داستان مورچه و دانهی بزرگ
روزی روزگاری، مورچهای کوچک در جنگل زندگی میکرد. یک روز هنگام گردش، دانهی بزرگی پیدا کرد. خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت آن را به لانهاش ببرد.
اما دانه خیلی بزرگ و سنگین بود و مورچه بهتنهایی نمیتوانست آن را جابهجا کند. پس از دوستانش کمک خواست.
چند مورچه به کمک او آمدند. همه با هم دانه را بلند کردند و به سمت لانه رفتند.
وقتی به لانه رسیدند، ملکهی مورچهها از دیدن دانه خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.
نتیجهی داستان: با همکاری و کمک به یکدیگر میتوانیم کارهای سخت را آسان کنیم.
یکی از روزهای قشنگ افتابی مورچه ها تصمیم گرفتن برن برای زمستونشون اذوقه جمع کن یکی از مورچه ها که از همه زرنگ تر بود زودتر از همه دانه درشتی پیدا کرد تصمیم گرفت اون دونه رو به لونه ببره اما دانه از بس درشت و بزرگ بود وزنش سنگین بود با خودش فکر کرد چیکار بکنه که این غذای خوب از دست نده تصمیم گرفت بره دوستانشو صد بزنه با هم ببرن وقتی دوستانش اومدن با همکاری هم اون دونه بزرگ به لونشون بردن و اینجوری شد که غذای کل زمستون همه مورچه ها با کمک هم تامین شد و همه مورچه اون روز خوشحال بودند که تونستند با همکاری هم غذا داشته باشند
قطار قطار مورچه راه افتاده تو کوچه ایستگاه به ایستگاه میره بارش چیهاین قطار قند و شکر کلوچه ایستگاه اخر کجاس یه سوراخی تو دیوار
شعر نوشتم من 😂😂😂
بزن هوش مصنوعی کامل برات مینویسه باز اگه دوست نداشتی موضوعشو تغییر میده
مثلا در مورد کار گروهی مورچه ها بنویس
بزنه هوش مصنوعی براش میاره
بزن گوگل😂
با اپلیکیشن گهواره، هفته به هفته بارداریت رو دنبال کن.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.