۱۱ پاسخ

عه فکرکردم پسرمنه چراابنجورین اینا🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

یسسسس کیسه بوکس بیش نیستیم

بله اینجوریه وقتی نیاز به بازی داره اینجور میکنه باید باهاش بازی کنی قبل از اینکه اینجور بشه

همششششش بیست و چهار ساعت میگه باهام بازی کنننن
روانیم کرده با بچه یک ماهه نمدونم به کدومشون برسم خداشاهده

اره دختر منم
بخدا میپره رو شکمم
خیلی عصبیم میکنه

وای دخترای من تازگی خیلی میچسبن اصلا انگار دوتا وزنه بهم وصله میگم آخه این خونه جای دیگه ای جز اینجا نداره من مثلا آشپزخونه م میان اونجا میرم اتاق مرتب کنم میان اونجا باور کن نمیذارن یدونه کار انجام بدم

من عشق میکنم وقتی این طوری میکنه ساعت ها بازی میکنیم
فقط وقتی تلویزیون میبینه ازم‌فاصله میگیره
البته که الان چند روزع با پدرشع و من میام سرکار ولی خب

اره روز به روز جای اینکه بهتر بشن بدتر میشن چرا 🥲🥲🥲🥲
تو اشپزخونه میرم میاد هی دور ورم میچرخه الکی
نمیزاره به هیچ کاری برسم

آره پسر منم دقیقا اینطوریه دراز میکشم انقدر از سرو کولم میره بالا له میشم میشینم میپره رو کمرم حس میکنم کیسه بوکسم از بس که زیر مشت و لگد میمونم

بله دقیقا همین طوره، حتی بعضی وقتها موقع غذا خوردن میاد تو بغلم که واقعا کلافم میکنه

گناه داره بزار بازی کنه، البته پسر منم اینجوریه ولی منم گاهی عصبی میشم

سوال های مرتبط

مامان نفس جانم مامان نفس جانم ۳ سالگی
من تا ۲۲سالگی یه سره درسخون و فعال جهادی بودم یه سالی بعد دانشگاه بیکار بودم رفتم کلاس خیاطی و بافتنی و اوقات فراغتم رفتم سراغ کتاب و رمان همه اش سرم گرم بود بعد ازدواج کردم و مدام تو گشتن و چرخیدن بودم تا عروسی گرفتیم
تا چند ماهی هم ذوق و رفت و آمد بعد زندگی مستقل
دیدم حوصله ام تو خونه سر می‌ره رفتم سر کار تا ۴سال بعدش که بچه دار شدم اصلا حوصله ام سر نمی رفت یه ذره اخم میکردم یا دلگیر میشدم شوهرم منو می‌برد رستوران مسافرت
خودم مدام میرفتم این ور و اونور
بعد عاشق کتاب خواندن بودم عضو کتابخانه عمومی بودم اینقدر سرگرم بودم که تو بیشتر دورهمی ها نبودم
بعدم که خدا بهم بچه داد اصلا نگم چه بارداری در شوق و ذوقی داشتم دائم در حال درست کردن کاردستی برای بچه بودم سیسمونی بچینیم خاطراتم رو همه ش نوشتم ذره ذره ش
بچه که دنیا اومد خیلی آروم و صبور و دل نشین
تا دو سالگی
بعد یکی دو تا مشکل مالی برامون پیش اومد بچه م هم عادت کرده بود من همبازیش باشم تا همین الان
یهو دیدم تمام مدت تو خونه هستم
شدم همبازی بچه
یا مریضه یا غذا نمیخوره یا پوشکش باید عوض بشه
هی گذشت و گذشت و بچه داری سخت تر شد از اون طرف شوهرم کمتر میومد خونه و بیشتر می رفت سر کار
من شدم بی حوصله و افسرده در حدی که می رفتم دکتر قرص می خوردم یه تایمی خیلی با بچه م لج کردم و چند بار زدمش یه بار جوری نگاهم کرد که به خودم گفتم نامردی اگه یه بار دیگه چپ نگاهش کنی و خودمو جمع و جور کردم و دوباره به زندگی م نظم دادم
ولی اینقدر فشار تنهایی بچه نگه داشتن و مسئولیت زندگی برام زیاده دلم میخواد یکی به دادم برسه
پنج ساله مسافرت درست حسابی نرفتتم
خسته م
انگار تلاش کردم مادر خوب و همسر خوبی باشم اما خودم حالم خوش نیست