۱۱ پاسخ

چقدر ترسناک قرآن بخون فوت کن صورتش

عزیزم اراد بچگی یهو از خواب بیدار میشد شروع میکرد دوییدن و جیغ زدن بهش میگفت کابوس شبانه من پیگیر نشدم بعد ک بزرگ تر شد یهو ی شب تشنج کرد دکتر میگفت همون کابوس ها تازه شروع مریضیش بوده و من متوجه نشدم کفتم شاید دل درده یا هرجی حتما دکتر مغز اعصاب ببر

ی سنجاق کوچولو بزن ب لباسش

پسرم تقریبا دو سال همین بود هفته ای یبار این اتفاق میافتاد مخصوصا روزایی که خیلی خسته میشد براش دعای ترس نوشتم خداروشکر چهار ماهه خوب شده احتمالا ترسیده براش چهار قل بخون شبا فوت کن رو صورتش یا بنویس بذار زیر بالشش

عزیزم دختر منم گاهی همینجوره حس میکنم خواب بد میبینه
یه بار از‌ترس نمی‌دونستم چیکار کنم خودم واقعا ترسیدم انگار چیزی میدید
دیگه قرآن خوندم گذاشتم کنارش الان بهتره
دختر من اتفاقای روزو شب خواب میبینم از کودکی همینجوره مثلا می‌رفتیم شهرستان کسی رو نمی‌شناخت میمودن بغلش کنن گریه میکرد وای شبش چنان جیغی میزد تو خواب

میخوای با یک دکتر یا مشاور کودت صحبت کن ببین چی میگن

وای چقدر ترسناک گفتی
تو رو خدا قران بذار بالاسرش ببین بازم اینطوری میشه

قرآن و قیچی بزار زیر بالشتش
قبل خواب هم 4 قل و ایه الکرسی بخون

پسر من از وقتی به دنیا اومده از دوماهگی این حالت براش به وجود اومده برا اولین بار چنان جیغی زد تو خواب که قلبم درومد منو شوهرم فقط زیر و رو میکردیم این بچه رو چیزی نشیشش نزده باشه تا یک سال همینطوری بود و من هر بار میمردم تو خواب بعدش دیگه جیغ نزد ولی پاشد راه رفتن حرف زدن گریه کردن نق زدن الان ده سالشه میخوابونمش پیش خودم همیشه خواب و بیدارم یه وقت پانشه بره یکی از دلایلش تنش زیاده اضطرابه خستگیه هر چی که تو روز ببینه و بکنه همونو شب با گریه و هوار کردنوتو خواب انجام میده من الان دیگه عادت کردم همین که پامیشه میشینه شروع میکنه حرف زدن اروم درازش میکنم باز یا مقاومت کنه بیدارش میکنم .من چن بارم سرکتاب براش باز کردم میگه همزاد داره

این واقعیه؟؟؟ چقدر ترسناک .

ایت الکرسی و ۵ قول بخون
قران هم بزار بالا سرش

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد