چند وقت پیش حال روحیم خوب نبود ر۴تم دکتر بهم گفت حس می کنم نسبت به بچه ت و محدودیت و زحمتش عصبانی هستی منم هی قسم و آیه که نه من این بچه رو با هزار تا دعا خواستم ارزوم بوده و اینا اونم گفت خب بالأخره زندگی سختی های زیادی داره چند تا نصیحت کرد و منم دیگه دوباره نرفتم حوصله شو نداشتم
دیشب یه فیلم دیدم که یه بچه مادر خوبی نداشت خیلی دارم به مادریم فکر می کنم
اینکه اون به اراده خودش به این دنیا نیومده
من دارم باهاش چیکار می کنم
همین امروز صبح با دلدرد بیدار شد کلی نازشو خریدم بردمش دستشویی گفتم غدا بهور اب بخور نخورد ولی اخرش اینقدر هی گفتم باید دارو بخوری،چرا دیشب اینو خوردی چرا اونو خوردی و چرا شام نخوردی چرا حرف منو گوش نکردی حالا هم یا برو بگیر بخواب یا که دارو میدم رفتم تواشپزخونه که اروم بشم اومدم دیدم خوابش برده
خیلی بهش غر میزنم
میگه دائم باهام بازی کن منم هی منتظرم از دستش فرار کنم پنج دقیقه اولش درست میشینم کنارش بقیه شو دنبال راه فرارم
حس می کنم اصلا مامان خاصی نیستم

تصویر
۳ پاسخ

ماهم نیاز داریم بعد یه روز پرفشار یکم تنها انرژیهامونو تخلیه کنیم سعی کنید یه تایمی از روزو یا یه روز درمون یه کاری کنید از این فشار کم شه مثلا کلاس ورزش
یا مثلا گردش با دوست اونم بدون بچه

هممون همینیم عذاب وجدان نگیر

سلام قشنگوم هممون همینیم بخدا مادر خوبی هستی فقط یکم خسته هسی من اینجور حس میکنم چون خودمم همینم ی وقتایی دلت میخواد تنو باشی جوی سکوت و تاریک باشه هیچ صدا نباشه سعی کن همون کارتن بزاری یا ببریش مهد یکم هم خودش سرگزمه هم خودت استراحتی من شرایطش ندارم با همه مریضیا شوهرم نمیزاره ببرمش
فکرکن الان پریودم اصلا نمیتونم بازی کنم هرروز مجبورم گوشی بدمش نمیتونم مثل قبل بازی کنم یه گاهی فقط نقاشی باهاش میکشم همشم میگه باهام بازی کن من توان ندارم

سوال های مرتبط

مامان سید محمد❣️ مامان سید محمد❣️ ۳ سالگی
مامان دلسا مامان دلسا ۴ سالگی