۷ پاسخ

من این خونه رو خریدم پسرم همش به آشپز خانه اشاره می کرد و می گفت بابا
حتی گاهی پشتم قایم میشد و می گفتم چیه با دست اشاره می کرد می گفت بابا
منم می رفتم اون منطقه رو نشون می دادم و می گفتم ببین مامان کسی اینجا نیست
بعد از نظر روانشناسی بررسی کردم
گفت در این سن طبیعی هست چون قوه خیالشون داره قوی میشه و اونا نمی تونم گاهی تشخیص بدن که این خیال هست یا واقعی
از طرفی شاید بخوان چیزی بگن یا حتی چیزی ببینن که چنین تصوری براشون ایجاد کنه مثلا مثل یک سایه

پسره من چند شب پیش بلند شد گفت چایی میخوام تا رفتم براش چایی درست کنم برگشتم دیدم داره به گوشه اتاق تاریک نگاه میکنه یهو زد زیر گریه گفت مامان ممد قلی اونجاست 😩 بعد براش قران خوندم بقلش کردم بعد یه ده دقه گفت مامان ممد قلی رفت 🥲🥲
همش تو خونه میگه مامان اقا اومده
اقا داره میاد
من از اتاق میترسم
ولی من فکر میکنم خیال و تووهمه و نباید جدی بگیرم چوون من دائم تو خونه صوت قران میزارم و خودمم حس بدی نمیگیرم و نمیترسم از چیزی من اکثر مواقع این چیزارو حس میکنم

پسر منم شده چندباری بای بای کنه . پریشب چشای گرد شده داشت اطرافو نگا میکرد بعد میگفت بابا باباش اونور بود منم سکته زدم گفتم بخواب تا من فرار نکردمم🤣🤣

چند وقت پیشم رفته بودیم بیرون شبم بود همسرم داخل مغازه بود منو بچها هم بیرون بودیم یهو دیدم دوقلوهام به روبه روشون اشاره میکنن و میخندن حتی دالی هم میکردن بعد دیدم روبه رو هیچی و هیچکس نیست من واقعا ترسیدم

واقعا فک کردی ترسناکه؟بیخیال واقعا

عزیزم😂😂😂😂

دختر من یه بار به بالای کمدمون نگاه کرد و بای بای کرد گفتم کیه مامان گفت دده🤐🤐
یه بارم چند دقیقه به در سالن نگاه کرد و لبخند زد بعدم گفت بای بای🤐🤐
به اینم دقت کنید که من و دخترم همیشه تنهاییم و شوهرم شهر دیگه سرکاره
دیگه فکر کنم حدس بزنید من اون شب با چه حالی خوابیدم🤣

سوال های مرتبط