبال دخترم ب غیر از تایم اتوبوس تقریبا ۳۰ دقیقه پیاده روی هم داره کلا رو هم خلاصه ک از صبح ساعت ۶ تا الان ۵ مین نبود ک نشسته باشم هبچ چیزی منو ناراحت نکرد الان دارم با گریه مینویسم این ک معلم دخترم پیام گذاشته املاش اصلا خوب نبود و نمیتونه بخونه😭😭😭انگار خستگی روزم اومد رو شونم