من تا ۲۲سالگی یه سره درسخون و فعال جهادی بودم یه سالی بعد دانشگاه بیکار بودم رفتم کلاس خیاطی و بافتنی و اوقات فراغتم رفتم سراغ کتاب و رمان همه اش سرم گرم بود بعد ازدواج کردم و مدام تو گشتن و چرخیدن بودم تا عروسی گرفتیم
تا چند ماهی هم ذوق و رفت و آمد بعد زندگی مستقل
دیدم حوصله ام تو خونه سر می‌ره رفتم سر کار تا ۴سال بعدش که بچه دار شدم اصلا حوصله ام سر نمی رفت یه ذره اخم میکردم یا دلگیر میشدم شوهرم منو می‌برد رستوران مسافرت
خودم مدام میرفتم این ور و اونور
بعد عاشق کتاب خواندن بودم عضو کتابخانه عمومی بودم اینقدر سرگرم بودم که تو بیشتر دورهمی ها نبودم
بعدم که خدا بهم بچه داد اصلا نگم چه بارداری در شوق و ذوقی داشتم دائم در حال درست کردن کاردستی برای بچه بودم سیسمونی بچینیم خاطراتم رو همه ش نوشتم ذره ذره ش
بچه که دنیا اومد خیلی آروم و صبور و دل نشین
تا دو سالگی
بعد یکی دو تا مشکل مالی برامون پیش اومد بچه م هم عادت کرده بود من همبازیش باشم تا همین الان
یهو دیدم تمام مدت تو خونه هستم
شدم همبازی بچه
یا مریضه یا غذا نمیخوره یا پوشکش باید عوض بشه
هی گذشت و گذشت و بچه داری سخت تر شد از اون طرف شوهرم کمتر میومد خونه و بیشتر می رفت سر کار
من شدم بی حوصله و افسرده در حدی که می رفتم دکتر قرص می خوردم یه تایمی خیلی با بچه م لج کردم و چند بار زدمش یه بار جوری نگاهم کرد که به خودم گفتم نامردی اگه یه بار دیگه چپ نگاهش کنی و خودمو جمع و جور کردم و دوباره به زندگی م نظم دادم
ولی اینقدر فشار تنهایی بچه نگه داشتن و مسئولیت زندگی برام زیاده دلم میخواد یکی به دادم برسه
پنج ساله مسافرت درست حسابی نرفتتم
خسته م
انگار تلاش کردم مادر خوب و همسر خوبی باشم اما خودم حالم خوش نیست

تصویر
۵ پاسخ

اکثرا همینیم،منم دارم فلوکسیتین مبخورم ولی راضیم وخداروشکرمیکنم چون بچه روز به روزبزرگترمیشه وازت خواه ناخواه فاصله میگیره همیشه بهت چسبیده نیست،ولی با تک تک سلولام درکت میکنم

باید خودت ب خودت کمک کنی حداقل بابچه برین گشتو گزار خرید
کارگاه مادرو کودک

الان نمیتونی دوباره برگردی سرکار؟

به نظرم ازبس مستقل بودی برای خودت والان درگیر بچه داری هستی احساس میکنی داری افسرده میشی ولی لذت ببر ازاین روزا به خدا بزرگ میشن ارزوته یه شب باهاتون بیاد بیرون به خدا نمیاد بچه های امروزی فقط با دوست ورفیق جایی میرن

دقیقا مثل من بدون کمک کسی حتی همسر یه دختر 14 ساله ویه پسر 3ونیمه رو بزرگ کردم ولی درداغونترن حالت میکنم میگرن گرفتم کل بدنم داغون شده از بس فشار روحی وجسمی داشتم وبعضی وقتا شده بارها آرزو کردم بخوابم وبلبل نشم🥺

سوال های مرتبط

مامان نورالزهرا مامان نورالزهرا ۴ سالگی
مامان سید محمد❣️ مامان سید محمد❣️ ۳ سالگی
چند وقت پیش حال روحیم خوب نبود ر۴تم دکتر بهم گفت حس می کنم نسبت به بچه ت و محدودیت و زحمتش عصبانی هستی منم هی قسم و آیه که نه من این بچه رو با هزار تا دعا خواستم ارزوم بوده و اینا اونم گفت خب بالأخره زندگی سختی های زیادی داره چند تا نصیحت کرد و منم دیگه دوباره نرفتم حوصله شو نداشتم
دیشب یه فیلم دیدم که یه بچه مادر خوبی نداشت خیلی دارم به مادریم فکر می کنم
اینکه اون به اراده خودش به این دنیا نیومده
من دارم باهاش چیکار می کنم
همین امروز صبح با دلدرد بیدار شد کلی نازشو خریدم بردمش دستشویی گفتم غدا بهور اب بخور نخورد ولی اخرش اینقدر هی گفتم باید دارو بخوری،چرا دیشب اینو خوردی چرا اونو خوردی و چرا شام نخوردی چرا حرف منو گوش نکردی حالا هم یا برو بگیر بخواب یا که دارو میدم رفتم تواشپزخونه که اروم بشم اومدم دیدم خوابش برده
خیلی بهش غر میزنم
میگه دائم باهام بازی کن منم هی منتظرم از دستش فرار کنم پنج دقیقه اولش درست میشینم کنارش بقیه شو دنبال راه فرارم
حس می کنم اصلا مامان خاصی نیستم